﴿دو نیمه﴾ پارت9
﴿دو نیمه﴾ پارت9
اما این پایان ماجرا نبود ، هارو هنوز چشمش دنبال دازای بود.
یه جشن بزرگ به افتخار پیروزی در جنگ با قلمرو ی دشمن برگزار شده بود ، همه ی خاندان قلمرو ها اومده بودن.
هارو هم جزو یکی از خاندان ها بود و به جشن اومده بود.
دازای و چویا داشتن به مهمون ها خوش آمد می گفتن.
هارو اومد و از پشت به پهلوی چویا چاقویی زد که آغشته به زهر کشنده ای بود.
چشمای چویا گرد شد.
دازای به چویا نگاه کرد و بعد چاقو رو تو پهلوش دید.
دازای:«خدای من..»
سریع چویا رو پرنسسی بغل کرد و برد تو اتاق و پزشک ها رو صدا زد.
خون از بدن چویا میرفت و میلرزید.
دازای تو راهرو قدم میزد ، آروم نمیگرفت.
عرق سرد میریخت.
یکی از پرستار ها از اتاق اومد بیرون.
پرستار:«ملکه حالشون خوبه »
دازای نفس راحتی کشید و رفت تو سالن.
هارو داشت مشروب میخورد.
دازای اومد نزدیک.
دازای:( با صورت سرد و جدی)«چرا این کار رو کردی؟!»
هارو:(درحالی که لیوان مشروب رو تکون میده)«چون اون مو نارنجی باید بفهمه،نباید پاش رو از گلیم اش دراز تر میکرد.تو برای من بودی،فقط برای من!»
دازای یه سیلی محکم به صورت هارو زد،صورت هارو کج شد و سریع قرمز شد.
دستش رو گذاشت روی صورتش ، باورش نمیشد.تاحالا هیچ کس ، حتی پدر و مادرش هم به نزده بودن.
هارو:«تو...تو...به من زدی!... چطور تونستی ؟!...تو حق نداری!...»
دازای:«خفه شو و دیگه هیچ وقت پا به این قصر نزار !»
هارو:«نه...تو...تو باید از چویا جدا بشی..تو باید با من ازدواج کنی فهمیدی!؟»
دازای اخم کرد و رفت پیش چویا.
چویا روی تخت دراز کشیده بود و رنگش پریده بود،موهای صافش روی بالشت پرا کنده بود.
دازای نشست کنارش و موهاش رو نوازش کرد.
ادامه دارد....
اما این پایان ماجرا نبود ، هارو هنوز چشمش دنبال دازای بود.
یه جشن بزرگ به افتخار پیروزی در جنگ با قلمرو ی دشمن برگزار شده بود ، همه ی خاندان قلمرو ها اومده بودن.
هارو هم جزو یکی از خاندان ها بود و به جشن اومده بود.
دازای و چویا داشتن به مهمون ها خوش آمد می گفتن.
هارو اومد و از پشت به پهلوی چویا چاقویی زد که آغشته به زهر کشنده ای بود.
چشمای چویا گرد شد.
دازای به چویا نگاه کرد و بعد چاقو رو تو پهلوش دید.
دازای:«خدای من..»
سریع چویا رو پرنسسی بغل کرد و برد تو اتاق و پزشک ها رو صدا زد.
خون از بدن چویا میرفت و میلرزید.
دازای تو راهرو قدم میزد ، آروم نمیگرفت.
عرق سرد میریخت.
یکی از پرستار ها از اتاق اومد بیرون.
پرستار:«ملکه حالشون خوبه »
دازای نفس راحتی کشید و رفت تو سالن.
هارو داشت مشروب میخورد.
دازای اومد نزدیک.
دازای:( با صورت سرد و جدی)«چرا این کار رو کردی؟!»
هارو:(درحالی که لیوان مشروب رو تکون میده)«چون اون مو نارنجی باید بفهمه،نباید پاش رو از گلیم اش دراز تر میکرد.تو برای من بودی،فقط برای من!»
دازای یه سیلی محکم به صورت هارو زد،صورت هارو کج شد و سریع قرمز شد.
دستش رو گذاشت روی صورتش ، باورش نمیشد.تاحالا هیچ کس ، حتی پدر و مادرش هم به نزده بودن.
هارو:«تو...تو...به من زدی!... چطور تونستی ؟!...تو حق نداری!...»
دازای:«خفه شو و دیگه هیچ وقت پا به این قصر نزار !»
هارو:«نه...تو...تو باید از چویا جدا بشی..تو باید با من ازدواج کنی فهمیدی!؟»
دازای اخم کرد و رفت پیش چویا.
چویا روی تخت دراز کشیده بود و رنگش پریده بود،موهای صافش روی بالشت پرا کنده بود.
دازای نشست کنارش و موهاش رو نوازش کرد.
ادامه دارد....
- ۳۰۵
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط