part❾🍷⏳
part❾🍷⏳
تهیونگ « تحت الحفظ ببرینش بیمارستان.... به محض اینکه پسره اروم گرفت برمیگرده اینجا اون موقع درباره اینکه ادم هستم یا نه مفصل گفت و گو میکنیم
توی مسیر بیمارستان:
جیمین « خدای من دختر چی میشد جلوی زبونت رو بگیری؟
سویون « حقیقت رو گفتم! کیم تهیونگ انسان نیست.... تصمیم گرفته بودم فعلا به تهدید تهیونگ فکری نکنم و لحظه شماری میکردم به بیمارستان برسیم! هیون دیگه برام یه بیمار معمولی نبود... چشماش جادوی خاصی داشت که انسان رو به خودش جذب میکرد! فکر میکردم باید ازش محافظت کنم
_گاهی اوقات همه چیز طبق برنامه ما پیش نمیره.... یه جایی یه زمانی اتفاقی میفته که تمام حساب و کتاب هاتو بهم میزنه و این همون قانون زندگیه! من غیر قابل پیش بینی ام
کوک « جون یه انسان وسط بود.... دختری به نام شین سویون که دست های آلوده به خون اطرافش رو نادیده گرفته بود و به لبه پرتگاه نزدیک میشد!
_احساس عجیبی داشت... چیزی شبیه به شوق یا نگرانی! هر چی که بود اونو برای دیدن هیون( کوک)مشتاق میکرد....زمانی که به بیمارستان رسیدن با عجله از ماشین پیاده شد و به جای استفاده از آسانسور پله ها رو یکی پس از دیگری رد کرد تا به طبقه مورد نظرش برسه
سویون « هیوناااا
کوک « سویونننن
چه کسی میداند که تو همان الهه ی الهام بخش این قلب خاموش و سردی؟
چه کسی میداند که تو دلیل رنگی شدن دنیای خاکستری منی!
چه کسی میداند که تو همان قوی سفید با پر هایی از جنس ابری که آغوشت را به عنوان پناه هدیه کردی!
چه کسی میداند که تو همان خدای زمین منی؟!
تهیونگ « هنوزم معتقدی بی گناهه؟
جیمین « اون هیچ سابقه ای نداره ته!
تهیونگ « به نظرت میتونم بپذیرم این صمیمیت اتفاقیه؟ اونم پسری که تا این حد خطرناک و محافظه کاره؟ بازم تحقیق کن باید یه چیزی باشه... یه چیزی که این دوتا رو بهم ربط بده
سویون « سرت درد نمیکنه؟
کوک « با تو هم دعوا کردن؟
سویون « چی؟
کوک « فکر نمیکردم نافرمانی کنی و منو ببری .... به خاطر من توی دردسر اوفتادی
سویون « من بهت قول داده بودم! هیچ وقت زیر قولم نمیزنم
کوک « تو خیلی خوش قلبی.... این بهت آسیب میزنه
سویون « هیون
کوک « راستی سویون.... من کی هستم ؟ چرا این همه محافظ دارم؟ کار بدی کردم؟
سویون « راستش خودمم نمیدونم فقط میدونم زمانی که داشتی فرار میکردی تصادف کردی و الان اینجایی! هیچی یادت نمیاد؟ حتی پدر و مادرت؟
کوک « پدر و مادر؟ نه هیون و نه کوک هیچکدوم معنی این دو کلمه رو نمیدونستن.... خیلی دوست داشتم واقعا هیون باشم! هیون سویون رو داشت که به خاطر شادی اون حاضر شد غر غر های تهیونگ رو به جون بخره اما کوک تنها بود.... دلش برای کوک میسوخت چون از زندگی فقط تخت های درب و داغون یتیم خونه رو به خاطر داشت
تهیونگ « تحت الحفظ ببرینش بیمارستان.... به محض اینکه پسره اروم گرفت برمیگرده اینجا اون موقع درباره اینکه ادم هستم یا نه مفصل گفت و گو میکنیم
توی مسیر بیمارستان:
جیمین « خدای من دختر چی میشد جلوی زبونت رو بگیری؟
سویون « حقیقت رو گفتم! کیم تهیونگ انسان نیست.... تصمیم گرفته بودم فعلا به تهدید تهیونگ فکری نکنم و لحظه شماری میکردم به بیمارستان برسیم! هیون دیگه برام یه بیمار معمولی نبود... چشماش جادوی خاصی داشت که انسان رو به خودش جذب میکرد! فکر میکردم باید ازش محافظت کنم
_گاهی اوقات همه چیز طبق برنامه ما پیش نمیره.... یه جایی یه زمانی اتفاقی میفته که تمام حساب و کتاب هاتو بهم میزنه و این همون قانون زندگیه! من غیر قابل پیش بینی ام
کوک « جون یه انسان وسط بود.... دختری به نام شین سویون که دست های آلوده به خون اطرافش رو نادیده گرفته بود و به لبه پرتگاه نزدیک میشد!
_احساس عجیبی داشت... چیزی شبیه به شوق یا نگرانی! هر چی که بود اونو برای دیدن هیون( کوک)مشتاق میکرد....زمانی که به بیمارستان رسیدن با عجله از ماشین پیاده شد و به جای استفاده از آسانسور پله ها رو یکی پس از دیگری رد کرد تا به طبقه مورد نظرش برسه
سویون « هیوناااا
کوک « سویونننن
چه کسی میداند که تو همان الهه ی الهام بخش این قلب خاموش و سردی؟
چه کسی میداند که تو دلیل رنگی شدن دنیای خاکستری منی!
چه کسی میداند که تو همان قوی سفید با پر هایی از جنس ابری که آغوشت را به عنوان پناه هدیه کردی!
چه کسی میداند که تو همان خدای زمین منی؟!
تهیونگ « هنوزم معتقدی بی گناهه؟
جیمین « اون هیچ سابقه ای نداره ته!
تهیونگ « به نظرت میتونم بپذیرم این صمیمیت اتفاقیه؟ اونم پسری که تا این حد خطرناک و محافظه کاره؟ بازم تحقیق کن باید یه چیزی باشه... یه چیزی که این دوتا رو بهم ربط بده
سویون « سرت درد نمیکنه؟
کوک « با تو هم دعوا کردن؟
سویون « چی؟
کوک « فکر نمیکردم نافرمانی کنی و منو ببری .... به خاطر من توی دردسر اوفتادی
سویون « من بهت قول داده بودم! هیچ وقت زیر قولم نمیزنم
کوک « تو خیلی خوش قلبی.... این بهت آسیب میزنه
سویون « هیون
کوک « راستی سویون.... من کی هستم ؟ چرا این همه محافظ دارم؟ کار بدی کردم؟
سویون « راستش خودمم نمیدونم فقط میدونم زمانی که داشتی فرار میکردی تصادف کردی و الان اینجایی! هیچی یادت نمیاد؟ حتی پدر و مادرت؟
کوک « پدر و مادر؟ نه هیون و نه کوک هیچکدوم معنی این دو کلمه رو نمیدونستن.... خیلی دوست داشتم واقعا هیون باشم! هیون سویون رو داشت که به خاطر شادی اون حاضر شد غر غر های تهیونگ رو به جون بخره اما کوک تنها بود.... دلش برای کوک میسوخت چون از زندگی فقط تخت های درب و داغون یتیم خونه رو به خاطر داشت
- ۳۵.۸k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط