[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹⁰
آلیس و نینا هردو برگشتن سمت در. جونکوک با همون کت مشکی و هیکل درشتش دم در ایستاده بود. جذابیتش انکارنشدنی بود، اما هاله سنگین و سردی که دورش بود، انگار دمای اتاق رو یکدفعه چند درجه آورد پایین.
نینا جا خورد و سریع از روی تخت پرید پایین:
«داداش! چیزی شده؟»
جونکوک حتی نگاهش رو به آلیس ندوخت. انگار آلیس اصلاً توی اون اتاق وجود خارجی نداشت. با همون صدای بم و خشدارش رو به نینا گفت:
«تهیونگ پایینه. کارش دارم. حواست به رفتوامدهات باشه، امشب شبِ شلوغیه.»
هنوز جملهش تمام نشده بود که برگشت تا بره. اما آلیس که از اینهمه بیتفاوتی و نادیده گرفته شدن حسابی حرصش گرفته بود، از روی مبل بلند شد. دستهاش رو کرد توی جیب هودیش، دو قدم رفت جلو و با لحن شیطون و پر از لجبازیش گفت:
«هوی! آقای مجسمه یخ! مامانت بهت یاد نداده وقتی وارد یه اتاق میشی، اقلاً یه سلام به آدمی که اونجا نشسته بکنی؟»
نینا از هیجان نگاهش بینشون دو دو میزد. توی این عمارت هیچکس جرأت نداشت با جونکوک اینطوری حرف بزنه!
جونکوک دم در مکث کرد. ایستاد، ولی برنگشت. برای چند ثانیه سکوت محض بر اتاق حاکم شد. بعد، آروم سرش رو چرخوند و برای اولینبار، چشمهای مشکی و نافذش رو مستقیم دوخت به چهره معصوم و چشمهای خاکستریِ آلیس.
نگاهش طوری عمیق و پرجذبه بود که هر کسی رو سر جاش خشک میکرد، اما آلیس اصلاً پا پس نکشید؛ ابروهاش رو داد بالا و زل زد توی چشماش.
جونکوک نگاهی سرد و کوتاه از بالا تا پایین به اندام ظریف آلیس انداخت، با همون لحن بیتفاوت و بیاحساسش گفت:
«وقتم رو برای آدمهای بیاهمیت تلف نمیکنم.»
این رو گفت، چرخید و با قدمهای محکم رفت سمت پلهها.
آلیس حرصی نفسش رو داد بیرون، رو کرد به نینا و گفت:
«بیاهمیت؟! داداشت رسماً روی اعصاب منه! حالا میبینیم کی بیاهمیته آقای یخمکک!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹⁰
آلیس و نینا هردو برگشتن سمت در. جونکوک با همون کت مشکی و هیکل درشتش دم در ایستاده بود. جذابیتش انکارنشدنی بود، اما هاله سنگین و سردی که دورش بود، انگار دمای اتاق رو یکدفعه چند درجه آورد پایین.
نینا جا خورد و سریع از روی تخت پرید پایین:
«داداش! چیزی شده؟»
جونکوک حتی نگاهش رو به آلیس ندوخت. انگار آلیس اصلاً توی اون اتاق وجود خارجی نداشت. با همون صدای بم و خشدارش رو به نینا گفت:
«تهیونگ پایینه. کارش دارم. حواست به رفتوامدهات باشه، امشب شبِ شلوغیه.»
هنوز جملهش تمام نشده بود که برگشت تا بره. اما آلیس که از اینهمه بیتفاوتی و نادیده گرفته شدن حسابی حرصش گرفته بود، از روی مبل بلند شد. دستهاش رو کرد توی جیب هودیش، دو قدم رفت جلو و با لحن شیطون و پر از لجبازیش گفت:
«هوی! آقای مجسمه یخ! مامانت بهت یاد نداده وقتی وارد یه اتاق میشی، اقلاً یه سلام به آدمی که اونجا نشسته بکنی؟»
نینا از هیجان نگاهش بینشون دو دو میزد. توی این عمارت هیچکس جرأت نداشت با جونکوک اینطوری حرف بزنه!
جونکوک دم در مکث کرد. ایستاد، ولی برنگشت. برای چند ثانیه سکوت محض بر اتاق حاکم شد. بعد، آروم سرش رو چرخوند و برای اولینبار، چشمهای مشکی و نافذش رو مستقیم دوخت به چهره معصوم و چشمهای خاکستریِ آلیس.
نگاهش طوری عمیق و پرجذبه بود که هر کسی رو سر جاش خشک میکرد، اما آلیس اصلاً پا پس نکشید؛ ابروهاش رو داد بالا و زل زد توی چشماش.
جونکوک نگاهی سرد و کوتاه از بالا تا پایین به اندام ظریف آلیس انداخت، با همون لحن بیتفاوت و بیاحساسش گفت:
«وقتم رو برای آدمهای بیاهمیت تلف نمیکنم.»
این رو گفت، چرخید و با قدمهای محکم رفت سمت پلهها.
آلیس حرصی نفسش رو داد بیرون، رو کرد به نینا و گفت:
«بیاهمیت؟! داداشت رسماً روی اعصاب منه! حالا میبینیم کی بیاهمیته آقای یخمکک!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۹۴۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط