{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت هجدهم | خط قرمز

🦢 پارت هجدهم | خط قرمز

صبح، لیانا وقتی وارد آشپزخانه شد، جنگکوک را دید که کنار پنجره ایستاده بود.

— صبح بخیر.

جنگکوک برگشت.

— صبح بخیر.

رفتارش دوباره سرد شده بود.

لیانا متوجه شد.

— چیزی شده؟

— نه.

— مطمئنی؟

— آره.

لیانا کمی مکث کرد.

— دیشب حرف عجیبی زدی.

جنگکوک نگاهش کرد.

— فراموشش کن.

— نمی‌تونم.

جنگکوک آهی کشید.

— لیانا، بعضی چیزها رو بهتره ندونی.

— چرا؟

— چون ممکنه بعداً پشیمون بشی که فهمیدی.

لیانا ناراحت گفت:

— تو همیشه همین کارو می‌کنی. یه چیزی می‌گی و بعد منو وسط سؤال‌ها تنها می‌ذاری.

جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.

— چون جواب بعضی سؤال‌ها ساده نیست.

---

ظهر، لیانا در مهدکودک بود که گوشی‌اش زنگ خورد.

شماره ناشناس.

— الو؟

صدایی آرام گفت:

— هنوز فکر می‌کنی جنگکوک می‌تونه ازت محافظت کنه؟

لیانا خشکش زد.

— شما کی هستید؟

— کسی که می‌دونه جنگکوک چه کارهایی کرده.

تماس قطع شد.

لیانا چند ثانیه به گوشی خیره ماند.

بعد سریع با جنگکوک تماس گرفت.

پاسخ نداد.

دوباره زنگ زد.

باز هم خبری نشد.

---

چند ساعت بعد، جنگکوک وارد دفترش شد.

یکی از افرادش فوراً جلو آمد.

— رئیس، یه تماس از شماره‌ی ناشناس با لیانا گرفته شده.

جنگکوک ایستاد.

— چی گفتن؟

— هنوز دقیق نمی‌دونیم.

چهره‌اش سرد شد.

— پیداش کنید.

— داریم تلاش می‌کنیم.

جنگکوک گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ی لیانا را گرفت.

این بار جواب داد.

— الو؟

صدای لیانا کمی لرزان بود.

— جنگکوک...

— کجایی؟

— خونه.

— تنها؟

— آره.

جنگکوک نفس راحتی کشید.

— در رو به هیچ‌کس باز نکن. من دارم میام.

— چی شده؟

— بعداً برات توضیح می‌دم.

تماس قطع شد.

---

بیست دقیقه بعد، جنگکوک وارد خانه شد.

لیانا در سالن منتظرش بود.

— چی شده؟

جنگکوک روبه‌رویش ایستاد.

— از امروز یه قانون جدید داریم.

— دوباره قانون؟

— این یکی جدیه.

— چی؟

جنگکوک با لحنی محکم گفت:

— هیچ تماس ناشناسی رو جواب نمی‌دی. هیچ پیامی رو باز نمی‌کنی و بدون اینکه به من یا مادرت بگی، جایی نمی‌ری.

لیانا اخم کرد.

— من زندانی نیستم.

— می‌دونم.

— پس چرا این‌طوری رفتار می‌کنی؟

جنگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.

— چون نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.

لیانا آرام‌تر شد.

— جنگکوک...

او نگاهش را کنار کشید.

— این خط قرمزه. هیچ‌کس حق نداره بهت آسیب بزنه.

لیانا برای چند ثانیه چیزی نگفت.

اما همان لحظه، گوشی جنگکوک زنگ خورد.

پیامی آمده بود.

یک عکس از لیانا در مهدکودک.

و زیرش فقط نوشته شده بود:

«فکر نکن همیشه می‌تونی ازش محافظت کنی.»

چشمان جنگکوک سرد شد.

این بار دیگر موضوع فقط یک تهدید نبود.

دشمن، خیلی نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردند. 🦢

پآیآن پآرت هجدهم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟾📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
دیدگاه ها (۷)

🦢 پارت هفدهم | نزدیک‌تر از همیشهروزها آرام‌تر شده بود، اما ر...

🦢 پارت شانزدهم | اولین نقشهصبح روز بعد، دوست‌دختر جنگکوک زود...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

🦢 پارت پانزدهم | حسادتصبح، لیانا طبق معمول آماده‌ی رفتن به م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط