p1
p1
بوی عطر قدیمی، دوباره تمام فضای سالن را پر کرده بود. همان عطری که سالها پیش در آخرین ملاقاتمان، در هوا معلق مانده بود. میدانستم او دیگر اینجا نیست، اما باز هم منتظر ماندم. چشمهایم را بستم، اما تاریکی هم یاری نمیکرد؛ تصویر او با جزئیات تندی در پسزمینه سیاهی پلکهایم نقش میبست. بارها سعی کرده بودم او را فراموش کنم، اما هربار، صدای خندهاش مانند پژواکی در تنگنای ذهنم طنینانداز میشد. گاهی فکر میکردم سایهاش از میان پردهها بیرون میآید، یا شاید هنوز در همان جای همیشگی، با همان لبخند همیشگی منتظر من است. اما ناگهان، سکوتِ اتاق، حقیقت را فریاد میزد: او رفته است.
سرم را پایین انداختم و به موهای کوتاهشدهام روی زمین خیره شدم. شنیده بودم خاطرات در موها ذخیره میشوند و با کوتاه کردنشان، میتوان بخشی از گذشته را از بین برد. اما اشتباه بزرگی بود. او برای من «خاطره» نبود که با قیچی کوتاه شود؛ او تکهای از وجودم بود. نگاهم به گوشه اتاق چرخید؛ به گیتارش که زیر نورِ کمجانِ آباژور، دیگر فقط چوب و سیم نبود؛ کالبدی بود که بوی حضورش را در خود حفظ کرده بود. هر بار که به آن نگاه میکردم، انگار چشمانش از میان سیمها میپرسید: «هنوز هم میتوانی بنوازی؟» اما من دیگر نمیتوانستم. نواختن، مثل زنده کردنِ لحظهای بود که دیگر باز نمیگشت. سکوتِ گیتار، بلندتر از هر موسیقیای فریاد میزد که او رفته، اما آهنگ زندگیام را با خود برده است.
---
سلاممممم این یکی از نوشته های قبلیمه تو مسابقه شرکت کردم ولی برنده نشدم خواستم نظر شمارو بپرسم:)💙🙃
بوی عطر قدیمی، دوباره تمام فضای سالن را پر کرده بود. همان عطری که سالها پیش در آخرین ملاقاتمان، در هوا معلق مانده بود. میدانستم او دیگر اینجا نیست، اما باز هم منتظر ماندم. چشمهایم را بستم، اما تاریکی هم یاری نمیکرد؛ تصویر او با جزئیات تندی در پسزمینه سیاهی پلکهایم نقش میبست. بارها سعی کرده بودم او را فراموش کنم، اما هربار، صدای خندهاش مانند پژواکی در تنگنای ذهنم طنینانداز میشد. گاهی فکر میکردم سایهاش از میان پردهها بیرون میآید، یا شاید هنوز در همان جای همیشگی، با همان لبخند همیشگی منتظر من است. اما ناگهان، سکوتِ اتاق، حقیقت را فریاد میزد: او رفته است.
سرم را پایین انداختم و به موهای کوتاهشدهام روی زمین خیره شدم. شنیده بودم خاطرات در موها ذخیره میشوند و با کوتاه کردنشان، میتوان بخشی از گذشته را از بین برد. اما اشتباه بزرگی بود. او برای من «خاطره» نبود که با قیچی کوتاه شود؛ او تکهای از وجودم بود. نگاهم به گوشه اتاق چرخید؛ به گیتارش که زیر نورِ کمجانِ آباژور، دیگر فقط چوب و سیم نبود؛ کالبدی بود که بوی حضورش را در خود حفظ کرده بود. هر بار که به آن نگاه میکردم، انگار چشمانش از میان سیمها میپرسید: «هنوز هم میتوانی بنوازی؟» اما من دیگر نمیتوانستم. نواختن، مثل زنده کردنِ لحظهای بود که دیگر باز نمیگشت. سکوتِ گیتار، بلندتر از هر موسیقیای فریاد میزد که او رفته، اما آهنگ زندگیام را با خود برده است.
---
سلاممممم این یکی از نوشته های قبلیمه تو مسابقه شرکت کردم ولی برنده نشدم خواستم نظر شمارو بپرسم:)💙🙃
- ۲۶
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط