「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122
✦.................................
چند دقیقه گذشت؛ چند دقیقهای که برای هر دویشان بیشتر شبیه گم شدن در همان لحظه بود تا گذشتن زمان وقتی بالاخره از هم جداشدند، نفس هایشان هنوز نامنظم بود.
نیکی چند قدم کوچک عقب رفت و دستش ناخودآگاه روی سینهی خودش نشست؛ قلبش آنقدر محکم میزد که انگارمیخواست از قفسهی سینهاش بیرون بزند. جونگکوک هم نفس عمیقی کشیدو نگاهش را روی صورت نیکی نگه داشت.
چشم های هر دو برق عجیبی داشت؛ همان برق خطرناکی که وقتی دو نفر بالاخره چیزی را که مدتها از گفتنش فرار کردهاند میپذیرند، در نگاهشان مینشیند.
+ چرا اینجوری نگام میکنی؟
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ دارم مطمئن میشم هنوز خودتی.
نیکی با ناباوری ابرو بالا انداخت
+ چرا نباشم؟
_ چون پنج دقیقه پیش اون دخترِ مظلوم و خجالتی بودی که حتی از شنیدن «خوشگلی» هم نمیدونست کجا رو نگاه کنه.
نیکی با آرامی به بازویش زد
+ تقصیر توئه، همش لاس میزنی.
جونگکوک نگاه کوتاهی به لباس رزگلدش انداخت و دوباره به چشمهایش برگشت.
_ پیرهن قشنگی داری
نیکی لبخندی زد، لبخندی که میگفت «تازه فهمیدی؟» اما لبخندش با جمله بعدی جونگکوک محو شد:
_ ولی امشب قراره تو تنت پارش کنم.
نیکی با حرص ابرویش را بالا انداخت
+ در این حد وحشیای؟
جونگکوک یک قدم جلو آمد و با همان پوزخند آرام، نیکی را از کنار دستش کمی سمت خودش کشید.
_ حتی میتونم همینجا-
نیکی فوراً با کف دست به بازویش زد
+ دیوونهای؟
صدای خندهی کوتاه جونگکوک میان صدای موجها گم شد
_ هنوز نفهمیدی؟
نیکی اخم کرد.
+ چیو؟
جونگکوک خم شد تا نگاهش درست هم سطح چشمهای او قرار بگیرد.
_ اینکه حاضرم بهخاطرت بیشتر از اینا پیش برم...
نیکی برای لحظهای ساکت ماند آن پوزخند شیطنتآمیز هنوز گوشهی لب جونگکوک بود، اما نگاهش دوباره جدی شده بود:
_ تو تنها آدمی هستی که میتونه کاری کنه مردی مثل من وسط شب کنار دریا وایسه، گل بخره، دربارهی اسم یه دختر حرف بزنه و بعد هم تمام غرورش رو بذاره کنار و بگه میترسه دوستش نداشته باشن.
نیکی آرامتر شد.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ فکرکنم...
جونگکوک دستش را گرفت. نیکی نگاهش را پایین انداخت و انگشتهایش را میان انگشتهای او قفل کرد.
+ فکرکنم هنوزم باید یکم باهات کنار بیام
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ با من؟
نیکی لبخند کوچکی زد
+ آره. خیلی رومخمی
جونگکوک خندید
_ خیلی پرویی.
خنده از روی لب جونگکوک محو شد. نگاهش مستقیم روی صورت نیکی نشست
_ و من... دقیقا عاشق همین پُروییت شدم.
نیکی لبخندش آرامآرام لرزید.
جونگکوک دستش را بالا آورد و با انگشت شست، اشک خشکشدهی کنار چشم نیکی را پاک کرد.
_ فقط به یه چیز هیچوقت شک نکن.
نیکی نگاهش کرد
_ هرچقدر هم باهات شوخی کنم... هرچقدر هم اذیتت کنم... هرچقدر هم وانمود کنم هنوز همون آدم سرد قبلیم... دیگه نمیتونم برگردم به قبل از تو.
نگاه نیکی لرزید.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
_ چون قبل از تو، نمیدونستم یه نفر میتونه همزمان هم نقطهضعفت باشه... هم تنها دلیلی که حاضر باشی برای محافظتش بجنگی.
نیکی لبش را گاز گرفت تا دوباره گریه نکند.
+ پس... تولهدزد چیه؟
_ هنوزم تولهدزدی.
+ چرا؟
_ چون قلبمو دزدیدی.
نیکی چند ثانیه هنوز به جونگکوک خیره مانده بود؛ لبخند کوچکی روی لبش بود و چشمهایش از شنیدن آن جمله برق میزد.
+ چون قلبمو دزدیدی؟
جونگکوک خیلی خونسرد سر تکان داد. نیکی لبهایش را روی هم فشرد تا لبخندش بیشتر نشود
+ خیلی از خودراضیای.
_ حقیقت تلخه، تولهدزد.
نیکی خواست جوابش را بدهد که ناگهان حالت صورتش تغییر کرد؛ لبخند از روی لبش محو شد...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122
✦.................................
چند دقیقه گذشت؛ چند دقیقهای که برای هر دویشان بیشتر شبیه گم شدن در همان لحظه بود تا گذشتن زمان وقتی بالاخره از هم جداشدند، نفس هایشان هنوز نامنظم بود.
نیکی چند قدم کوچک عقب رفت و دستش ناخودآگاه روی سینهی خودش نشست؛ قلبش آنقدر محکم میزد که انگارمیخواست از قفسهی سینهاش بیرون بزند. جونگکوک هم نفس عمیقی کشیدو نگاهش را روی صورت نیکی نگه داشت.
چشم های هر دو برق عجیبی داشت؛ همان برق خطرناکی که وقتی دو نفر بالاخره چیزی را که مدتها از گفتنش فرار کردهاند میپذیرند، در نگاهشان مینشیند.
+ چرا اینجوری نگام میکنی؟
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ دارم مطمئن میشم هنوز خودتی.
نیکی با ناباوری ابرو بالا انداخت
+ چرا نباشم؟
_ چون پنج دقیقه پیش اون دخترِ مظلوم و خجالتی بودی که حتی از شنیدن «خوشگلی» هم نمیدونست کجا رو نگاه کنه.
نیکی با آرامی به بازویش زد
+ تقصیر توئه، همش لاس میزنی.
جونگکوک نگاه کوتاهی به لباس رزگلدش انداخت و دوباره به چشمهایش برگشت.
_ پیرهن قشنگی داری
نیکی لبخندی زد، لبخندی که میگفت «تازه فهمیدی؟» اما لبخندش با جمله بعدی جونگکوک محو شد:
_ ولی امشب قراره تو تنت پارش کنم.
نیکی با حرص ابرویش را بالا انداخت
+ در این حد وحشیای؟
جونگکوک یک قدم جلو آمد و با همان پوزخند آرام، نیکی را از کنار دستش کمی سمت خودش کشید.
_ حتی میتونم همینجا-
نیکی فوراً با کف دست به بازویش زد
+ دیوونهای؟
صدای خندهی کوتاه جونگکوک میان صدای موجها گم شد
_ هنوز نفهمیدی؟
نیکی اخم کرد.
+ چیو؟
جونگکوک خم شد تا نگاهش درست هم سطح چشمهای او قرار بگیرد.
_ اینکه حاضرم بهخاطرت بیشتر از اینا پیش برم...
نیکی برای لحظهای ساکت ماند آن پوزخند شیطنتآمیز هنوز گوشهی لب جونگکوک بود، اما نگاهش دوباره جدی شده بود:
_ تو تنها آدمی هستی که میتونه کاری کنه مردی مثل من وسط شب کنار دریا وایسه، گل بخره، دربارهی اسم یه دختر حرف بزنه و بعد هم تمام غرورش رو بذاره کنار و بگه میترسه دوستش نداشته باشن.
نیکی آرامتر شد.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ فکرکنم...
جونگکوک دستش را گرفت. نیکی نگاهش را پایین انداخت و انگشتهایش را میان انگشتهای او قفل کرد.
+ فکرکنم هنوزم باید یکم باهات کنار بیام
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ با من؟
نیکی لبخند کوچکی زد
+ آره. خیلی رومخمی
جونگکوک خندید
_ خیلی پرویی.
خنده از روی لب جونگکوک محو شد. نگاهش مستقیم روی صورت نیکی نشست
_ و من... دقیقا عاشق همین پُروییت شدم.
نیکی لبخندش آرامآرام لرزید.
جونگکوک دستش را بالا آورد و با انگشت شست، اشک خشکشدهی کنار چشم نیکی را پاک کرد.
_ فقط به یه چیز هیچوقت شک نکن.
نیکی نگاهش کرد
_ هرچقدر هم باهات شوخی کنم... هرچقدر هم اذیتت کنم... هرچقدر هم وانمود کنم هنوز همون آدم سرد قبلیم... دیگه نمیتونم برگردم به قبل از تو.
نگاه نیکی لرزید.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
_ چون قبل از تو، نمیدونستم یه نفر میتونه همزمان هم نقطهضعفت باشه... هم تنها دلیلی که حاضر باشی برای محافظتش بجنگی.
نیکی لبش را گاز گرفت تا دوباره گریه نکند.
+ پس... تولهدزد چیه؟
_ هنوزم تولهدزدی.
+ چرا؟
_ چون قلبمو دزدیدی.
نیکی چند ثانیه هنوز به جونگکوک خیره مانده بود؛ لبخند کوچکی روی لبش بود و چشمهایش از شنیدن آن جمله برق میزد.
+ چون قلبمو دزدیدی؟
جونگکوک خیلی خونسرد سر تکان داد. نیکی لبهایش را روی هم فشرد تا لبخندش بیشتر نشود
+ خیلی از خودراضیای.
_ حقیقت تلخه، تولهدزد.
نیکی خواست جوابش را بدهد که ناگهان حالت صورتش تغییر کرد؛ لبخند از روی لبش محو شد...
- ۱۰.۶k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط