ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 30
نامجون و ژین سو:«ماه گرفته گی...»
ات:«چی ماه گرفتگی..؟ چطور ماه گرفتگی..؟»
جونگکوک:«ات..»
نامجون:«یه ماه نیم کامل روی دست وارث این گنجه که فقط اون میتونه بازش کنه..»
ات:«منظور تون مثل این ماه گرفتگیه..؟»
ات ماه گرفتگی شو نشون داد..
و ژین سون با شوک ادامه داد..
ژین سون:«تو...تو وارث اصلی گنجی...؟!»
ات رنگش پرید..
ات:«من... من چیزی نمیدونستم...»
نامجون یهو اسلحه شو دراورد و گرفت سمت ات...
جین:«نامجون!»
من بدون فکر رفتم جلوی ات و اسلحه خودمو کشیدم سمت نامجون...
جونگکوک:«اسلحه تو بیار پایین.»
نامجون با عصبانیت نگام کرد..
نامجون:«برو کنار جونگکوک.»
جونگکوک:«نه.»
نامجون:«اون کلید این طلاهاست برو کنار..!»
جونگکوک:«گفتم اسلحه تو بیار پایین!»
چند ثانیه فقط صدای آب فواره میومد...
فضا خفه کننده شده بود...
جین آروم گفت..
جین:«همه آروم شین...»
ات با شک به فواره نگاه کرد..
وسط سنگ های طلایی یه علامت عجیب حک شده بود...
دقیقا شبیه نشونه روی گردنش...
ات آروم جلو رفت..
جونگکوک:«ات نرو جلو.!»
ولی انگار خودش هم نمیدونست چرا داره میره...
ات:«این... این علامت...»
ژین سون نفسشو حبس کرده بود..
ات دستشو آروم گذاشت روی اون علامت...
و همون لحظه—
صدای عجیبی کل حیاطو پر کرد..
همه شوکه عقب رفتیم..
چراغ های اطراف فواره شروع کردن به چشمک زدن..
سنگ های اطراف فواره شروع کردن به لرزیدن...
و بعد—
کل فواره از وسط باز شد چشم هام گشاد شد زیر لایه های سنگی طلای خالص دیده میشد..
واقعی بود...
تمام دیواره داخلی فواره از طلای ذوب شده ساخته شده بود..
آب روی طلاها میریخت و برق طلایی عجیبی توی حیاط پخش میشد..
تهیونگه:«پشممممممممممممام!»
ژین سون با چشمای لرزون جلو رفت...
ژین سون:«این... این همون گنجه...»
نامجون خندید...
یه خنده دیوونه وار..
نامجون:«بالاخره...بالاخره پیداش کردیم...»
طلای ذوب شده از لابه لای سنگ ها میریخت روی زمین...
حتی دور تا دور فواره هم رگه های طلایی دیده میشد..
ژین سون تقریبا نفس نفس میزد..
ژین سون:«ما ثروتمند شدیم...»
نامجون:«نه من ثروت مند شدم.»
ولی درست همون لحظه—
بییییییییییییییپ!
صدای هشدار بلندی کل مدرسه رو لرزوند
همه خشکشون زد...
تهیونگ:«اون دیگه چی بود؟!»
نورافکن های بزرگ روشن شدن و چند ثانیه بعد..
وووووویووووووو...
صدای ماشین پلیس از بیرون مدرسه اومد..
جیمین:«لعنتی پلیسسسس!»
ژین سون رنگش پرید..
نامجون با ناباوری برگشت سمت در ورودی مدرسه..
و همون لحظه صدای بلندگو پیچید..
_«همه سرجاشون بایستن! محوطه محاصره شده! دستا تونو ببرید بالا..»
من ناخودآگاه دست ات رو گرفتم و برای اولین بار...
حس کردم الان قراره همه چیز از کنترل خارج بشه...
ادامه دارد...))<<
ᴘᴀʀᴛ: 30
نامجون و ژین سو:«ماه گرفته گی...»
ات:«چی ماه گرفتگی..؟ چطور ماه گرفتگی..؟»
جونگکوک:«ات..»
نامجون:«یه ماه نیم کامل روی دست وارث این گنجه که فقط اون میتونه بازش کنه..»
ات:«منظور تون مثل این ماه گرفتگیه..؟»
ات ماه گرفتگی شو نشون داد..
و ژین سون با شوک ادامه داد..
ژین سون:«تو...تو وارث اصلی گنجی...؟!»
ات رنگش پرید..
ات:«من... من چیزی نمیدونستم...»
نامجون یهو اسلحه شو دراورد و گرفت سمت ات...
جین:«نامجون!»
من بدون فکر رفتم جلوی ات و اسلحه خودمو کشیدم سمت نامجون...
جونگکوک:«اسلحه تو بیار پایین.»
نامجون با عصبانیت نگام کرد..
نامجون:«برو کنار جونگکوک.»
جونگکوک:«نه.»
نامجون:«اون کلید این طلاهاست برو کنار..!»
جونگکوک:«گفتم اسلحه تو بیار پایین!»
چند ثانیه فقط صدای آب فواره میومد...
فضا خفه کننده شده بود...
جین آروم گفت..
جین:«همه آروم شین...»
ات با شک به فواره نگاه کرد..
وسط سنگ های طلایی یه علامت عجیب حک شده بود...
دقیقا شبیه نشونه روی گردنش...
ات آروم جلو رفت..
جونگکوک:«ات نرو جلو.!»
ولی انگار خودش هم نمیدونست چرا داره میره...
ات:«این... این علامت...»
ژین سون نفسشو حبس کرده بود..
ات دستشو آروم گذاشت روی اون علامت...
و همون لحظه—
صدای عجیبی کل حیاطو پر کرد..
همه شوکه عقب رفتیم..
چراغ های اطراف فواره شروع کردن به چشمک زدن..
سنگ های اطراف فواره شروع کردن به لرزیدن...
و بعد—
کل فواره از وسط باز شد چشم هام گشاد شد زیر لایه های سنگی طلای خالص دیده میشد..
واقعی بود...
تمام دیواره داخلی فواره از طلای ذوب شده ساخته شده بود..
آب روی طلاها میریخت و برق طلایی عجیبی توی حیاط پخش میشد..
تهیونگه:«پشممممممممممممام!»
ژین سون با چشمای لرزون جلو رفت...
ژین سون:«این... این همون گنجه...»
نامجون خندید...
یه خنده دیوونه وار..
نامجون:«بالاخره...بالاخره پیداش کردیم...»
طلای ذوب شده از لابه لای سنگ ها میریخت روی زمین...
حتی دور تا دور فواره هم رگه های طلایی دیده میشد..
ژین سون تقریبا نفس نفس میزد..
ژین سون:«ما ثروتمند شدیم...»
نامجون:«نه من ثروت مند شدم.»
ولی درست همون لحظه—
بییییییییییییییپ!
صدای هشدار بلندی کل مدرسه رو لرزوند
همه خشکشون زد...
تهیونگ:«اون دیگه چی بود؟!»
نورافکن های بزرگ روشن شدن و چند ثانیه بعد..
وووووویووووووو...
صدای ماشین پلیس از بیرون مدرسه اومد..
جیمین:«لعنتی پلیسسسس!»
ژین سون رنگش پرید..
نامجون با ناباوری برگشت سمت در ورودی مدرسه..
و همون لحظه صدای بلندگو پیچید..
_«همه سرجاشون بایستن! محوطه محاصره شده! دستا تونو ببرید بالا..»
من ناخودآگاه دست ات رو گرفتم و برای اولین بار...
حس کردم الان قراره همه چیز از کنترل خارج بشه...
ادامه دارد...))<<
- ۹۷۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط