🦢 پارت هفدهم | نزدیکتر از همیشه
🦢 پارت هفدهم | نزدیکتر از همیشه
روزها آرامتر شده بود، اما رابطهی لیانا و جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.
جنگکوک هنوز همان مرد سرد و مغرور بود، اما حالا تقریباً هر روز خودش دنبال لیانا میرفت.
آن روز هم جلوی مهدکودک منتظرش بود.
لیانا سوار ماشین شد و لبخند زد.
— امروز زود اومدی.
— دلم خواست.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
جنگکوک خونسرد به جاده نگاه کرد.
— گفتم دلم خواست.
لیانا لبخندش را پنهان کرد.
— عجیبی.
— میدونم.
چند دقیقه سکوت کردند.
بعد لیانا گفت:
— جنگکوک؟
— هوم؟
— از اول واقعاً از من متنفری؟
جنگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت.
— اولش آره.
— چرا؟
— چون فکر میکردم با ازدواج پدرم، همهچیز عوض میشه.
لیانا آرام گفت:
— ولی من که تقصیری نداشتم.
— میدونم.
— پس؟
جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— بعد فهمیدم تو با چیزی که فکر میکردم فرق داری.
لیانا لبخند زد.
— این یعنی دیگه ازم متنفر نیستی؟
جنگکوک مکث کرد.
— نمیدونم.
---
وقتی به خانه رسیدند، باران شدیدی شروع شد.
لیانا سریع از ماشین پیاده شد، اما پایش روی زمین خیس سر خورد.
جنگکوک فوراً دستش را گرفت.
— مواظب باش!
لیانا تعادلش را پیدا کرد.
چند ثانیه دستشان در دست هم ماند.
هر دو ساکت شدند.
لیانا آرام دستش را عقب کشید.
— ممنون.
جنگکوک فقط گفت:
— خواهش میکنم.
---
همان شب، لیانا در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود.
صدای باران میآمد.
در زدند.
جنگکوک بود.
— چی شده؟
— اینو جا گذاشتی.
کت نازکش را به او داد.
لیانا گرفت.
— ممنون.
جنگکوک چند لحظه همانجا ماند.
— لیانا؟
— بله؟
— اگه یه روز مجبور شدی بین من و امنیت خودت یکی رو انتخاب کنی...
مکث کرد.
— منو انتخاب نکن.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
جنگکوک لبخند تلخی زد.
— چون من آدم امنی نیستم.
بعد برگشت و رفت.
لیانا پشت سرش خیره ماند.
نمیدانست چرا، اما آن جمله بیشتر از هر چیز دیگری قلبش را سنگین کرد.
و در اتاق جنگکوک...
او برای اولین بار با خودش اعتراف کرد:
دیگر نمیتوانست به لیانا فقط به چشم یک خواهر ناتنی نگاه کند.
حسی که داشت، داشت از مرزهای خطرناکی عبور میکرد. 🦢
پآیآن پآرت هفدهم...📝⃢💍
روزها آرامتر شده بود، اما رابطهی لیانا و جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.
جنگکوک هنوز همان مرد سرد و مغرور بود، اما حالا تقریباً هر روز خودش دنبال لیانا میرفت.
آن روز هم جلوی مهدکودک منتظرش بود.
لیانا سوار ماشین شد و لبخند زد.
— امروز زود اومدی.
— دلم خواست.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
جنگکوک خونسرد به جاده نگاه کرد.
— گفتم دلم خواست.
لیانا لبخندش را پنهان کرد.
— عجیبی.
— میدونم.
چند دقیقه سکوت کردند.
بعد لیانا گفت:
— جنگکوک؟
— هوم؟
— از اول واقعاً از من متنفری؟
جنگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت.
— اولش آره.
— چرا؟
— چون فکر میکردم با ازدواج پدرم، همهچیز عوض میشه.
لیانا آرام گفت:
— ولی من که تقصیری نداشتم.
— میدونم.
— پس؟
جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— بعد فهمیدم تو با چیزی که فکر میکردم فرق داری.
لیانا لبخند زد.
— این یعنی دیگه ازم متنفر نیستی؟
جنگکوک مکث کرد.
— نمیدونم.
---
وقتی به خانه رسیدند، باران شدیدی شروع شد.
لیانا سریع از ماشین پیاده شد، اما پایش روی زمین خیس سر خورد.
جنگکوک فوراً دستش را گرفت.
— مواظب باش!
لیانا تعادلش را پیدا کرد.
چند ثانیه دستشان در دست هم ماند.
هر دو ساکت شدند.
لیانا آرام دستش را عقب کشید.
— ممنون.
جنگکوک فقط گفت:
— خواهش میکنم.
---
همان شب، لیانا در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود.
صدای باران میآمد.
در زدند.
جنگکوک بود.
— چی شده؟
— اینو جا گذاشتی.
کت نازکش را به او داد.
لیانا گرفت.
— ممنون.
جنگکوک چند لحظه همانجا ماند.
— لیانا؟
— بله؟
— اگه یه روز مجبور شدی بین من و امنیت خودت یکی رو انتخاب کنی...
مکث کرد.
— منو انتخاب نکن.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
جنگکوک لبخند تلخی زد.
— چون من آدم امنی نیستم.
بعد برگشت و رفت.
لیانا پشت سرش خیره ماند.
نمیدانست چرا، اما آن جمله بیشتر از هر چیز دیگری قلبش را سنگین کرد.
و در اتاق جنگکوک...
او برای اولین بار با خودش اعتراف کرد:
دیگر نمیتوانست به لیانا فقط به چشم یک خواهر ناتنی نگاه کند.
حسی که داشت، داشت از مرزهای خطرناکی عبور میکرد. 🦢
پآیآن پآرت هفدهم...📝⃢💍
- ۱.۶k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط