{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۲

«اینجا کجاست؟» با گیجی پرسیدم. انگار واقعاً حافظه‌ام رو از دست داده بودم.

«اتاقِ من.»

یه لحظه سکوت کردیم. بعد، ناخودآگاه با اون ذوقِ بچه‌گانه‌ای که دستِ خودم نبود، با هیجان گفتم: «واااای! واقعاً چقدر اتاقت بزرگه!» 😍✨

دیدم که حتی اون هم نتونست جلوی خودش رو بگیره. یه خنده‌ی کوتاه و کوتاه کرد و گفت: «واقعاً؟»«اوهوم!» با سر تایید کردم. انگار تمامِ اون درد و ترس، یه لحظه محو شد و فقط اون اتاقِ فوق‌العاده جلب توجه می‌کرد.

جونگ‌کوک که انگار داشت من رو برانداز می‌کرد، با یه لبخندِ خیلی کم‌رنگ گفت: «خوب بلدی صورتت رو مثل بچه‌ها بکنی…» 😏

با خجالت و یه جورِ کیوت و بامزه، زیر لب گفتم: «کجاشو دیدی؟!» 😳🫣و بعد… اتفاقی افتاد که اصلاً انتظارش رو نداشتم. جونگ‌کوک اومد کنارم، نشست و خیلی آروم… اومد لپم رو ببوسه. 💋

یه لحظه خشکم زد. قلبم داشت توی سینه‌ام می‌کوبید. با خودم گفتم: «این دیگه چیه؟ این جونگ‌کوکِ همیشگی نیست! چرا انقدر باهام مهربون شده؟ یعنی واقعاً دوستم داره؟» 🥺💖

بعد با یه لحنِ آروم‌تر پرسید: «داری به چی فکر می‌کنی؟»

نگاهم رو ازش نگرفتم و با یه صدا که انگار از ته چاه در می‌اومد، گفتم: «به تو…»

یه لحظه جا خورد. «چی؟» 🤨

سریع نگاهم رو دزدیدم و گفتم: «هیچی… هیچی!» 🙈

«باشه…»

همون‌طور که با نگاهِ خیره و مشکوک بهش نگاه می‌کردم، یهو…

[پایان پارت دوازدهم]
دیدگاه ها (۰)

الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمی‌خوره! حالا تو با این ...

پارت ۱۵ اسما.ت تو کامنت ها

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.85  (روایت از زبان ا.ت)---سه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط