- عادت کرده بودم به اینکه نگاهم کنی، به اینکه لمسم کنی، ب
- عادت کرده بودم به اینکه نگاهم کنی، به اینکه لمسم کنی، به اینکه حرف بزنی، عادت کرده بودم که بنویسی.. از چشمهام، از دستام، از قلبم.
انقدر عادت کردم که یادم رفت حرف بزنم، یادم رفت بنویسم، یادم رفت پلک بزنم و به جاش یه کار دیگه کردم؛ اون زیبایی ها رو ریختم توی دلِ پالت، اون زیبایی ها رو به رخِ تمامِ آدمهای مارسی کشیدم!
چشمهات.. چشمهات و اون زیباییِ غیرقابلِ درکت رو روی آسمونِ قلبم نقاشی کردم.
جئون جونگکوک ، دسامبرِ ۱۹۹۱ .
انقدر عادت کردم که یادم رفت حرف بزنم، یادم رفت بنویسم، یادم رفت پلک بزنم و به جاش یه کار دیگه کردم؛ اون زیبایی ها رو ریختم توی دلِ پالت، اون زیبایی ها رو به رخِ تمامِ آدمهای مارسی کشیدم!
چشمهات.. چشمهات و اون زیباییِ غیرقابلِ درکت رو روی آسمونِ قلبم نقاشی کردم.
جئون جونگکوک ، دسامبرِ ۱۹۹۱ .
- ۷.۲k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط