دوتاداداش بودن که هروقت میخواستن یه رازیوبه هم بگن اول با
دوتاداداش بودن که هروقت میخواستن یه رازیوبه هم بگن اول باتیغ یه خراش مینداختن روانگشت اشارشون بعدانگشتاشونوبه هم میچسبوندن به خونشون قسم میخوردن که به کسی نگن!
یروزیکی از داداشا گفت من میخوام یه رازوبهت بگم!هردوانگشتشونوخراش انداختن چسبوندن بهم بعد داداشه گفت خب حالارازتوبگو
¤میدونی داداش من ایدز دارم!!!!
اصن مرامو معرفت چکید ازشo
یروزیکی از داداشا گفت من میخوام یه رازوبهت بگم!هردوانگشتشونوخراش انداختن چسبوندن بهم بعد داداشه گفت خب حالارازتوبگو
¤میدونی داداش من ایدز دارم!!!!
اصن مرامو معرفت چکید ازشo
- ۲۱۳
- ۲۳ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط