دو نفر در یک قلب
☆دو نفر در یک قلب (1)☆
از زبان یومه
صبح زود بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم، برادرم امروز خونه نبود و من قرار بود به خونه هاروکا برم پس آماده شدم و راه افتادم، بخاطر اینکه پیاده روی رو دوست داشتم راه افتادم و رفتم به خونه هاروکا در زدم و امد درو باز کرد
هاروکا: سلام یومه
یومه: سلامم هارو (با پر انرژی)
هاروکا: بیا داخل
یومه رفت داخل دید که انگیری و اسماعیلی نیستن پس رفت رو مبل نشست و رویه اش رو در آورد یه دفعه سرشو برگردوند دید که انگیری هست
یومه: سلام (با لبخند سرخ)
اسمایلی: سلام یومه خوبی (با لبخند همیشگی)
یومه: خوبم ممنون، انگیری کجاست؟
اسمایلی: اون رفته حموم
هاروکا: یومه من میرم لباسامو عوض کنم بیام
یومه: باشه
هاروکا رفت و انگیری با یه حوله اومده بود که متوجه یومه شد که قرمز شدت و چشماشو بسته
انگیری: چرا نگفتی یومه اومده (با سرخی)
اسمایلی: چیه خجالت کشیدی (با لبخند شیطنت آمیز)
انگیری: من میرم لباس بپوشم و بیام
انگیری رفت و یومه هنوز چشماشو بسته بود پس اسماعیلی رفت جلوی یومه دستاشو گرفت کنار زد
اسمایلی: اون رفته
یومه: خوبه (با سرخی)
اسمایلی رفت کناره یومه نشست و نزدیک صورتش شد
اسماعیلی: تو خیلی خجالتی هستی
که یومه سرشو برد عقب
یومه: درسته(با سرخی)
که اسمایلی نزدیک تر شد که یهو تعادلش رو از دست داد و افتاد روی یومه
یومه: آخخخ (که چشماشو کامل باز کرد و دید با اسمایلی چشم تو چشمه که سرخ شد)
اسمایلی: چرا میری عقب؟
یومه: تو چ چرا میای جلو (با سرخی)
اسمایلی: سوال خوبیه جواب نمیدونم 😌
که یهو هاروکا اومد و با اون صحنه مواجه شد
هاروکا: هویی داداش بزرگه از رو یومه بلند شو 💢💢
اسمایلی از رو یومه بلند شد و رفت پیش انگیری
اسمایلی: ببینم نمیخوای حستو بهش بگی؟
انگیری: خودت چی؟
اسمایلی: نمیدونم هنوز
انگیری: ممنون که اینقدر فکر کردی برادر
اسمایلی: خواهش میکنم عزیزم
از زبان یومه
اسماعیلی رفت و هاروکا اومد باهم رفتیم بیرون برای پیاده روی
از زبان یومه
صبح زود بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم، برادرم امروز خونه نبود و من قرار بود به خونه هاروکا برم پس آماده شدم و راه افتادم، بخاطر اینکه پیاده روی رو دوست داشتم راه افتادم و رفتم به خونه هاروکا در زدم و امد درو باز کرد
هاروکا: سلام یومه
یومه: سلامم هارو (با پر انرژی)
هاروکا: بیا داخل
یومه رفت داخل دید که انگیری و اسماعیلی نیستن پس رفت رو مبل نشست و رویه اش رو در آورد یه دفعه سرشو برگردوند دید که انگیری هست
یومه: سلام (با لبخند سرخ)
اسمایلی: سلام یومه خوبی (با لبخند همیشگی)
یومه: خوبم ممنون، انگیری کجاست؟
اسمایلی: اون رفته حموم
هاروکا: یومه من میرم لباسامو عوض کنم بیام
یومه: باشه
هاروکا رفت و انگیری با یه حوله اومده بود که متوجه یومه شد که قرمز شدت و چشماشو بسته
انگیری: چرا نگفتی یومه اومده (با سرخی)
اسمایلی: چیه خجالت کشیدی (با لبخند شیطنت آمیز)
انگیری: من میرم لباس بپوشم و بیام
انگیری رفت و یومه هنوز چشماشو بسته بود پس اسماعیلی رفت جلوی یومه دستاشو گرفت کنار زد
اسمایلی: اون رفته
یومه: خوبه (با سرخی)
اسمایلی رفت کناره یومه نشست و نزدیک صورتش شد
اسماعیلی: تو خیلی خجالتی هستی
که یومه سرشو برد عقب
یومه: درسته(با سرخی)
که اسمایلی نزدیک تر شد که یهو تعادلش رو از دست داد و افتاد روی یومه
یومه: آخخخ (که چشماشو کامل باز کرد و دید با اسمایلی چشم تو چشمه که سرخ شد)
اسمایلی: چرا میری عقب؟
یومه: تو چ چرا میای جلو (با سرخی)
اسمایلی: سوال خوبیه جواب نمیدونم 😌
که یهو هاروکا اومد و با اون صحنه مواجه شد
هاروکا: هویی داداش بزرگه از رو یومه بلند شو 💢💢
اسمایلی از رو یومه بلند شد و رفت پیش انگیری
اسمایلی: ببینم نمیخوای حستو بهش بگی؟
انگیری: خودت چی؟
اسمایلی: نمیدونم هنوز
انگیری: ممنون که اینقدر فکر کردی برادر
اسمایلی: خواهش میکنم عزیزم
از زبان یومه
اسماعیلی رفت و هاروکا اومد باهم رفتیم بیرون برای پیاده روی
- ۶.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط