#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ³⁷
ویو اِلا___
همهچی…
بیش از حد آروم بود.
و این خودش—
بدترین بخش ماجرا بود.
چند روز گذشته بود.
از اون اعتراف.
از اون لحظهای که…
همهچی بینمون عوض شد.
یا حداقل—
اینطوری به نظر میرسید.
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباس سفید…
روی تنم نشسته بود.
بینقص.
ظریف.
دقیقاً همون چیزی که هر دختری…
باید برای عروسیش بپوشه.
لبخند زدم.
اما نه از خوشحالی.
یه لبخند…
که حتی خودمم بهش اعتماد نداشتم.
دستم آروم کشیده شد روی پارچهی لباس.
سرد بود.
مثل تصمیمی که گرفته بودم.
صدای در اومد.
بدون اینکه برگردم گفتم—
الا: بیا تو.
در باز شد.
و اون وارد شد.
جونکوک.
کت و شلوار مشکی…
موهاش مرتب…
همون ابهت همیشگی.
اما یه چیز فرق داشت.
نگاهش.
وقتی بهم نگاه میکرد—
دیگه فقط خطرناک نبود.
یه چیز دیگه هم توش بود.
چیزی که…
نمیخواستم اسمشو بذارم.
چرخیدم سمتش.
چند ثانیه....
هیچی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
از سر تا پا.
آروم.
دقیق.
جوری که نفسم بند اومد.
جونکوک: …
لبهاش کمی تکون خورد.
اما انگار کلمه پیدا نمیکرد.
نزدیکتر شد.
قدمهاش آهسته بود.
ولی مطمئن.
ایستاد جلوم.
خیلی نزدیک.
دستشو آورد بالا…
و خیلی آروم—
یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد.
جونکوک: زیادی قشنگ شدی.
صداش پایین بود.
اما واقعی.
نگاهش…
روی چشمهام قفل شد.
الا: دیر فهمیدی.
لبخند زدم.
اون لبخند همیشگیم.
نیمهشیطانی.
چشمهاش برق زد.
جونکوک: نه…
آروم گفت.
جونکوک: فقط الان دیگه مال خودمی که ببینمت.
قلبم یه لحظه مکث کرد.
اما نذاشتم بفهمه.
نگاهشو نگه داشتم.
بیعقبنشینی.
الا: هنوزم زیادی مطمئنی...عوضی.
چند ثانیه…
سکوت.
اما این سکوت…
آشنا بود.
خطرناک.
دستشو آورد جلو.
انگشتهاش دور مچم حلقه شد.
همون حس همیشگی.
کنترل.
مالکیت.
اما این بار—
یه چیز دیگه هم کنارش بود.
اعتماد.
یا شاید…
توهمش...
جونکوک: امروز…
نگاهش عمیقتر شد.
جونکوک: همهچی تموم میشه.
لبخند کوچیکی زد.
اما این یکی—
آرومتر بود.
واقعیتر.
جونکوک: دیگه هیچکس نمیتونه ازم بگیرت.
نفس کشیدم.
آروم.
کنترلشده.
اما توی دلم—
یه چیزی تکون خورد.
چیزی که هنوز…
سر جاش مطمئن نبود.
نگاهم افتاد به آینه.
به تصویرمون.
کنار هم.
مثل یه زوج واقعی.
مثل یه پایان خوش.
اما…
من هیچوقت به پایان خوش باور نداشتم.
لبخندم کمرنگ شد.
خیلی کم.
جوری که فقط خودم بفهمم.
الا: بیا بریم.
آروم گفتم.
بدون اینکه بیشتر نگاهش کنم.
دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم.
اما نه کامل.
فقط به اندازهای که…
بازی ادامه داشته باشه.
وقتی از اتاق زدیم بیرون—
همهچی آماده بود.
نورها.
مهمونا.
صداها.
و یه مسیر—
که مستقیم میرفت به سمت سرنوشت.
یا شاید—
فاجعه.
و من—
با لبخند—
قدم گذاشتم توش.
ادامه دارد.....
نظر بدین و لایک کنیددددددددد بانو ها🎀🔪
شرط :
لایک : ۳۹ تا
نظر : ۱۶ تا
بازنشر: ۱۴ تا
بچه ها شرط هارو برسونید سریع بزارم بوس بهتون..ماچچچچچچ....🎀💋
Season : ¹
Part : ³⁷
ویو اِلا___
همهچی…
بیش از حد آروم بود.
و این خودش—
بدترین بخش ماجرا بود.
چند روز گذشته بود.
از اون اعتراف.
از اون لحظهای که…
همهچی بینمون عوض شد.
یا حداقل—
اینطوری به نظر میرسید.
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباس سفید…
روی تنم نشسته بود.
بینقص.
ظریف.
دقیقاً همون چیزی که هر دختری…
باید برای عروسیش بپوشه.
لبخند زدم.
اما نه از خوشحالی.
یه لبخند…
که حتی خودمم بهش اعتماد نداشتم.
دستم آروم کشیده شد روی پارچهی لباس.
سرد بود.
مثل تصمیمی که گرفته بودم.
صدای در اومد.
بدون اینکه برگردم گفتم—
الا: بیا تو.
در باز شد.
و اون وارد شد.
جونکوک.
کت و شلوار مشکی…
موهاش مرتب…
همون ابهت همیشگی.
اما یه چیز فرق داشت.
نگاهش.
وقتی بهم نگاه میکرد—
دیگه فقط خطرناک نبود.
یه چیز دیگه هم توش بود.
چیزی که…
نمیخواستم اسمشو بذارم.
چرخیدم سمتش.
چند ثانیه....
هیچی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
از سر تا پا.
آروم.
دقیق.
جوری که نفسم بند اومد.
جونکوک: …
لبهاش کمی تکون خورد.
اما انگار کلمه پیدا نمیکرد.
نزدیکتر شد.
قدمهاش آهسته بود.
ولی مطمئن.
ایستاد جلوم.
خیلی نزدیک.
دستشو آورد بالا…
و خیلی آروم—
یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد.
جونکوک: زیادی قشنگ شدی.
صداش پایین بود.
اما واقعی.
نگاهش…
روی چشمهام قفل شد.
الا: دیر فهمیدی.
لبخند زدم.
اون لبخند همیشگیم.
نیمهشیطانی.
چشمهاش برق زد.
جونکوک: نه…
آروم گفت.
جونکوک: فقط الان دیگه مال خودمی که ببینمت.
قلبم یه لحظه مکث کرد.
اما نذاشتم بفهمه.
نگاهشو نگه داشتم.
بیعقبنشینی.
الا: هنوزم زیادی مطمئنی...عوضی.
چند ثانیه…
سکوت.
اما این سکوت…
آشنا بود.
خطرناک.
دستشو آورد جلو.
انگشتهاش دور مچم حلقه شد.
همون حس همیشگی.
کنترل.
مالکیت.
اما این بار—
یه چیز دیگه هم کنارش بود.
اعتماد.
یا شاید…
توهمش...
جونکوک: امروز…
نگاهش عمیقتر شد.
جونکوک: همهچی تموم میشه.
لبخند کوچیکی زد.
اما این یکی—
آرومتر بود.
واقعیتر.
جونکوک: دیگه هیچکس نمیتونه ازم بگیرت.
نفس کشیدم.
آروم.
کنترلشده.
اما توی دلم—
یه چیزی تکون خورد.
چیزی که هنوز…
سر جاش مطمئن نبود.
نگاهم افتاد به آینه.
به تصویرمون.
کنار هم.
مثل یه زوج واقعی.
مثل یه پایان خوش.
اما…
من هیچوقت به پایان خوش باور نداشتم.
لبخندم کمرنگ شد.
خیلی کم.
جوری که فقط خودم بفهمم.
الا: بیا بریم.
آروم گفتم.
بدون اینکه بیشتر نگاهش کنم.
دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم.
اما نه کامل.
فقط به اندازهای که…
بازی ادامه داشته باشه.
وقتی از اتاق زدیم بیرون—
همهچی آماده بود.
نورها.
مهمونا.
صداها.
و یه مسیر—
که مستقیم میرفت به سمت سرنوشت.
یا شاید—
فاجعه.
و من—
با لبخند—
قدم گذاشتم توش.
ادامه دارد.....
نظر بدین و لایک کنیددددددددد بانو ها🎀🔪
شرط :
لایک : ۳۹ تا
نظر : ۱۶ تا
بازنشر: ۱۴ تا
بچه ها شرط هارو برسونید سریع بزارم بوس بهتون..ماچچچچچچ....🎀💋
- ۲.۲k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط