بچه ها من پارت یادم رفت بزارم ببخیشد اینم از این پار
بچه ها من پارت ۴۳، یادم رفت بزارم ببخیشد اینم از این پارت
#شراب_سرخ
Part: ⁴³
#فصل_دوم
سوهون: بلخره گیرت آوردم!
جنا: تو اینجا چه غلطی میکنی؟!
سوهون: اوم اینا زیاد مهم نیست ...مهم اینکه بلخره تو دستای خودمی!!
جنا : پس همه ی این بازی واس کشیدنه من به اینجا بود آره؟!!
سوهون: اوم ...نمیدونم اطلاعی ندارم!(نیشخند)
جنا : اح//مقِ عو/ضی!!
سوهون: ممنون از تعریفت!!
یهو دستش رو پشتش برد و اسلحش رو درآورد ...
جنا : هی میخوای چه غلطی بکنی ؟
!(ترسیده) ...با توعم میخوای چه غلطی بکنی!!!
سوهون با آرامش اسلحش رو توی دستش تکون داد و سمتم اومد ...
سوهون: واضح نیست؟!
جنا،: و..ولی تو میگفتی دوسم داری!
سوهون: خب ...اون واس وقتی بود که جلو راهم برا رسیدن به جیا نبودی!!
جنا : پس تو جیا رو دوست داشتی آره؟!
سوهون: اوهوم ...
اروم اسلحه رو روی پیشونیم گذاشت و بهم نزدیک تر شد ...دستش رو روی صورت کشید و اروم زمزمه کرد ...
سوهون: واقعا حیفه که دختر به این زیبایی رو بکشم هوم؟! ...ولی تو کسی بودی که نذاشتی به جیا برسم!!
انگشتش سمته ماشه رفت ...ترسیده عقب رفتم و با چهره ای پر از ترس به سوهون زل زدم ...خیلی خونسرد دوباره نزدیکم شد و دستم رو گرفت ....
جنا : ولم کن ...
دستم رو از تو دستش درآوردم و با بغض عقب رفتم ... چرا گوله همچین بازیه مزخرفی رو خوردم ...اصلا چرا باید اون پدر مادره بی احساسم واسم مهم باشم که الان اینجا باشم ؟! ...
ترسیده بودم ...ولی دیگه راهی نبود خودم با پای خودم اومده بودم ...چشام رو بستم و دو زانو خوردم زمین ...
ادامه دارد....
#شراب_سرخ
Part: ⁴³
#فصل_دوم
سوهون: بلخره گیرت آوردم!
جنا: تو اینجا چه غلطی میکنی؟!
سوهون: اوم اینا زیاد مهم نیست ...مهم اینکه بلخره تو دستای خودمی!!
جنا : پس همه ی این بازی واس کشیدنه من به اینجا بود آره؟!!
سوهون: اوم ...نمیدونم اطلاعی ندارم!(نیشخند)
جنا : اح//مقِ عو/ضی!!
سوهون: ممنون از تعریفت!!
یهو دستش رو پشتش برد و اسلحش رو درآورد ...
جنا : هی میخوای چه غلطی بکنی ؟
!(ترسیده) ...با توعم میخوای چه غلطی بکنی!!!
سوهون با آرامش اسلحش رو توی دستش تکون داد و سمتم اومد ...
سوهون: واضح نیست؟!
جنا،: و..ولی تو میگفتی دوسم داری!
سوهون: خب ...اون واس وقتی بود که جلو راهم برا رسیدن به جیا نبودی!!
جنا : پس تو جیا رو دوست داشتی آره؟!
سوهون: اوهوم ...
اروم اسلحه رو روی پیشونیم گذاشت و بهم نزدیک تر شد ...دستش رو روی صورت کشید و اروم زمزمه کرد ...
سوهون: واقعا حیفه که دختر به این زیبایی رو بکشم هوم؟! ...ولی تو کسی بودی که نذاشتی به جیا برسم!!
انگشتش سمته ماشه رفت ...ترسیده عقب رفتم و با چهره ای پر از ترس به سوهون زل زدم ...خیلی خونسرد دوباره نزدیکم شد و دستم رو گرفت ....
جنا : ولم کن ...
دستم رو از تو دستش درآوردم و با بغض عقب رفتم ... چرا گوله همچین بازیه مزخرفی رو خوردم ...اصلا چرا باید اون پدر مادره بی احساسم واسم مهم باشم که الان اینجا باشم ؟! ...
ترسیده بودم ...ولی دیگه راهی نبود خودم با پای خودم اومده بودم ...چشام رو بستم و دو زانو خوردم زمین ...
ادامه دارد....
- ۷.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط