{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه این است یکی بود و یکی هم ، که نبود

قصه این است یکی بود و یکی هم ، که نبود
طبق معمول نبودی که ببینی حالم
«آمدن»مصدر خوبیست اگر صرف شود
فعل «رفتی» زده آتش به همه افعالم
قصه «حسرت دیدار تو» شد جلد به جلد
ناشرش ذوق زده آمده استقبالم
دست تقدیر قلم چون که به دستش لرزید
همه جا لکه ی جوهر شده بر اقبالم
گر ز دست دگران سنگ خورم عیبی نیست
دوست خود آگه از آن است چرا می نالم
دیدگاه ها (۴۳)

یک نفر نیست که از من به تو راهی بکشدبر شـب تیـرهٔ مـن گـر...

گرچه بوی نفست خواب محالست بمانبازهم بالش من خیس خیالست بمانش...

آسمان ابری شده؛ بی وقفه باران میزند.. سرزمینِ مُرده را ؛ از ...

‍ روزی خواهم آمد !دست های تو را در دست هایم خواهم فشرد .نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط