بانی کوچولو
بانی کوچولو
پارت اول
امروز هم مثل همه روز ها کسل کننده بود. ولی من امیدم رو به زندگی از دست نمیدم. آآآ راستیییی سلامممم من جونگکوکم و امگا هستم . البته یه امگای کیوتت و اینم بگم که دوستم جیمین هم شبیه خودمه . چیمی بهترین دوستمه ولی چون اون جفت داره نمیتونم وقت زیادی رو باهاش بگذرونم. خب کسی از من خوشش نمیاد و نمیدونم چرا (چون خرن بیا پیش خودم) توی پرورشگاه بزرگ شدم و تا الان کسی منو به سرپرستی نگرفته و اینم بگم جیمین پارسال توسط جفتش به سرپرستی گرفته شد. اوه من برم خانم بداخلاق داده صدامون میکنه.
از زبان آدمین زیباتون: اون مدیر بداخلاق صداشون زده بود. کل بچه های پرورشگاه جمع شدن و خیلی مرتب صف کشیدن این صدا زدن یعنی کسی اومده که یکیو به سرپرستی بگیره.
بعلهههه بلاخره رسید اما تنها نه با کلی بادیگارد(بچه ها اینجوری که دورش کلی بادیگارد هست با اسلحه و سوار موتور یا ماشین)پیاده شد یه مرد(مرد ها مرددد) بود با یه کت چرم از برند سلین کلی پیرسینگ روی گوش هاش ، ابروی شکسته(میدونید که چیو میگم) با هیکلی که توی ماشین بزور جا شده بود ووووو قدی بلند. مدیر مدرسه جلو رفت و خوش آمد گفت و تا کمر خم شد ولی مرد به چیزش هم حساب نکرد ویپش رو در آورد و شروع به کشیدن کرد. و به سمت بچه های امگا حرکت کرد .( یادم رفت بگم که اکثر بچه های اونجا امگان) همینجوری میرفت که چشمش خورد به یه پسر نیم وجبی . وقتی به چهرش نگاه کرد یه لحظه فکر کرد یه فرشته جلوشه و وقتی بوی رایحه کوک رو حس کرد و جلوتر رفت فهمید که اون توله جفتشه (ببخشیدا😶)
داد زد هوی حرومزاده(منظورش کوکی نبودا اون مدیره بود)
که مدیر با سرعت اومد و گفت( علامت مدیر:&)
& بله ارباب
_(ته ته) این پسرو میخوام
& ارباب مطمئنید؟ آخه ایشون کیس مناسبی برای شما نیستاا
_ ببند اون آشغال دونیتو جفتمه میخوامش و میبرمش
تهیونگ جلو رفت و امگای مظلوم رو رو کولش انداخت و بدون حرفی رفت . قبل نشستن به بادیگاردش اشاره کرد پول رو بدن بهش.
سوار ماشین شدن و راه افتادن به سمت قصر تهیونگ . توی راه تهیونگ کوک رو روی پاش نشوند بود و به بدنش دست میزد و سوال میپرسید ( سوالایی برای آشنایی) و کوک خیلی آروم و کیوت جوابشو میداد. تا اینکه به قصر رسیدن و پیاده شدن. دهن کوک از شدت زیبایی و بزرگی اون قصر باز مونده بود. که تهیونگ انگشتش رو کرد تو دهنش و کوک یهو از جاشپرید و از هپروت در اومد. رفتن داخل و کوک دید داخل از بیرون هم زیباتره.
رفتن بالا به اتاق خودشون و ته گفت لباساتو در بیار کوک با خجالت فق پیرهنش رو درآورد که از زیرش تاپ داشت ته جلو رفت و همه لباس هاش رو به همراه باکسرش در آورد و لباس جدید تنش کرد و گفت......
دیگه جا نمیشه برای پارت دوم :
شرط: ۱۰ تا لایک و ۵ تا کامنت و ۲ تا بازنشر
پارت اول
امروز هم مثل همه روز ها کسل کننده بود. ولی من امیدم رو به زندگی از دست نمیدم. آآآ راستیییی سلامممم من جونگکوکم و امگا هستم . البته یه امگای کیوتت و اینم بگم که دوستم جیمین هم شبیه خودمه . چیمی بهترین دوستمه ولی چون اون جفت داره نمیتونم وقت زیادی رو باهاش بگذرونم. خب کسی از من خوشش نمیاد و نمیدونم چرا (چون خرن بیا پیش خودم) توی پرورشگاه بزرگ شدم و تا الان کسی منو به سرپرستی نگرفته و اینم بگم جیمین پارسال توسط جفتش به سرپرستی گرفته شد. اوه من برم خانم بداخلاق داده صدامون میکنه.
از زبان آدمین زیباتون: اون مدیر بداخلاق صداشون زده بود. کل بچه های پرورشگاه جمع شدن و خیلی مرتب صف کشیدن این صدا زدن یعنی کسی اومده که یکیو به سرپرستی بگیره.
بعلهههه بلاخره رسید اما تنها نه با کلی بادیگارد(بچه ها اینجوری که دورش کلی بادیگارد هست با اسلحه و سوار موتور یا ماشین)پیاده شد یه مرد(مرد ها مرددد) بود با یه کت چرم از برند سلین کلی پیرسینگ روی گوش هاش ، ابروی شکسته(میدونید که چیو میگم) با هیکلی که توی ماشین بزور جا شده بود ووووو قدی بلند. مدیر مدرسه جلو رفت و خوش آمد گفت و تا کمر خم شد ولی مرد به چیزش هم حساب نکرد ویپش رو در آورد و شروع به کشیدن کرد. و به سمت بچه های امگا حرکت کرد .( یادم رفت بگم که اکثر بچه های اونجا امگان) همینجوری میرفت که چشمش خورد به یه پسر نیم وجبی . وقتی به چهرش نگاه کرد یه لحظه فکر کرد یه فرشته جلوشه و وقتی بوی رایحه کوک رو حس کرد و جلوتر رفت فهمید که اون توله جفتشه (ببخشیدا😶)
داد زد هوی حرومزاده(منظورش کوکی نبودا اون مدیره بود)
که مدیر با سرعت اومد و گفت( علامت مدیر:&)
& بله ارباب
_(ته ته) این پسرو میخوام
& ارباب مطمئنید؟ آخه ایشون کیس مناسبی برای شما نیستاا
_ ببند اون آشغال دونیتو جفتمه میخوامش و میبرمش
تهیونگ جلو رفت و امگای مظلوم رو رو کولش انداخت و بدون حرفی رفت . قبل نشستن به بادیگاردش اشاره کرد پول رو بدن بهش.
سوار ماشین شدن و راه افتادن به سمت قصر تهیونگ . توی راه تهیونگ کوک رو روی پاش نشوند بود و به بدنش دست میزد و سوال میپرسید ( سوالایی برای آشنایی) و کوک خیلی آروم و کیوت جوابشو میداد. تا اینکه به قصر رسیدن و پیاده شدن. دهن کوک از شدت زیبایی و بزرگی اون قصر باز مونده بود. که تهیونگ انگشتش رو کرد تو دهنش و کوک یهو از جاشپرید و از هپروت در اومد. رفتن داخل و کوک دید داخل از بیرون هم زیباتره.
رفتن بالا به اتاق خودشون و ته گفت لباساتو در بیار کوک با خجالت فق پیرهنش رو درآورد که از زیرش تاپ داشت ته جلو رفت و همه لباس هاش رو به همراه باکسرش در آورد و لباس جدید تنش کرد و گفت......
دیگه جا نمیشه برای پارت دوم :
شرط: ۱۰ تا لایک و ۵ تا کامنت و ۲ تا بازنشر
- ۴.۴k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط