part 136
part 136
رو صندلی لم داده بود و موری داشت صحبت میکرد که آخر سر دازای دستشو بالا آورد
_ کافیه...اسم مدیر چیه؟
" نمیتونم بگم "
_ زود باش بگو
" این یه رازه "
دازای نگاهشو به موری داد و لبخند زد
_ مدیرو پیدا کن
" اون دیگه قاطی بازی ما نیست "
_ چرا هست...این بازی اونه همه ی اینا هم تقصیر اون عموی حرو*مزاده امه
" با مدیر چیکار داری؟ "
_ این چیزیه که به من مربوطه
" چویا سان میدونه؟ "
_ نه
موری اخم کمرنگی بین ابرو هاش نشست...وقتی چویا نمیدونه یعنی دازای یه نقشه ای داره که حتی حاضر نیست چویا متوجهش بشه
_ یه مدت چویا مافیا نمیاد
" به چه دلیل؟ "
_ رئیس...دلیلی نداره اینو توضیح بدم کارای چویا با گین چانه
" خیلی خب باشه حرفی نیست "
دازای از جاش بلند شد و دستاشو وارد جیب شلوارش کرد
_ تو هم دست از پا خطا نکن...متوجه شدی رئیس؟!
رئیس رو با تاکید گفت که موری نیشخند زد و دازای از اتاقی که یه زمانی متعلق به اون شیطان بود بیرون اومد و نفس تازه ای گرفت و دویاره حرکت کرد.
پشت میز نشسته بود و داشت پرونده های ساده رو حل میکرد که در اتاق یهو باز شد و بدون اینکه نگاه کنه با اخم و لحن عصبی گفت
+ در زدن بلد نیستی؟
سرشو بلند کرد تا مجازاتی بهش بده اما با دیدن دازای حرف تو دهنش خشک شد
_ نه بلد نیستم...یادم میدی ؟
خندید و چویا خنده کوتاهی رو لبش نشست
+ فکر کردم پیش موری سانی
_ اره پیشش بودم...انتظار نداشتی بیام اینجا؟
+ نه خب خیلی کم به اینجا سر میزنی
_ چون تو نیستی
میز رو دور زد و صندلی چویا رو سمت خودش برگردوند و روش خم شد زانوشو رو صندلی بین پاهاش گذاشت و لب هاشو به دندون کشید.
چویا انتظارشو نداشت اما نتونست همراهیش نکنه
ازش کمی فاصله گرفت و بینیش رو به گونه نرم و سفید چویا مالید
_ اوممممم
چویا چشم سمت دازای رو بست و با اون یکی چشمش بهش نگاه کرد و گفت
+ دازای الان وسط کارم
_ کارت مهمتر از منه؟
+ معلومه که نه
_ پس ببند دهنتو و فعلا توجهتو بده به من
گردنشو بوسید که چویا نفسش رو بیرون داد
+ چیشده؟...
_ یه چند روزی همو نمیبینیم...از الان میخوام دلتنگیمو رفع کنم
چویا اخمی کرد و دازای رو عقب کشید و به چشماش نگاه کرد
+ منظورت چیه؟
_ یه مدت مافیا نمیای منم عمارت نمیام
+ چ...چرا؟
_ چون من یه کاری دارم که به خودم مربوطه
+ این کار چیه؟
_ گفتم که...به خودم مربوطه
دوباره سرشو وارد گردنش کرد و بوسه های ریز درشتی میزاشت اما چویا نگران بود
+ چرا حداقل نمیشه تو بیای دیدنم؟
_ چون مافیا نیستم!
دستشو وارد موهای بهم ریخته اش کرد و با صدایی نگران گفت
+ چرا کامل توضیح...اخخ!
گازی از گردنش گرفت که چویا از درد اخ بلند و دردمندی گفت
_ هیش...از این لحظه استفاده کن بیبی
+ بهم بگو...دازای لطفا!
ازش فاصله گرفت و با چشمایی آبی رنگ بهش خیره شد
+ چیز بدیه که نمیخوای من بفهمم؟
دازای وقتی مقاومت چویا رو دید لبش رو لیس زد و دستاشو وارد جیبش کرد و صاف ایستاد
_ اگه لازم بود میفهمیدی...فعلا از مافیا دور بمون چون من اینجا نیستم و جای تو هم اینجا نیست...عمارت برای تو امنه هم تو هم ائویی...من کار دارم چویا دست پا گیر من نشو
چویا سرشو پایین انداخت و اخمی کرد
+ اگه منم بی خبر بزارم برم جایی و به تو هیچی نگم و تورو ببرم جای امن...تو نگران چیزی نمیشی؟
صداش...لحنش و از همه مهمتر نگاهش در لحظه از گرما و محبت جاشو به نگاهی سرد و بی حس داد
_ من با تو فرق دارم...ریشه ی من اینجاست اما تو نه
چویا بلند شد و جلوش ایستاد...قد دازای خیلی بلند تر بود و به راحتی میشد دید...کراواتش رو گرفت و به پایین خمش کرد
+ کدوم گوری میری؟ باید بهم بگی
با خشم گفت و دازای نیشخند زد و یه دستشو از جیبش در اورد و دور کمرش برد و به دیوار چسبوندش اما نگاهش همچنان سرد و غریبه بود
_ وقتی عصبی میشی خواستنی تر میشی...
دست دیگه شو هم از جیبش خارج کرد و لای موهاش برد ولی چویا از این لمس متنفر بود...از لمس دازای غریبه متنفر بود
+ ولم...
موهاشو یهو کشید که آخ بلندی سر داد
_ اره...با عصبی بودنت منو بیشتر جذب میکنی ولی وقتی بهت میگم به تو ربطی نداره یعنی نداره...آروم و مطیع تو عمارت میشینی تا من بیام...
سمت گوشش خم شد و ادامه داد
_ فهمیدی؟
چویا آب دهنشو با صدا قورت داد و سری تکون داد
+ د...دازای
_ نشنیدم؟
+ فهمیدم! دازای...م...موهامو ول کن...دردم میاد!
محکم تر کشید که چویا بغض کرد
+ داری منو...م...میترسونی...اییی...ولم کن
____________________________________________________
ادامه دارد...
رو صندلی لم داده بود و موری داشت صحبت میکرد که آخر سر دازای دستشو بالا آورد
_ کافیه...اسم مدیر چیه؟
" نمیتونم بگم "
_ زود باش بگو
" این یه رازه "
دازای نگاهشو به موری داد و لبخند زد
_ مدیرو پیدا کن
" اون دیگه قاطی بازی ما نیست "
_ چرا هست...این بازی اونه همه ی اینا هم تقصیر اون عموی حرو*مزاده امه
" با مدیر چیکار داری؟ "
_ این چیزیه که به من مربوطه
" چویا سان میدونه؟ "
_ نه
موری اخم کمرنگی بین ابرو هاش نشست...وقتی چویا نمیدونه یعنی دازای یه نقشه ای داره که حتی حاضر نیست چویا متوجهش بشه
_ یه مدت چویا مافیا نمیاد
" به چه دلیل؟ "
_ رئیس...دلیلی نداره اینو توضیح بدم کارای چویا با گین چانه
" خیلی خب باشه حرفی نیست "
دازای از جاش بلند شد و دستاشو وارد جیب شلوارش کرد
_ تو هم دست از پا خطا نکن...متوجه شدی رئیس؟!
رئیس رو با تاکید گفت که موری نیشخند زد و دازای از اتاقی که یه زمانی متعلق به اون شیطان بود بیرون اومد و نفس تازه ای گرفت و دویاره حرکت کرد.
پشت میز نشسته بود و داشت پرونده های ساده رو حل میکرد که در اتاق یهو باز شد و بدون اینکه نگاه کنه با اخم و لحن عصبی گفت
+ در زدن بلد نیستی؟
سرشو بلند کرد تا مجازاتی بهش بده اما با دیدن دازای حرف تو دهنش خشک شد
_ نه بلد نیستم...یادم میدی ؟
خندید و چویا خنده کوتاهی رو لبش نشست
+ فکر کردم پیش موری سانی
_ اره پیشش بودم...انتظار نداشتی بیام اینجا؟
+ نه خب خیلی کم به اینجا سر میزنی
_ چون تو نیستی
میز رو دور زد و صندلی چویا رو سمت خودش برگردوند و روش خم شد زانوشو رو صندلی بین پاهاش گذاشت و لب هاشو به دندون کشید.
چویا انتظارشو نداشت اما نتونست همراهیش نکنه
ازش کمی فاصله گرفت و بینیش رو به گونه نرم و سفید چویا مالید
_ اوممممم
چویا چشم سمت دازای رو بست و با اون یکی چشمش بهش نگاه کرد و گفت
+ دازای الان وسط کارم
_ کارت مهمتر از منه؟
+ معلومه که نه
_ پس ببند دهنتو و فعلا توجهتو بده به من
گردنشو بوسید که چویا نفسش رو بیرون داد
+ چیشده؟...
_ یه چند روزی همو نمیبینیم...از الان میخوام دلتنگیمو رفع کنم
چویا اخمی کرد و دازای رو عقب کشید و به چشماش نگاه کرد
+ منظورت چیه؟
_ یه مدت مافیا نمیای منم عمارت نمیام
+ چ...چرا؟
_ چون من یه کاری دارم که به خودم مربوطه
+ این کار چیه؟
_ گفتم که...به خودم مربوطه
دوباره سرشو وارد گردنش کرد و بوسه های ریز درشتی میزاشت اما چویا نگران بود
+ چرا حداقل نمیشه تو بیای دیدنم؟
_ چون مافیا نیستم!
دستشو وارد موهای بهم ریخته اش کرد و با صدایی نگران گفت
+ چرا کامل توضیح...اخخ!
گازی از گردنش گرفت که چویا از درد اخ بلند و دردمندی گفت
_ هیش...از این لحظه استفاده کن بیبی
+ بهم بگو...دازای لطفا!
ازش فاصله گرفت و با چشمایی آبی رنگ بهش خیره شد
+ چیز بدیه که نمیخوای من بفهمم؟
دازای وقتی مقاومت چویا رو دید لبش رو لیس زد و دستاشو وارد جیبش کرد و صاف ایستاد
_ اگه لازم بود میفهمیدی...فعلا از مافیا دور بمون چون من اینجا نیستم و جای تو هم اینجا نیست...عمارت برای تو امنه هم تو هم ائویی...من کار دارم چویا دست پا گیر من نشو
چویا سرشو پایین انداخت و اخمی کرد
+ اگه منم بی خبر بزارم برم جایی و به تو هیچی نگم و تورو ببرم جای امن...تو نگران چیزی نمیشی؟
صداش...لحنش و از همه مهمتر نگاهش در لحظه از گرما و محبت جاشو به نگاهی سرد و بی حس داد
_ من با تو فرق دارم...ریشه ی من اینجاست اما تو نه
چویا بلند شد و جلوش ایستاد...قد دازای خیلی بلند تر بود و به راحتی میشد دید...کراواتش رو گرفت و به پایین خمش کرد
+ کدوم گوری میری؟ باید بهم بگی
با خشم گفت و دازای نیشخند زد و یه دستشو از جیبش در اورد و دور کمرش برد و به دیوار چسبوندش اما نگاهش همچنان سرد و غریبه بود
_ وقتی عصبی میشی خواستنی تر میشی...
دست دیگه شو هم از جیبش خارج کرد و لای موهاش برد ولی چویا از این لمس متنفر بود...از لمس دازای غریبه متنفر بود
+ ولم...
موهاشو یهو کشید که آخ بلندی سر داد
_ اره...با عصبی بودنت منو بیشتر جذب میکنی ولی وقتی بهت میگم به تو ربطی نداره یعنی نداره...آروم و مطیع تو عمارت میشینی تا من بیام...
سمت گوشش خم شد و ادامه داد
_ فهمیدی؟
چویا آب دهنشو با صدا قورت داد و سری تکون داد
+ د...دازای
_ نشنیدم؟
+ فهمیدم! دازای...م...موهامو ول کن...دردم میاد!
محکم تر کشید که چویا بغض کرد
+ داری منو...م...میترسونی...اییی...ولم کن
____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۳۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط