چهار سالم بود

چهار سالم بود
از تاریکی می ترسیدم
شش سالم بود
از پدرم می ترسیدم
هشت سالم شد
از رفتن مادرم می ترسیدم
ده سالم بود
از تنهایی می ترسیدم
دوازده سالم بود
از اینکه نتوانم مادرم را ببینم می ترسیدم
چهارده سالم بود
از هیچ چیز نمی ترسیدم
شانزده سالم شد
از خودم می ترسم
الان هجده سالمه
از همه اطرافیانم میترسم :(
#RaanaR
دیدگاه ها (۲)

+اینقد بام لج نکن اعصابمو خورد نکن،خیلی اذیتم میکنی تو منو ا...

یک روز میرسد..یک ملافه ی سفید پایان میدهد..به من..به شیطنت ه...

:(: اینجوری بهتره https://telegram.me/joinchat/BsXYJzylo-fFO...

https://telegram.me/joinchat/BsXYJzylo-fFOKeVwh4Yqg

*رمان:[ازدواج عجیب با یه قهرمان]*<❄️🔥💍>*قسمت۱*من ری هستم یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط