{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy _☆
Part: 9


با صحنه ای که مواجه شدم بدنم لرزید.
اون... اون مایک بود که خونی بود و به صندلی بسته بود. دستم رو گذاشتم جلو دهنم.
بغض بدی گلوم رو چنگ میزد.

یونا: تو... تو چیکارش کردی.

پشت سرم ایستاد و لبش رو نزدیک گوشم کرد.

تهیونگ: کاری که حتما باید انجام میشد.


دویدم سمت مایک.
بهش رسیدم. و صورتش رو گرفتم.

یونا: م... م.. مایک لطفا چشماتو باز کن.

مایک: ی.. و.. ن.. ا... یا... یادت باشه...

یونا: چی یادم باشه لطفاا چشماتو باز کن.

مایک: دو... دوست... دا... دارم. ... عاشق.. تم

یونا: چی؟مایک.

مایک همون لحظه مرد.

یونا: مایککککککککککککککک بلند شووووووووووووووووووووووو.

یونا به سمت تهیونگ رفت و با همون دست های خونیش یقه لباس تهیونگ رو گرفت.

یونا: چرا اینکاروووو کردییییییی مردیکهههههه. عوضیییییی.

جونگکوک یونا رو از تهیونگ جدا کرد.


جونگکوک: امیلی بس کن.

یونا: کیم تهیونگ ازت متنفرممممممم.


جونگکوک یونا رو گذاشتم داخل ماشین بادیگارد و گفت ببرنش عمارت.

جونگکوک.: تو خوبی؟

تهیونگ: آره.

جونگکوک: لباست خونی شد.

تهیونگ: مایک امیلی رو دوست داره!؟

جونگکوک: ببین تهیونگ ولش کن الان فقط باید بریم عمارت.


سوار ماشین شدن و حرکت کردن.

ویو یونا

با همون سر و وضع توی اتاقم بودم.
نمیدونستم چرا ولی قطره قطره اشک از تو چشمام میریخت. من که دیگه نباید گریه میکردم.
مایک عاشقم بود؟
نگاه ساعت دیواری کردم. ساعت ۱۱ شب بود.
باید از اینجا برم.
تا خواستم بلند شدم در اتاق باز شد تهیونگ بود. عصبانی شدم.

تهیونگ: باید حرف بزنیم.

یونا: من هیچ حرفی با تو ندارم عوضیییی.

تهیونگ: انگار خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم زنیکه باید یه چیز های مهم بهت بگم.

یونا: نمیخوا...


تهیونگ یونا رو چسبوند به دیوار و تو چشماش زل زد.

تهیونگ: گفتم فقط گوش کنم ببین چی میگم.

یونا: مجبور نیستم به حرفت گوش بدم مرتیکه.

تهیونگ: دهنتو ببند.

یونا: دهنمو نمیبندم میخوام ببینم میخوای چه گوهی بخوری.( خودت گوه خوردی زنیکه به بچم نگو)

تهیونگ: خیلی دلم میخواد بکشمت هیف که نمیشه.

یونا: هع بیا بکش من اینجا.

تهیونگ: بسه.

یونا: چرا بس کنم هاااا چر...

نذاشت حرف بزنم که گرمی لبش رو روی لبم حس کردم.
تقلا کردم. زورم بهش نمی رسید.
گازی روی لبم زد که مزه خون وارد دهنم شد.
مجبور شدم همراهی کنم.
بعد چند مین ولم کرد.

تهیونگ: دهنتو ببند و بزار حرفم رو بزنم. باید حتما اینکارو کنم که خفه خون بگیری؟

ساکت شدم.
و فقط نگاش میکردم.

به موهاش چنگی زد و روی صندلی نشست.

تهیونگ: برای همیشه وارد باندم شدی. میخوام بهم کمک کنی لی یونا رو پیدا کنم.


به تهیونگ کمک بکنم که خودمو پیدا کنم؟

یونا: حتی فکرشم نکن بخوام کمکت کنم.

تهیونگ: باید انجامش بدی.

یونا: من مجبور نیستم کمکت کنم.

تهیونگ: دیگه هیچ راه فراری نداری هوانگ امیلی.

اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.

احساس بدبختی میکردم احساس میکردم عروسک دستی مردمم.
رو تخت دراز کشیدم.
معلوم نیست چی در انتظارمه.


امیدوارم خشتون بیاد خوشگلام ☆
دیدگاه ها (۲۳)

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 8ویو تهیونگ با کوک تو اتاقم بودیم. ...

☆پسر بد☆☆_bad boy _☆Part: 7در اتاق رو باز کردم که با تهیونگ ...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 3۱ ماه بعد تو این یک ماه یونا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط