دو روز از اون شب گذشته بود. نه تهیونگ حرفی زده بود، نه جو
دو روز از اون شب گذشته بود. نه تهیونگ حرفی زده بود، نه جونگوک. فقط نگاههای کوتاهی که از توی راهرو رد میشد، پر از چیزایی بود که هیچکدوم نمیتونستن به زبون بیارن.
حال جونگوک بهتر شده بود. تصمیم گرفت برود بیرون، یه نفس تازه بکشد. به فروشگاه کوچیک پایین خونه رفت تا یه مشت خواربار بگیرد.
اما جلوی در، پسری قدبلند با موهای بلوند و نگاهی متکبر جلوش رو گرفت.
«هی، تو همون پسر کوچولوی شرق آسیایی هستی که با اون دختر قشنگه اینور و اونوره راه میره؟»
جونگوک اخم کرد: «تو کی هستی؟»
مرد خندید: «همون کسی که هیا رو ازت میگیره.»
جونگوک دیگه چیزی نگفت. دستش بالا رفت و سیلی محکمی کوبید روی صورت مرد.
تـــرک!
صورت مرد به یک طرف چرخید. چند ثانیه مات و مبهوت ایستاد، بعد با چشمانی برافروخته برگشت و مشت خودش رو بلند کرد تا به جونگوک بزند.
اما نرسید.
یه مشت محکم از پشت، توی صورتش فرود اومد.
مرد تلوتلو خورد و افتاد روی زمین. تهیونگ بالای سرش ایستاده بود. چشمانش تیره و مشتهایش گره کرده بود.
«به برادرم چه گفتی؟!» فریاد زد و دوباره مشت رو بلند کرد.
مرد که هنوز روی زمین بود، سعی کرد بلند بشه، ولی تهیونگ محکمتر بهش زد. این بار روی گونهاش. خون راه افتاد.
تهیونگ دیگه کنترل نداشت. انگار همهی خشم و وحشت دو روز پیش رو داشت خالی میکرد روی این غریبه.
جونگوک سریع رفت و دست تهیونگ رو گرفت.
«ولش کن! تهیونگ! کشتیش!»
تهیونگ اما ول نمیکرد. همچنان مشت گره کرده بود و نگاهش به مرد بود که روی زمین لول میخورد.
تا اینکه جونگوک دیگه نتوانست مقاومت کنه. نه با دست، نه با کلام.
بیاراده، خودش رو پرت کرد توی آغوش تهیونگ. دستهایش رو حلقه کرد دور کمرش و محکم چسبید.
«لطفاً عزیزم... ولش کن...»
صدایش میلرزید. صورتش توی سینهی تهیونگ فرو رفته بود.
و تهیونگ یخ کرد.
مشتش باز شد. مشتهای گرهکردهاش آروم شد. نگاهش از مرد به بالای سر جونگوک رفت. به اون موهای مشکی که توی سینهاش فرو رفته بود.
«جونی...» صداش گرفته بود.
مرد فرصت رو غنیمت شمرد و بلند شد و دوید.
تهیونگ اما هیچ توجهی بهش نکرد. فقط جونگوک رو توی آغوشش گرفته بود. آروم. محکم. انگار داشت بهش میگفت: «من اینجام، نمیذارم کسی بهت صدم بزنه»
فردا شب، تهیونگ به خاطر یه جلسهی کاری دیرتر از همیشه به خونه برگشت. ساعت از ۱۱ گذشته بود.
وقتی در رو باز کرد، همه جا ساکت و تاریک بود. فقط نور کمِ تلویزیون از توی نشیمن میومد.
«جونی؟» صدا زد. جوابی نیومد.
یه قدم برداشت جلو و ناگهان...
نویسنده: شرایط پارت بعد: ۱۶لایک
۱۰کامنت
حال جونگوک بهتر شده بود. تصمیم گرفت برود بیرون، یه نفس تازه بکشد. به فروشگاه کوچیک پایین خونه رفت تا یه مشت خواربار بگیرد.
اما جلوی در، پسری قدبلند با موهای بلوند و نگاهی متکبر جلوش رو گرفت.
«هی، تو همون پسر کوچولوی شرق آسیایی هستی که با اون دختر قشنگه اینور و اونوره راه میره؟»
جونگوک اخم کرد: «تو کی هستی؟»
مرد خندید: «همون کسی که هیا رو ازت میگیره.»
جونگوک دیگه چیزی نگفت. دستش بالا رفت و سیلی محکمی کوبید روی صورت مرد.
تـــرک!
صورت مرد به یک طرف چرخید. چند ثانیه مات و مبهوت ایستاد، بعد با چشمانی برافروخته برگشت و مشت خودش رو بلند کرد تا به جونگوک بزند.
اما نرسید.
یه مشت محکم از پشت، توی صورتش فرود اومد.
مرد تلوتلو خورد و افتاد روی زمین. تهیونگ بالای سرش ایستاده بود. چشمانش تیره و مشتهایش گره کرده بود.
«به برادرم چه گفتی؟!» فریاد زد و دوباره مشت رو بلند کرد.
مرد که هنوز روی زمین بود، سعی کرد بلند بشه، ولی تهیونگ محکمتر بهش زد. این بار روی گونهاش. خون راه افتاد.
تهیونگ دیگه کنترل نداشت. انگار همهی خشم و وحشت دو روز پیش رو داشت خالی میکرد روی این غریبه.
جونگوک سریع رفت و دست تهیونگ رو گرفت.
«ولش کن! تهیونگ! کشتیش!»
تهیونگ اما ول نمیکرد. همچنان مشت گره کرده بود و نگاهش به مرد بود که روی زمین لول میخورد.
تا اینکه جونگوک دیگه نتوانست مقاومت کنه. نه با دست، نه با کلام.
بیاراده، خودش رو پرت کرد توی آغوش تهیونگ. دستهایش رو حلقه کرد دور کمرش و محکم چسبید.
«لطفاً عزیزم... ولش کن...»
صدایش میلرزید. صورتش توی سینهی تهیونگ فرو رفته بود.
و تهیونگ یخ کرد.
مشتش باز شد. مشتهای گرهکردهاش آروم شد. نگاهش از مرد به بالای سر جونگوک رفت. به اون موهای مشکی که توی سینهاش فرو رفته بود.
«جونی...» صداش گرفته بود.
مرد فرصت رو غنیمت شمرد و بلند شد و دوید.
تهیونگ اما هیچ توجهی بهش نکرد. فقط جونگوک رو توی آغوشش گرفته بود. آروم. محکم. انگار داشت بهش میگفت: «من اینجام، نمیذارم کسی بهت صدم بزنه»
فردا شب، تهیونگ به خاطر یه جلسهی کاری دیرتر از همیشه به خونه برگشت. ساعت از ۱۱ گذشته بود.
وقتی در رو باز کرد، همه جا ساکت و تاریک بود. فقط نور کمِ تلویزیون از توی نشیمن میومد.
«جونی؟» صدا زد. جوابی نیومد.
یه قدم برداشت جلو و ناگهان...
نویسنده: شرایط پارت بعد: ۱۶لایک
۱۰کامنت
- ۱۳۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط