{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁶

نوک اسلحه‌ی لوکا مستقیم روی سینه‌ی جونگکوک ثابت مانده بود. کوچه در سکوت فرو رفت. تهیونگ بی‌اختیار یک قدم جلو آمد.
تهیونگ : لوکا...!
لوکا حتی نگاهش هم نکرد ؛ تمام توجهش روی جونگکوک بود.
لوکا : می‌دونی...سال‌ها منتظر همین لحظه بودم.
جونگکوک بدون ذره‌ای ترس به چشم‌هاش خیره شد.
جونگکوک : حرفات تموم شد؟ حوصلم سر رفت
لوکا پوزخندی زد.
لوکا : هنوز نه
ضامن اسلحه رو کشید ، صدای فلز در سکوت پیچید. تهیونگ با ترس نفسش رو حبس کرد. همه‌چیز انگار کند شده بود. صدای قلبش را می‌شنید. درست همون لحظه...صدای چندین آژیر پلیس کل محله رو پر کرد ، چراغ‌های آبی و قرمز از انتهای خیابان دیده شدند.
_ رئیس! پلیسا رسیدن!
یکی از افراد لوکا با عجله زمزمه کرد . لوکا بدون اینکه اسلحه‌اش را پایین بیاورد، چند ثانیه به جونگکوک خیره ماند و پوزخند زد.
لوکا : شانس آوردی...امروز نه
و آرام اسلحه رو پایین آورد.
لوکا : عقب‌نشینی کنید
افرادش بدون معطلی سوار ماشین‌ها شدند. قبل از اینکه سوار شود، آخرین نگاهش را به جونگکوک انداخت.
لوکا : دفعه‌ی بعد...دیگه کسی نمی‌رسه که نجاتت بده
و ماشین‌ها با صدای بلندی از کوچه خارج شدند.
چند ثانیه بعد...چند خودروی پلیس وارد کوچه شدند ؛ مأمورها از ماشین‌ها پایین پریدند.
_ اسلحه‌هاتونو بندازید!
جونگکوک : لعنتی ، دردسر جدید...
زیر لب زمزمه کرد
تهیونگ سریع اطراف را نگاه کرد. اگر پلیس‌ها جونگکوک رو می‌گرفتند...همه‌چی تموم می‌شد و جونگکوک دوباره به زندان برمیگشت ، درست سره خونه اول . بدون فکر کردن بازوی جونگکوک رو گرفت
تهیونگ: از این طرف
جونگکوک فوراً دستش رو پس زد.
جونگکوک : ولم کن
تهیونگ : الان وقت این حرفا نیست!
جونگکوک : گفتم دستت رو ازم بکش
صدای مأمورها نزدیک‌تر شد
_ اونجاست !
تهیونگ دندون‌هایش را روی هم فشار داد ؛ دیگه فرصت بحث نبود. ناگهان یکی از بمب‌های دودزا رو از جیبش بیرون آورد و روی زمین انداخت و دود غلیظ تمام کوچه را پر کرد و مأمورها دیدشون را از دست دادند.
_ این دیگه از کجا پیداش شد !
_ داره فرار می‌کنن!
تهیونگ از میان دود دوید. اما وقتی چند متر جلوتر رسید...ایستاد. جونگکوک پشت سرش نبود ؛ قلبش فرو ریخت.
تهیونگ : جونگکوک...؟!
همون لحظه از میان دود، صدای آرامی شنید.
جونگکوک : برو...
جونگکوک چند متر دورتر ایستاده بود.
تهیونگ : بیا بریم!
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
جونگکوک : نه...
تهیونگ : چرا؟!
جونگکوک : چون دیگه نمی‌خوام کنار کسی باشم که هر لحظه ممکنه دوباره بهم دروغ بگه.
این جمله...بدتر از گلوله بود. تهیونگ خواست چیزی بگه اما هیچ کلمه‌ای پیدا نکرد. جونگکوک آخرین نگاه را به او انداخت. نه از روی نفرت...نه از روی خشم....بلکه از روی حسرت و بعد در میان دود ناپدید شد. تهیونگ همون‌جا موند ، دستش هنوز توی هوا مونده بود...انگار هنوز امید داشت جونگکوک برگرده و دستش رو بگیره اما ، این بار...هیچ‌کس برنگشت.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁵افراد لوکا اسلحه‌ هایشان...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط