{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوتاداداش بودن که هروقت میخواستن یه رازیوبه هم بگن اول با

دوتاداداش بودن که هروقت میخواستن یه رازیوبه هم بگن اول باتیغ یه خراش مینداختن روانگشت اشارشون بعدانگشتاشونوبه هم میچسبوندن به خونشون قسم میخوردن که به کسی نگن!
یروزیکی از داداشا گفت من میخوام یه رازوبهت بگم!هردوانگشتشونوخراش انداختن چسبوندن بهم بعد داداشه گفت خب حالارازتوبگو
¤میدونی داداش من ایدز دارم!!!!
اصن مرامو معرفت چکید ازشo
دیدگاه ها (۳)

خب حالا تعارف که نداریم با همحق هر چیزی که هست ، هر کدوم از ...

نسبت بزنیم؟کسسرد دو روزه ای فقط بیو میدی میمیری کام‌ نزار

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهمکتابخانه برای چند ثانیه کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط