مایکی
مایکی
داری تلو تلو میخوری.
به سختی روی پیادهرو خودت را نگه داشتهای، پاشنههای کفشت در دستت و چشمانت از نوشیدن زیاد برق میزند. شب پر از سر و صداست - خنده، به هم خوردن لیوانها، کسی پشت سرت آواز بیربط میخواند - اما همه چیز انگار زیر آب است.
و بعد کسی روبروی توست.
کسی قدبلند. تماماً مشکی. موهای سفید-بور، چشمان تیره، برق نقرهای در گوشش. چهرهای آرام که با هرج و مرج اطرافش همخوانی ندارد.
آرام پلک میزنی. «تو کی هستی؟»
او با نگاهی سرد و بیاحساس به تو خیره شده است.
با انگشت لرزان اشاره میکنی. «جذاب هستی. اما شبیه دوست پسرم نیستی.»
چشمش تکان میخورد.
مایکی در حالی که دستهایش را در جیبهایش فرو میبرد، زیر لب غرغر میکند: «تو مستی.»
با لحنی رسوا شده نفس نفس میزنید. «منو از کجا میشناسی؟!»
با لحنی سرد و بیاحساس میگوید: «تو دوست دختر من هستی.»
با چشمهای ریز به او نگاه میکنی و میگویی: «دروغگو. دوست پسرم اینطور اخم نمیکند. او به من لبخند میزند. اینطوری...» دندانهایت را با پوزخندی کج و معوج نشان میدهی، مست و بیش از حد مطمئن.
مایکی آهی کشید و نزدیکتر آمد. «سعی کردی یه متصدی بار رو ببوسی، آره.»
«نه، نه،» اخم میکنی. «صورتش برق میزد. فکر کردم پری است.»
«بهش گفتی حاضری گوشیت رو بدی تا سوار ماشینش بشی.»
یخ میزنی.
«...قرار بود بله بگوید؟»
«بیا اینجا.»
او منتظر نمیماند. فقط دستش را دور کمرتان حلقه میکند و شما را طوری بلند میکند که انگار هیچ وزنی ندارید و شما را روی صندلی عقب ماشین سیاهی که کنار خیابان پارک شده است، میاندازد. شما جیغ میکشید و در حالی که در پشت سرش بسته میشود، با لباسی از چرم مخمل روی زمین میافتید.
ناله میکنی «مانجیرووووو»، و مثل یک عروسک پارچهای روی سینهاش میفتی.
او با صدای آهسته زمزمه میکند و اجازه میدهد تو به او بچسبی. «من با تو چیکار کنم؟»
«به من غذا بده.»
«آخرین وعده غذاییات را بالا آوردی.»
با لحنی جدی میگویی: «چون تند بود و من از ادویه خوشم نمیآید! خودت این را میدانی. باید از من محافظت میکردی.»
«گفتی عاشق واسابی هستی.»
«من دروغ میگفتم!»
او میخندد. واقعاً میخندد.
دستش بالا میآید تا موهایت را پشت گوشت بزند، انگشتانش پشت گردنت لم میدهند. آرام پلک میزنی و کلماتت در خواب فرو میروند.
زیر لب زمزمه میکنی: «... دمت گرم.»
مایکی خم میشود و لبهایش شقیقهات را نوازش میدهد.
«دفعه بعد که مشروب خوردی، به خودم زنجیرت میکنم.»
«این انحراف جدیدته؟»
او ناله میکند. «فقط خفه شو و بخواب، بچه ننر.»
و همینطور که نفسهایت منظم میشود، در حالی که دستهایت هنوز با تنبلی دور او حلقه شدهاند، مایکی نگاهی به چهره آرام تو میاندازد و فکر میکند—
آره. اون حاضره کون مستت رو هزار بار حمل کنه.
به شرطی که به خانه پیش او بیایی.
داری تلو تلو میخوری.
به سختی روی پیادهرو خودت را نگه داشتهای، پاشنههای کفشت در دستت و چشمانت از نوشیدن زیاد برق میزند. شب پر از سر و صداست - خنده، به هم خوردن لیوانها، کسی پشت سرت آواز بیربط میخواند - اما همه چیز انگار زیر آب است.
و بعد کسی روبروی توست.
کسی قدبلند. تماماً مشکی. موهای سفید-بور، چشمان تیره، برق نقرهای در گوشش. چهرهای آرام که با هرج و مرج اطرافش همخوانی ندارد.
آرام پلک میزنی. «تو کی هستی؟»
او با نگاهی سرد و بیاحساس به تو خیره شده است.
با انگشت لرزان اشاره میکنی. «جذاب هستی. اما شبیه دوست پسرم نیستی.»
چشمش تکان میخورد.
مایکی در حالی که دستهایش را در جیبهایش فرو میبرد، زیر لب غرغر میکند: «تو مستی.»
با لحنی رسوا شده نفس نفس میزنید. «منو از کجا میشناسی؟!»
با لحنی سرد و بیاحساس میگوید: «تو دوست دختر من هستی.»
با چشمهای ریز به او نگاه میکنی و میگویی: «دروغگو. دوست پسرم اینطور اخم نمیکند. او به من لبخند میزند. اینطوری...» دندانهایت را با پوزخندی کج و معوج نشان میدهی، مست و بیش از حد مطمئن.
مایکی آهی کشید و نزدیکتر آمد. «سعی کردی یه متصدی بار رو ببوسی، آره.»
«نه، نه،» اخم میکنی. «صورتش برق میزد. فکر کردم پری است.»
«بهش گفتی حاضری گوشیت رو بدی تا سوار ماشینش بشی.»
یخ میزنی.
«...قرار بود بله بگوید؟»
«بیا اینجا.»
او منتظر نمیماند. فقط دستش را دور کمرتان حلقه میکند و شما را طوری بلند میکند که انگار هیچ وزنی ندارید و شما را روی صندلی عقب ماشین سیاهی که کنار خیابان پارک شده است، میاندازد. شما جیغ میکشید و در حالی که در پشت سرش بسته میشود، با لباسی از چرم مخمل روی زمین میافتید.
ناله میکنی «مانجیرووووو»، و مثل یک عروسک پارچهای روی سینهاش میفتی.
او با صدای آهسته زمزمه میکند و اجازه میدهد تو به او بچسبی. «من با تو چیکار کنم؟»
«به من غذا بده.»
«آخرین وعده غذاییات را بالا آوردی.»
با لحنی جدی میگویی: «چون تند بود و من از ادویه خوشم نمیآید! خودت این را میدانی. باید از من محافظت میکردی.»
«گفتی عاشق واسابی هستی.»
«من دروغ میگفتم!»
او میخندد. واقعاً میخندد.
دستش بالا میآید تا موهایت را پشت گوشت بزند، انگشتانش پشت گردنت لم میدهند. آرام پلک میزنی و کلماتت در خواب فرو میروند.
زیر لب زمزمه میکنی: «... دمت گرم.»
مایکی خم میشود و لبهایش شقیقهات را نوازش میدهد.
«دفعه بعد که مشروب خوردی، به خودم زنجیرت میکنم.»
«این انحراف جدیدته؟»
او ناله میکند. «فقط خفه شو و بخواب، بچه ننر.»
و همینطور که نفسهایت منظم میشود، در حالی که دستهایت هنوز با تنبلی دور او حلقه شدهاند، مایکی نگاهی به چهره آرام تو میاندازد و فکر میکند—
آره. اون حاضره کون مستت رو هزار بار حمل کنه.
به شرطی که به خانه پیش او بیایی.
- ۴.۷k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط