{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واژه هایم خشکیده اند

واژه هایم خشکیده اند!
و قلم در میان انگشتانم
بی حرکت ایستاده است...
کاغذم اما
در انتظارِ
لمس لبهای قلم ست...
لیک
من مدتهاست که دگر
واژه هایم را آبیاری نکرده ام..
قلم را به کاغذ نزدیک میکنم..
آوای تپش های قلبِ کاغذ را
میشنوم..
و قلمی که در انتظار وصال ست..
...
اما
با بی رحمیِ تمام، کاغذ را پاره و قلم را به گوشه ای پرت میکنم..
قلم با نگاهی لبریز از جوهر
به کاغذی مینگرد که بی جان بر نیمکتی چوبی
نفس های اخر را میکشد..
کاغذ، با کینه به من مینگرد..
و قلم، آه میکشد..
واژه هایم با افسردگی، گوشه ای از ذهنم کز میکنند..
و قلبم
سنگ تر از آن ست که چشمانم را وادار به باریدن کند..
...
میدانی؟
شاید با بارش اشکها
واژه هایم نیز، سیراب شوند..
...
مدت ها گذشت..
قلب، همچنان سنگ بود
و چشم، همچنان خشک..
تنها واژه ها بودند که از فراق اشک
با تشنگی
به خواب رفته بودند....


شبتون لبریز از عشق
دیدگاه ها (۱)

لحظه ها تنها پرندگان مهاجری اند که هرگز به آشیانه بازنخواهند...

هوا انقد آلودست که انگار نیازي به شیمیایي شدن نیست ما صبر کر...

فــــــــــــــردا امتحان عربی داریم☔☔😭😭چرا حس خوندنش نی؟!! ...

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part fiveلحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط