پارت
پارت ۵
زندگی جدید
-آکاری واقعا لازمه بری بیرون؟
مامانم همیشه نگرانه .امروز شیرینی فروشی(نونوایی های کامادو ها جوری که شیرینی های خشک و هم نون تست و از این مدل ها میفروشه واسه همین نوشتم شیرینی فروشی.)را زود تعطیل کردن .
نفس عمیقی میکشم و میگم :《من هر شب برای خرید میرم بیرون.چیزیم نمیشه. 》
-ولی خب...
میپرم وسط حرفش:《چیزیم نمیشه ،من هر شب میرم بیرون.》
-باشه، مواظب خودت باش.
کیف مشکلم را بر میدارم.پر از سلاح هایی هست که برای امشب بهشون نیاز دارم.
از همه خداحافظی میکنم و میرم.
خیابون های توکیو مثل همیشه شلوغه ولی انگار جایی کلی آدم جمع شدن.
عجیبه.خیلی کم پیش میاد که مردم اینجوری جایی جمع بشن.
میرم جلو تا ببینیم چی شده.چند دسته کاغذ میبینم که توی هوا معلق هستن.
میپرم و تمام کاغذ ها را میگیرم.
احتمالا مال یک داخل اون جمعیت هست.
تلاش میکنم به مرکز این شلوغی برسم.
به خدا جای سوزن انداختن هم نیست.مجبورم کاغذ ها را بالا میگیرم تا خراب نشن.
یک مرد مو مشکی با کیف و کلی کاغذ های اداری اونجا هست.
چهرش آشنا میاد.
مرد قد بلند دیگه ای که موهاش را پشتش بسته داره کاری میکنه که آدم ها را از اون یکی دور میکنه.
اینجا چه خبره؟
میرم نزدیک اون مرده که موهاش را بسته و میگم:《ببخشید این کاغد ها مال شما هست؟》
اون مردی که کیف و کاغذ های اداری دستش هست نگاهی به کاغذ هایی که توی دستم نگاهی میکنه و میگه:《بله،کمتر کسی هست که حاضر میشه همیچین کاری بکنه.》
این امکان نداره. چرا اینجا؟ آروم باش.
نقش بازی کن.
خونسردیم را حفظ میکنم .کاغذ ها را بهش میدم و میگم:《بفرمایید. دفعه ی بعد بیشتر مراقب باشید.》
نگاهی ریزی به اون مرد قد بلندی که کنارش هست میندازم.داره حسابی وارسیم میکنه که خطری هستم یا نه .
برمیگردم و میرم.
موزان کیبوتسوجی. پادشاه شیاطین و همینطور معاون نخست وزیر .کسی که هزارساله هزاران آدم را کشته و حالا برای بهتر شدن وجهش بین مردم اومده بیرون.
دلم میخواد خفش کنم.
آروم باش .
اگر حالا این کار را بکنی،چون مردم فکر میکنن انسان هست به عنوان قاتل شناخته میشم.
بهتر هر چه سریعتر از ایجا دور بشم تا نزدم بکشمش.
زندگی جدید
-آکاری واقعا لازمه بری بیرون؟
مامانم همیشه نگرانه .امروز شیرینی فروشی(نونوایی های کامادو ها جوری که شیرینی های خشک و هم نون تست و از این مدل ها میفروشه واسه همین نوشتم شیرینی فروشی.)را زود تعطیل کردن .
نفس عمیقی میکشم و میگم :《من هر شب برای خرید میرم بیرون.چیزیم نمیشه. 》
-ولی خب...
میپرم وسط حرفش:《چیزیم نمیشه ،من هر شب میرم بیرون.》
-باشه، مواظب خودت باش.
کیف مشکلم را بر میدارم.پر از سلاح هایی هست که برای امشب بهشون نیاز دارم.
از همه خداحافظی میکنم و میرم.
خیابون های توکیو مثل همیشه شلوغه ولی انگار جایی کلی آدم جمع شدن.
عجیبه.خیلی کم پیش میاد که مردم اینجوری جایی جمع بشن.
میرم جلو تا ببینیم چی شده.چند دسته کاغذ میبینم که توی هوا معلق هستن.
میپرم و تمام کاغذ ها را میگیرم.
احتمالا مال یک داخل اون جمعیت هست.
تلاش میکنم به مرکز این شلوغی برسم.
به خدا جای سوزن انداختن هم نیست.مجبورم کاغذ ها را بالا میگیرم تا خراب نشن.
یک مرد مو مشکی با کیف و کلی کاغذ های اداری اونجا هست.
چهرش آشنا میاد.
مرد قد بلند دیگه ای که موهاش را پشتش بسته داره کاری میکنه که آدم ها را از اون یکی دور میکنه.
اینجا چه خبره؟
میرم نزدیک اون مرده که موهاش را بسته و میگم:《ببخشید این کاغد ها مال شما هست؟》
اون مردی که کیف و کاغذ های اداری دستش هست نگاهی به کاغذ هایی که توی دستم نگاهی میکنه و میگه:《بله،کمتر کسی هست که حاضر میشه همیچین کاری بکنه.》
این امکان نداره. چرا اینجا؟ آروم باش.
نقش بازی کن.
خونسردیم را حفظ میکنم .کاغذ ها را بهش میدم و میگم:《بفرمایید. دفعه ی بعد بیشتر مراقب باشید.》
نگاهی ریزی به اون مرد قد بلندی که کنارش هست میندازم.داره حسابی وارسیم میکنه که خطری هستم یا نه .
برمیگردم و میرم.
موزان کیبوتسوجی. پادشاه شیاطین و همینطور معاون نخست وزیر .کسی که هزارساله هزاران آدم را کشته و حالا برای بهتر شدن وجهش بین مردم اومده بیرون.
دلم میخواد خفش کنم.
آروم باش .
اگر حالا این کار را بکنی،چون مردم فکر میکنن انسان هست به عنوان قاتل شناخته میشم.
بهتر هر چه سریعتر از ایجا دور بشم تا نزدم بکشمش.
- ۹۱۴
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط