LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۲۱
*۳ ساعت بعد*
(اجوما و ات داخل اتاق بودند، ات روی تخت خوابشبرده بود و اجوما به او میرسید...شاید میشود گفت، اجوما جای مادرش و حس مادرانگی او را گرفته بود؛)
؛(نگاهی خیره به ات انداخت و چهره اش را در خواب انالیز کرد، تا مطمئن شود راحت خوابیده است، با شنیدن صدای در، سریع بلند شد و به جونگ کوک که وارد اتاق شد، تعظیم کرد)
+(نگاهی به ات و بعد به اجوما انداختُ سرش را در جوابِ تعظیم اجوما با لبخند تکان داد)
؛ (از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست)
+(به سمت ات قدم برداشت و کنار او روی تخت نشست...به صورتش در خواب خیره شد؛ نمیدانست چیست اما ان چیز در ات، باعث متحیر شدنش و همزمان سردرگمی اش میشد... سرش را پایین انداخت و پشت گردن خودش را با دستان مردانه و جذابش مالید. کمی بعد، به دست ات خیره ماند و بعد نگاهش را دوباره به صورتش داد...دستش را بلند کرد و نزدیک صورت ات برد.)
-(چشمانش را به ارامی گشود و به دورو برش نگاه کرد تا چشمانش به جونگ کوک افتاد)
+( نَایستاد و دستش را نزدیک برد ولی-..)
-(دست جونگ کوک را با همان دست بانداژ شده اش پس زد، قیافه اش با درد دستش دوباره در هم پیچید)
چیکار میکنی-....
( سرش را برگرداندُ روی تخت نشست، تا دیگر در حالت خوابیده اش نباشد)
+(دستش را پس کشید و به ات خیره ماند....حالت چهره اش غیر قابل خواندن بود)
-(به او با چشمان خسته اش خیره نگاه کرد...)
من دوس ندارم قیافه ی نَحسِتو ببینم- چرا همش سبز میشی جلوم-...
+ همین که با این کارت هنوز همه ناحیَتاً سالمی خودش میتونه یه لطف از طرف من باشه...
-(چشم غره ای رفتُ نگاهش را از او گرفت)
-(سرش را به ات نزدیک کرد)
چیه خوشت نیومد؟...
-(به او با بُهتی نا واضع خیره شد و برعکس، سرش را مثل دفعات قبل برنگرداند...)
+(او میخواست ات را اذیت کند...پس قصد عقب کشیدن نداشت)
*راوی:دوماد عروسو ببوس یالا دوماد عروسو ببوس ؛)*
-(تلاش میکرد بُهت زدگی و تعجب را در چهرش نشان ندهد)
+(خنده ای کرد و سرش را برگرداند)
*راوی:اخیییی.... یکم مونده بودا....ناراحت نباش درس میشه. تا تو باشی رمانمو لایک کنی*
+(تلاش ات برای شجاع نشان دادن خودش برایش جالب بود...خنده اش میگرفت پس ته خنده ای زد)
-(با دیدن خنده ی جونگ کوک که تا حالا به این واضحی ندیده بود، ابرویش را بالا انداخت و به او خیره شد)
چته-...
+هیچی-...
(ناگهان سرش را برگرداند و بوسه ی ریزی از لب های ات گرفتُ:) بلند شد تا از اتاق بیرون برود)
فقط خیلی خوشگلی.
-(با چشمان گشاد شده به او خیره شد...در کمال ناباوری به سر میبرد)
+(از در خارج شد و در را بست)
-(همچنان به جایی که تا چند ثانیه پیش، حضور جونگ کوک ان را پر کرده بود، خیره مانده بود...کمی بعد سیلی ای به خود زد تا به خودش بیاید)
د اخع-...کثافتتتتت*جیغ*
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۲۱
*۳ ساعت بعد*
(اجوما و ات داخل اتاق بودند، ات روی تخت خوابشبرده بود و اجوما به او میرسید...شاید میشود گفت، اجوما جای مادرش و حس مادرانگی او را گرفته بود؛)
؛(نگاهی خیره به ات انداخت و چهره اش را در خواب انالیز کرد، تا مطمئن شود راحت خوابیده است، با شنیدن صدای در، سریع بلند شد و به جونگ کوک که وارد اتاق شد، تعظیم کرد)
+(نگاهی به ات و بعد به اجوما انداختُ سرش را در جوابِ تعظیم اجوما با لبخند تکان داد)
؛ (از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست)
+(به سمت ات قدم برداشت و کنار او روی تخت نشست...به صورتش در خواب خیره شد؛ نمیدانست چیست اما ان چیز در ات، باعث متحیر شدنش و همزمان سردرگمی اش میشد... سرش را پایین انداخت و پشت گردن خودش را با دستان مردانه و جذابش مالید. کمی بعد، به دست ات خیره ماند و بعد نگاهش را دوباره به صورتش داد...دستش را بلند کرد و نزدیک صورت ات برد.)
-(چشمانش را به ارامی گشود و به دورو برش نگاه کرد تا چشمانش به جونگ کوک افتاد)
+( نَایستاد و دستش را نزدیک برد ولی-..)
-(دست جونگ کوک را با همان دست بانداژ شده اش پس زد، قیافه اش با درد دستش دوباره در هم پیچید)
چیکار میکنی-....
( سرش را برگرداندُ روی تخت نشست، تا دیگر در حالت خوابیده اش نباشد)
+(دستش را پس کشید و به ات خیره ماند....حالت چهره اش غیر قابل خواندن بود)
-(به او با چشمان خسته اش خیره نگاه کرد...)
من دوس ندارم قیافه ی نَحسِتو ببینم- چرا همش سبز میشی جلوم-...
+ همین که با این کارت هنوز همه ناحیَتاً سالمی خودش میتونه یه لطف از طرف من باشه...
-(چشم غره ای رفتُ نگاهش را از او گرفت)
-(سرش را به ات نزدیک کرد)
چیه خوشت نیومد؟...
-(به او با بُهتی نا واضع خیره شد و برعکس، سرش را مثل دفعات قبل برنگرداند...)
+(او میخواست ات را اذیت کند...پس قصد عقب کشیدن نداشت)
*راوی:دوماد عروسو ببوس یالا دوماد عروسو ببوس ؛)*
-(تلاش میکرد بُهت زدگی و تعجب را در چهرش نشان ندهد)
+(خنده ای کرد و سرش را برگرداند)
*راوی:اخیییی.... یکم مونده بودا....ناراحت نباش درس میشه. تا تو باشی رمانمو لایک کنی*
+(تلاش ات برای شجاع نشان دادن خودش برایش جالب بود...خنده اش میگرفت پس ته خنده ای زد)
-(با دیدن خنده ی جونگ کوک که تا حالا به این واضحی ندیده بود، ابرویش را بالا انداخت و به او خیره شد)
چته-...
+هیچی-...
(ناگهان سرش را برگرداند و بوسه ی ریزی از لب های ات گرفتُ:) بلند شد تا از اتاق بیرون برود)
فقط خیلی خوشگلی.
-(با چشمان گشاد شده به او خیره شد...در کمال ناباوری به سر میبرد)
+(از در خارج شد و در را بست)
-(همچنان به جایی که تا چند ثانیه پیش، حضور جونگ کوک ان را پر کرده بود، خیره مانده بود...کمی بعد سیلی ای به خود زد تا به خودش بیاید)
د اخع-...کثافتتتتت*جیغ*
لذت ببرین♡♤
- ۶۰۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط