{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم باتو به خانه از خیابانی که نیست
می نشینی رو برویم خستگی در می کنی ،
چای می ریزی برایت توی فنجانی که نیست
بازمی خندی و میپرسی که حالت بهتراست ؟
بازمی خندم که خیلی گرچه می دانم که نیست
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند،
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت می شود آیاکمی ؟
دستهایم رابگیری بین دستانی که نیست
وقت رفتن می شود بابغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم درایوانی که نیست
می روی و خانه لبریزاز نبودت می شود ،
بازتنها می شوم بایاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعدتو این کارهرروز من است
باوراینکه نباشی کارآسانی که نیست
دیدگاه ها (۲)

بعضی ها،چهره هاشان خیلی معمولی است..اماآنچه درقسمت چپ سینه ش...

چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند و نه اراده‌ی دوس...

گاهگاهی که دلم می گیرد می گویم به کجا باید رفت ؟ به که باید ...

دوستان! آرزو دارم ناخواسته بدست آورید...!آنچه راکه بی صدا از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط