{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 17

تنها تو اتاق بودم.
خیلی سردم بود.
زخمام سوزناک بودن.
لبام خشک شده بودن.
چشمام رو خواستم ببندم که در باز شد.
یه خانم و یه مرد اومدن منو بلند کردن.
پلکام سنگین شد و سیاهی...


ویو تهیونگ.
دلم میخواست بیشتر اونجا بمونه ولی میمرد من نیازش دارم.
هنوز باورم نمیشد فریب این دختره رو خوردم.
باورم نمیشه داشت منو بازی میداد.
منی که کارگردان همه بازی هام ولی...
کلافه بودم جونگکوک هم به در اتاقم تکیه داده بود و بهم زل میزد.

تهیونگ: هوم؟

جونگکوک: به چی فکر میکنی؟؟؟؟ تقصیر خودته تو قبول کردی برای یه مدت کوتاه تو باندت بمونه نه که برای همیشه هع بعد انتظار داری فریبمون نده؟؟؟

تهیونگ: تو راست میگی... ولی تو هم گفتی وارد باندمون کنیمش. من گفتم نه ولی تو گفتی بهم اعتماد کن.

جونگکوک: مگه من میدونستم لی یوناست؟؟؟

تهیونگ: منم نمیدونستم کوک بفهم

جونگکوک: گند زدی. بازنده اصلی ماییم.

تهیونگ: هنوز بازی تموم نشده...

جونگکوک: چی...

تهیونگ: گفتم هنوز بازی تموم نشده. ما برنده ایم. نقشه دارم.

جونگکوک: هوف باز چیه؟؟؟؟

تهیونگ: میفهمی.

..................................

ویو یونا.
چشمامو باز کردم.
توی اتاق خودم بودم.
یعنی همش خواب بوده؟؟؟
خوشحال شدم خواستم بلند شدم که بدنم سوز داد.
نگاهی به بدنم کردم... نه انگار واقعی بوده.
که یه خانم اومد داخل اتاق.

خانم: خانم شما باید استراحت کنید.

یونا: چرا اخهههه

خانم: داد نزنید خانم هرچی گفتم رو انجام بدید.

یونا: نمیخواممممم...

که تهیونگ اومد داخل.
ساکت شدم. حرفم نصفه موند.

تهیونگ: به حرفش گوش کن یونا!

هیچی نگفتم.
خانمه اومد و پتو رو روم کشید و گفت که زیاد باید استراحت کنم.
تهیونگ رفت و رو صندلی نشست.
به خانمه اشاره کرد که بره بیرون.
وقتی رفت بلند شد و به سمتم قدم برداشت.

تهیونگ: اوه Sorry ولی نمیتونی استراحت کنی.
پوزخندی زد.
اصلا باورم نمیشه تهیونگ انقد بی رحم باشه.
یعنی چی اصلا چرا باید اینجوری باشههه؟؟

یونا: باورم نمیشه تو همبازی بچگیام باشی.. ـ

نگاهشو از پنجره گرفت و به من دوخت.
بازم نگاهای سردش عذابم میداد.
خنده ای سرد کرد و دستاشو کرد تو جیبش.

تهیونگ: حالا باورت بشه لی یونا...

یونا: خب چرا باور نمیکنی بابام بابات رو نکشتهه؟؟؟؟

تهیونگ: چون مطمئنم بابات قاتل بابامه اون شب پدر تو راننده بود.
ماشین تصادف کرد تقصیر پدرته.

یونا: اما تقصیر بابام نیست ماشین رو دستکاری کردن.

تهیونگ: به درک...

گلدونی که رو میز بود رو پرت کرد و از در رفت بیرون.
چشمامو بستم.
تهیونگ یه بچه شیطون و گوگولی بود و حتی مهربون... ولی الان شد سرد و بی رحم.
قلبش تبدیل شد به سنگ.
هبچ حسی تو چشماش پیدا نمیشه.
اون پسر کوچولویی که هر روز میومد عمارتمون و هر وقت که میومد سر راهش گل میچید و میاورد برام..(ماه کوچواوی من _ دختر کوچولو_ خوشگلم_)
تمام کلمه هایی که باهاشون صدام میزد و یادم اومد.
بغض بدی گلوم رو چنگ میزد.
لبم رو گاز گرفتم که اشکام نریزه.
نمیدونستم چرا ولی حس میکردم تهیونگ نقشه هایی داره.!! منم نباید عقب بمونم.!!

بفرمایدددددد خوشگلامممممم♡

#سلین
دیدگاه ها (۲۵)

حمایت؟ ♡☆@cruellla

سلام خوشگلام میخوام نویسندتون رو معرفی کنم براتوننننننن☆اسم ...

☆پسر بد ☆☆_bad boy_☆Part: 11ویو یونا بیدار شدم خمیازه ای کشی...

☆پسر بد☆☆_bad boy _☆Part: 9با صحنه ای که مواجه شدم بدنم لرزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط