{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁷

دود کم‌کم از بین می‌رفت اما تهیونگ هنوز همان‌جا ایستاده بود و به مسیری که جونگکوک رفته بود خیره شده بود.
چند مامور از کنارش رد شدند و به سمت جونگکوک دویدند
_ بگیرینش!
ته‌سونگ خودش را به تهیونگ رساند و بازوی سالمش را گرفت ( ته سونگ هم با ماموران اومده بود لوکا رو بگیره )

( یه نکته : شاید براتون سوال باشه چرا می‌خوان جونگکوک رو بگیرن ؟! مگه نمیدونن همش زیر سر لوکا بوده ؟! نه نمی‌دونن ، همه به جز تهیونگ و ته‌سونگ فکر میکنن لوکا و جونگکوک باهم شریکن . حالا تهیونگ و ته‌سونگ چرا هیچ کاری نمیکنن ؟! حرف تهیونگو که کسی باور نمیکنه و فکر میکنن چون عاشق جونگکوکه داره سعی می‌کنه نجاتش بده . ته‌سونگ هم چیزی نمیگه چون اگه نتونه لوکا رو بگیره جونگکوک تنها کسیه که می‌تونه دوباره پیداش کنه و اگه بگیرنش می‌تونه بعدا با جونگکوک همکاری کنه و مثل الان دوباره از زندان فرار کنه و برن دنبال لوکا ولی اگه جونگکوک بره ممکنه دیگه جونگکوک رو هم نتونن پیدا کنن )

ته‌سونگ:باید بریم
تهیونگ دستش را پس کشید
تهیونگ : جونگکوک...
ته‌سونگ: فراموشش کن و دیگه دنبالش نرو . اون الان به هیچ‌کس اعتماد نداره، مخصوصاً تو
تهیونگ سرش را پایین انداخت . می‌دونست...حق با اونه .

...

چند ساعت بعد...جونگکوک مقابل خانه‌ی جونگ‌سو ایستاده بود . ( از دست پلیسا قرار کرد ) آرام زنگ را فشار داد. چند لحظه بعد...در باز شد. جونگ‌سو با دیدن چهره‌ی خسته و زخمی جونگکوک، چند لحظه فقط نگاهش کرد.
جونگ سو : جونگکوک...؟!
جونگکوک لبخند کم‌رنگ و خسته ای زد
جونگکوک : سلام...
جونگ‌سو بدون پرسیدن هیچ سؤالی کنار رفت.
جونگکوک : بیا تو
جونگکوک آروم وارد شد و روی کاناپه نشست .
چند دقیقه بعد....جونگ‌سو لیوان چای را روی میز گذاشت. نگاهش روی زخم‌های جونگکوک ماند.
جونگ‌سو :خیلی وقته نخوابیدی، نه؟
جونگکوک چیزی نگفت ، جونگ‌سو آه کشید
جونگ سو : پیداش کردی؟
جونگکوک آروم سرش را تکان داد
جونگکوک : آره...
جونگ‌سو : پس چرا این شکلی برگشتی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدایی گرفته گفت
جونگکوک : چون فهمیدم...دشمن فقط لوکا نبود
جونگ‌سو اخم کرد
جونگ‌سو : منظورت چیه؟!
جونگکوک از پنجره به بیرون خیره شد
جونگکوک : ولش کن...دیگه نمی‌خوام درباره‌ش حرف بزنم
جونگ‌سو اصراری نکرد . جونگکوک را خوب می‌شناخت ؛ هر وقت سکوت می‌کرد...
یعنی زخمش عمیق‌تر از اینه که بتونه درباره‌اش حرف بزنه

......‌

همون شب...تهیونگ از ساختمان پلیس خارج شد و ته‌سونگ هم چند قدم پشت سرش آمد.
ته‌سونگ : یه خبر دارم
تهیونگ بهش نگاه کرد
تهیونگ : چی شده؟!
ته‌سونگ : یکی از افراد لوکا رو گرفتیم ؛ هنوز چیزی نگفته...ولی احتمالاً محل معامله‌ی بعدی رو می‌دونه.
چشم‌های تهیونگ برق زد.
تهیونگ : بازجویی رو کی انجام میده؟
ته‌سونگ : خودم
تهیونگ : منم میام
ته‌سونگ چند لحظه سکوت کرد
ته‌سونگ : فقط یه شرط...اگه دوباره جونگکوک رو دیدی...این بار احساساتت رو قاطی مأموریت نکن.
تهیونگ پوزخندی زد
تهیونگ : فکر کنم...دیگه خیلی دیر شده برای این حرف

......

نیمه‌شب...جونگکوک روی کاناپه‌ی خونه‌ی جونگ‌سو نشسته بود ، خوابش نمی‌برد . نگاهش روی میز افتاد ، عکس کوچکی آنجا بود. عکسی که چند هفته پیش جونگ‌سو یواشکی از او و تهیونگ گرفته بود.
اون روز...هر دو بی‌خبر از دوربین، کنار هم ایستاده بودند و مشغول حرف زدن بودن .جونگکوک آروم عکس رو برداشت و چند ثانیه بهش خیره شد . بدون اینکه بتونه جلوی خودش رو بگیره...انگشتش رو روی تصویر تهیونگ کشید و لب‌هاش لرزید.
جونگکوک : چرا... ؟!
همون لحظه صدای جونگ‌سو از پشت سرش آمد.
جونگ‌سو : هنوز دوستش داری... مگه نه؟
جونگکوک سریع عکس را روی میز گذاشت و چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک : ن...نمی‌دونم...فقط...کاش هیچ‌وقت نمی‌دیدمش
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت اما هر دو می‌دانستند...اگر جونگکوک آرزو می‌کرد هیچ‌وقت تهیونگ را نمی‌دید... دلیلش نفرت نبود ، دلیلش این بود که هنوز دوستش داشت و این عشق...داشت دیوونش میکرد...


.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۷)

آن سوی مرز 𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫جنگ، سال‌ها بود که میان دو کشور ...

آن سوی مرز 𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫بعضی جنگ‌ها برای تصاحب سرزمین شر...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁶نوک اسلحه‌ی لوکا مستقیم ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁵افراد لوکا اسلحه‌ هایشان...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³² باران بی‌وقفه می‌بارید....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁸جونگکوک سوویچ رو برداشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط