{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Investing with family سرمایه گزاری با خانواده

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده
Part five


لحظه ای انگار اکسیژن به من نمی‌رسد. انگشت هایم یخ زدند. چیزی درونم می‌شکند.
برگه ها حالا روی زمین افتاده اند.
خدای من.
_ پدر مرده.
این صدای دایی سانگ یی است که سکوت خفه کننده را میشکند‌.
وکیل چو با سر تایید می‌کند و آرام دستی بر کتش میکشد.
_ آقای یانگ درست میگن.
زن دایی جه مین به من نگاه می‌کند.
عاری از هر احساسی ، اما من چیزی در انتهای چشم هایش می‌بینم.
نگرانی. جاه طلبی.
_ خودت میدونی جونگین اون حتی دارو هاش رو درست نمیخورد؛ خودش هم میدونست این اتفاق دیر یا زود می افته.
دایی سانگ یی بالاخره به من نگاه می‌کند.
_ کار های مراسم خاکسپاری سریع انجام میشه ، باید به رسانه ها خبر بدیم. احتمالا به زودی مادر جین هه و برادر هم خودشون رو میرسونن. خودت به اون سو خبر بده.
از کنارم رد می‌شود.
جه مین برای آخرین بار نگاهی به من می اندازد و پشت سرش میرود.
وکیل چو همینطور ایستاده، اما چشم هایش روی من است.
_ متاسفم آقای جونگین.
_ چطور این اتفاق افتاد؟
حالا کاملا به سمت من چرخیده و چشم هایم را می کاود‌‌.
_ صبح قبل از اینکه بتونم وارد بشم صداشون رو شنیدم ، بعد که دیدمشون تنگی نفس داشتن ، روی زمین افتاده بودن.. اما دیگه دیر شده بود. سکته قلبی کار خورش رو کرده بود..
تعظیم کوتاهی میکنم.
فقط پنج قدم کافی است تا به برگه های پخش شده روی زمین برسم.
آن ها را برمیدارم.
"شرکت سونگ وان" با فونتی بزرگ و مشکی.
چاپ شده روی بافت سفید کاغذ.
فقط یک نفر سرنوشت این خانواده رو میدونست ؛ و حالا، مرده.

____

امروز اولین باری است که میبینم هوجین لبخند نمی‌زند.
خونه ساکت است.
سرگردانم.
حداقل در ذهنم که اینطور است. این شروع یک بازیه.
بازی که ادامه دارد تا وقتی که هیچی باقی نماند.
این بازی قانونی نداره.
ولی ، این بازی متعلق به یانگ شی وول است.
پدر و مادرم گوشه اتاق ایستاده اند.
گاهی اوقات کلماتی ردوبدل می‌شود.
سونگمین، پسر دایی بزرگ من هم اینجا ست.
برادر هوجین.
هوجین کنار من ایستاده.
دایی سانگ یی سرش را بالا می‌گیرد و به همه‌ی ما نگاه می‌کند.
_ فردا مراسم خاکسپاری انجام میشه. از همتون انتظار میره که بیان، قرائت وصیت نامه سه روز دیگه ست یعنی 17 ژوئن همین ماه.
ولی قبل از اینکه حرفش کامل شود صدای کسی را میشنوم که فکر نمیکردم به این زودی ببینمش.
_ می‌بینم که بدون من همگی اینجا جمع شدین.
دایی کوچکم؛ کریستوفر.
دیدگاه ها (۰)

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part four سئ...

Investing with family | سرمایه گذاری با خانواده Part thereخا...

Investing with family | سرمایه گذاری با خانواده Part two_ شر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط