{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیلی

لیلی

لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن
لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد..

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

عرفان نظرآهاری
دیدگاه ها (۳)

گفت چرا دوستش داری ؟گفتم نپرس همه چیز گفتنی نیست خودم هم نمی...

...دلتنگی‌ یعنی‌هیچ چیز این روزگاردوست داشتنی نیستجز توتو هم...

همیشه واسم عجیب بودن افرادی که از تاریکی می ترسیدن حتی تو ا...

هر درختی که قطع می شددری چوبی بود که سال ها بعد به رویم باز ...

dark life = 16

جادویی به نام عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط