{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿دو نیمه﴾ پارت8

﴿دو نیمه﴾ پارت8


دازای چویا رو محکم بغل کرد و بعد بدن رو لمس می‌کرد.
کم کم چشمام سنگین شد و خوابش برد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چویا حوصله اش سر رفته بود،لباس خاش رو عوض کرد و بدون اینکه به دازای یا کس دیگه ای بگه رفت تو جنگل.
رفت کنار به دریاچه و به انعکاس خودش توی آب نگاه کرد.
چشمش به یه درخت میوه سیب افتاد و رفت بالای درخت و یه سیب بزرگ چید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دازای از دفترش اومد بیرون رفت تو اتاق ‌

دازای:«چویاااااااااا»

دید چویا تو اتاق نیست ، تمام قصر رو گشت اما چویا نبود.
نگران شد دیگه داشت غروب میشد که چویا برگشت و دازای رو دست به سینه دید که اخم کرده.

چویا:«عاااااا،چیزی شده؟»

دازای:«جناب آلی کجا تشریف داشتین؟»

چویا:«رفتم تو جنگل یکم قدم زدم»

دازای:«که اینطور ، نباید به من می‌گفتی ؟»

چویا:«او..یادم نبود !»

دازای اخم اش عمیق تر شد.

بعد اومد نزدیک چویا،دستش رو دور کمرش حلقه کرد و بعد از زیر پاهاش رو گرفت و پرنسسی بغلش کرد ، بردش تو اتاق و در رو قفل کرد.

چویا رو گذاشت روی تخت.

چویا:«چکار میکنی؟»

دازای خیمه زد روش و بعد...
گردنش رو گاز گرفت ، خونش رو میمکید ، چویا جیغ کشید و بعد دازای دندون هاش رو درآورد و خون روی گردن چویا رو لیس زد.

دازای:«تشنم بود»

چویا:«عوضی!»

دازای آروم خندید و پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی چویا ، نفس گرمش صورت چویا رو نوازش می کرد.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

﴿دو نیمه﴾ پارت9 اما این پایان ماجرا نبود ، هارو هنوز چشمش دن...

ای جان

چویا از نظر هوش مصنوعی اگه انسان بود

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط