p2

p2
ناگهان، خاطره‌ای که سال‌ها زیر لایه‌های خاکستر عشق دفن کرده بودم، مثل زلزله‌ای سهمگین هجوم آورد. یاد آخرین ملاقات افتادم؛ همان روزی که هوا همین‌قدر سرد و سنگین بود. او ایستاده بود، درست در همان جایی که حالا من ایستاده‌ام. نگاهش پر از اشکی بود که چکید اما نریخت. بوی عطرش با شدت هزار برابر وارد ریه‌هایم شد؛ بوی باران روی خاک خشک، بوی کاغذ کاهی کتاب‌هایش، بوی ترسی که در تنفسش پیچیده بود. شنیدم که گفت: «متأسفم... منو فراموش کن...» اما صدایش میان جیغ‌های خفه‌ام گم شد. دیدم که چشمانش را بست و سایه‌اش روی دیوار محو شد.

حالا سکوتِ اتاق، تبدیل به صدای هق‌هقِ بعد از رفتنش شده بود. دلم را گرفتم و زانوهایم لرزید. دستم را روی گیتار بی جان گذاشتم. انگشتانم روی سیم‌های سرد لرزید. می‌خواستم فریاد بزنم، اما گلویم بسته بود. اشک‌هایم روی چوب گیتار چکید و ناگهان، سیم‌هایی که سال‌ها در خوابی سنگین بودند، با صدایی خش‌دار و لرزان به صدا درآمدند. انگشتانم بدون اراده، ملودی محبوب او را می‌نواختند؛ همان که بوی نان تازه و قهوه می‌داد. کلماتش دوباره در سرم پیچید: «منو فراموش کن...» دیگر نه بویی از عطرش باقی مانده، نه صدایی از گیتار. فقط این صداست؛ تکرار شونده و بی‌پایان. اما من زمزمه می‌کنم: «ولی من فراموشت نمی‌کنم، حتی اگه ذره‌ذره وجودم نابود بشه.» و این، آخرین حرف من با توست. همیشه.

---

اینم ادامش:)
دیدگاه ها (۰)

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p92صدا از پشت دست او خفه شد.کای لبخند زد...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

چند پارتی بازی ممنوع

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹¹ویو لیلیتداشتم به کمک ...

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

### پارت پنجم: «برزخِ گلوله و پورتال»هوای انبار از شدتِ نیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط