ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 28
ژین سون:«غیر ممکنه... پدرم گفته بود گنج داخل مدرسه ست...»
چشمام ریز شد..
پدرش...؟
نامجون آروم گفت..
نامجون:«پس خودش هم تازه فهمیده...»
ژین سون چند قدم جلو اومد و با عصبانیت به فواره خیره شد..
بعد یهو انگار یه چیزی تو ذهنش جرقه زد...
آروم زمزمه کرد..
ژین سون:«نه... امکان نداره...»
یکی از مردا گفت..
_«خانم؟»
ژین سون آروم دستشو گذاشت روی بدنه فواره...
و رنگ صورتش پرید..
ژین سون:«لعنتی...»
همه ساکت شدیم..
اون فهمیده بود..
ژین سون با خشم داد زد..
ژین سون:«اون پیرمرد دیوونه...!تمام طلا ها رو داخل فواره مخفی کرده...!»
تهیونگ دهنشو گرفت که صداش درنیاد..
تهیونگ:«پشمام...»
ات که پشت فواره قایم شده بود، با شوک به حرف های ژین سون گوش میداد..
نامجون آروم خندید..
اون خنده ش باعث شد مو به تنم سیخ شه..
نامجون:«پس بالاخره همه فهمیدن...»
جونگکوک:«داری چیکار میکنی؟»
نامجون نگاش هنوز روی فواره بود...
نامجون:«وقتی گنج پیدا شد فقط یه راه میمونه.»
جونگکوک:«چه راهی؟»
اون آروم برگشت سمتم...
و برای اولین بار تو چشم هاش یه چیزی دیدم که حتی منم ترسوندم..
نامجون:«نابود کردن فواره.»
چشمام گشاد شد..
جونگکوک:«چی؟!»
جین:«صبر کن یعنی میخوای منفجرش کنیم؟!»
نامجون:«اگر اینجا بمونه دولت، پلیس و هزار نفر دیگه خبردار میشن باید قبل از همه طلا ها رو خارج کنیم.»
جین:«ولی اون فواره وسط مدرسه ست احمق!»
نامجون:«مهم نیست.»
جونگکوک:«اگر منفجرش کنیم کل مدرسه میریزه بهم.»
نامجون بی تفاوت گفت..
نامجون:«پس بذار بریزه.»
نفسم سنگین شد اون دیوونه شده بود.
همون لحظه— تق!
یه صدای کوچیک اومد..
همه برگشتیم سمت صدا...
و قلبم ایستاد.
ات تعادلشو از دست داده بود و پاش خورده بود به سنگ کنار فواره..
ژین سون سریع برگشت سمتش..
ژین سون:«کی اونجاست؟!»
ات خشکش زده بود..
نامجون زیرلب لعنت فرستاد.ـ
نامجون:«لو رفتیم...»
یکی از مردا سریع اسلحه کشید..
_«بیا بیرون!»
ات چند قدم عقب رفت... و همون لحظه چشمش افتاد به ما..
برای چند ثانیه فقط بهم خیره شدیم...
چشم هاش پر از ترس بود.
جونگکوک:«ات—»
ولی قبل اینکه حرفمو کامل بزنم، یکی از مردا رفت سمتش تا بگیردش..
و ات شروع کرد به دویدن..
ژین سون داد زد..
ژین سون:« بگیریدش! اون همه چیزو شنیده!»
و همون لحظه نامجون آروم لبخند زد...
نامجون:«خب... حالا بازی جالب شد.»
ᴘᴀʀᴛ: 28
ژین سون:«غیر ممکنه... پدرم گفته بود گنج داخل مدرسه ست...»
چشمام ریز شد..
پدرش...؟
نامجون آروم گفت..
نامجون:«پس خودش هم تازه فهمیده...»
ژین سون چند قدم جلو اومد و با عصبانیت به فواره خیره شد..
بعد یهو انگار یه چیزی تو ذهنش جرقه زد...
آروم زمزمه کرد..
ژین سون:«نه... امکان نداره...»
یکی از مردا گفت..
_«خانم؟»
ژین سون آروم دستشو گذاشت روی بدنه فواره...
و رنگ صورتش پرید..
ژین سون:«لعنتی...»
همه ساکت شدیم..
اون فهمیده بود..
ژین سون با خشم داد زد..
ژین سون:«اون پیرمرد دیوونه...!تمام طلا ها رو داخل فواره مخفی کرده...!»
تهیونگ دهنشو گرفت که صداش درنیاد..
تهیونگ:«پشمام...»
ات که پشت فواره قایم شده بود، با شوک به حرف های ژین سون گوش میداد..
نامجون آروم خندید..
اون خنده ش باعث شد مو به تنم سیخ شه..
نامجون:«پس بالاخره همه فهمیدن...»
جونگکوک:«داری چیکار میکنی؟»
نامجون نگاش هنوز روی فواره بود...
نامجون:«وقتی گنج پیدا شد فقط یه راه میمونه.»
جونگکوک:«چه راهی؟»
اون آروم برگشت سمتم...
و برای اولین بار تو چشم هاش یه چیزی دیدم که حتی منم ترسوندم..
نامجون:«نابود کردن فواره.»
چشمام گشاد شد..
جونگکوک:«چی؟!»
جین:«صبر کن یعنی میخوای منفجرش کنیم؟!»
نامجون:«اگر اینجا بمونه دولت، پلیس و هزار نفر دیگه خبردار میشن باید قبل از همه طلا ها رو خارج کنیم.»
جین:«ولی اون فواره وسط مدرسه ست احمق!»
نامجون:«مهم نیست.»
جونگکوک:«اگر منفجرش کنیم کل مدرسه میریزه بهم.»
نامجون بی تفاوت گفت..
نامجون:«پس بذار بریزه.»
نفسم سنگین شد اون دیوونه شده بود.
همون لحظه— تق!
یه صدای کوچیک اومد..
همه برگشتیم سمت صدا...
و قلبم ایستاد.
ات تعادلشو از دست داده بود و پاش خورده بود به سنگ کنار فواره..
ژین سون سریع برگشت سمتش..
ژین سون:«کی اونجاست؟!»
ات خشکش زده بود..
نامجون زیرلب لعنت فرستاد.ـ
نامجون:«لو رفتیم...»
یکی از مردا سریع اسلحه کشید..
_«بیا بیرون!»
ات چند قدم عقب رفت... و همون لحظه چشمش افتاد به ما..
برای چند ثانیه فقط بهم خیره شدیم...
چشم هاش پر از ترس بود.
جونگکوک:«ات—»
ولی قبل اینکه حرفمو کامل بزنم، یکی از مردا رفت سمتش تا بگیردش..
و ات شروع کرد به دویدن..
ژین سون داد زد..
ژین سون:« بگیریدش! اون همه چیزو شنیده!»
و همون لحظه نامجون آروم لبخند زد...
نامجون:«خب... حالا بازی جالب شد.»
- ۱۷۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط