{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

11 قسمت صد و سوم

11 قسمت صد و سوم
چه دنیایی شده. آدم نتونه به پدرِ خودشم اعتماد کنه. هر چند از اول هم برای من پدری نکرد. یه کلمه حرفِ محبت آمیز به ما نزد دلمون و خوش کنیم پدر داریم. واقعا پدر بودن یعنی چی؟ اینکه یه پولِ نصفِ نیمه بذاره کفِ دستمون بسته؟ که اینم این اواخر مامان کار می کرد م ذاشت کفِ دستِ پدر برای دود کردنش.
این فرزامِ دیوونه ام که زودتر بهم نگفت چه خبره. از وقتی فهمیده بود ارث مادری داریم می دونست که ویلامون کنارِ ویلایِ موردِ نظرِ هاویارِ اما حرفی نزده بود تا روشن شدنِ ماجرا. که اونم اینطوری شد. خدایا مصبت و شکر. آخه اینم زندگیِ ما داریم؟!
سعی کردم با کارای خونه و خودم و مشغول کنم. اه امروز که باشگاهم پر شد رفت هوا. عوضش فردا تمرین تیر اندازی با فرزام دارم. بعدش می خواد من و ببره دانشکده افسری سرِ چند تا از کلاسا بشینم ببینم خوشم میاد این رشته و بخونم یا نه. یعنی چقدر عالی بود همه برای انتخابِ بهتر یه همچین کاری و بکنن و بیشتر آشنا بشن. اونوقت شاید کمتر پیش میومد که کسی از انتخاب رشته پشیمون باشه.
البته این سرخوشیِ من و می رسونه وقتی هنوز رشته دبیرستانیم و انتخاب نکردم واسه دانشگاهم تصمیم می گیرم. اما خوب فرزام می گه اگه واقعا نمی خوام برم دانشکده افسری بهتره که همون رشته انتخابی خودم، یعنی ریاضی و ادامه بدم.
پشتِ درِ شیشه ای خونه ایستادم و به حوض کوچولویِ خونمون نگاه کردم. کفِ دستم و گذاشتم رو پنجره بلکه سرماش از پوستم به درونِ گرمم نفوذ کنه و یکم خنکم کنه... دلم می خواست الان دایی اینجا بود... ای کاش بتونم رک و راست راجع به خانواده ای ازشون بپرسم که نوزده سال منکرش شدن... اما چی بگم؟! اون چی داره که بگه؟؟
پوزخند زدم... همیشه آدمای گناه کار حرف واسه گفتن زیاد دارن... متاسفانه فوق العاده طلبکار هم هستن.
***
درِ یخچال و باز کردم و سیبِ قرمز و کوچولوی مدِ نظرم و برداشتم. بنظرم عید بهترین گزینه بود برای یکم روحیه سازی و این مسائل! از این هاویار که بخاری بلند نشد و تو این چند هفته هنوز قدمی بر نداشته که یکم دوباره هیجان بیاد تو زندگیمون. شاید باید به قولِ فرزام بهش میدون بدیم. فرزامم که بیشتر سرکارشِ و فقط زمانی که کاری داره یا می خواد مسئله ای و گوشزد کنه زنگ می زنه یا می بینمش.
سیب و گذاشتم...
خـب، خب.... اینم از سیب.... سینِ اولم...
دوباره نگاهی به سفره هفت سینم انداختم...
قرآن...
آینه نداشتم. مجبور شدم آینه حموم و که خیلی هم بزرگ بود یه تیکه از کنارش بشکنم بزارم سرِ سفره...
سنجاق سرِ سخندون... سینِ دومم...
سنجاق قفلی... سینِ سومم...
سمنو که جمیله درست کرده... سینِ چهارم...
آها... سبزه که خودم " گانه " خیس کردم و گذاشتم... سینِ پنجم... گانه خیلی قشنگتر از عدس سبز میشه و هر سال خودم می ذارم و برای سرِ خاکِ مامان می برم... تصمیم دارم امسال فرق نذارم... واسه بابا هم می برم.
دیگه چی بذارم؟!
یکمم سرکه سفید.... سین ششم...
چند تا پولِ خورد پنجاه تومنی هم که سکه امِ و میشه سینِ هفتم... تموم شد...
نگاهی به دور تا دورِ لبه های حوضِ خونه انداختم... ماهی هم که تو حوض هست... لازمۀ سفره هفت سین...
چه سفره ای شد. یعنی هر کی ببینه تا عمر داره بهمون می خنده.
سخندون با لباسِ نوش کنارم ایستاده بود و به دور تا دورِ استخر نگاه می کرد. بیشتر از همه چشمش به سنجاق سرش بود که حالا یکی از سین ها شده بود.
رو پارچه که کنارِ حوض پهن کرده بودم و روش آجیل و شیرینی بود نشستم و صداش کردم.
ـ بیا اینجا فسقلی می خواییم دعای تحویلِ سال بخونیم. بیا کنارم...
با اعتیاد کفشای سفیدش در آورد و بدونِ انکه اجازه بده جورابِ سفید تور توریش رو زمین کشیده بشه رو پارچه کنارم نشست.
ـ خدایا... همیشه باشه... همیشه کنارم باشه. سالم و سر حال. منم باشم... انقدر باشم که دکتر شدنش و ببینم که خوشبختیش و ببینم که روزی و ببینم که دیگه بهم نیاز نداشته باشه. یه خانمِ به تمام معنا...
روزی و ببینم که نشون بده بچه علی شیره ای هم می تونه چیزی بیشتر از جیب بـُـر باشه... روزی و ببینم که به اوجِ موفقیت رسیده باشه و زندگیش پر از رنگای سفید و صورتی باشه.
به کاسه آجیل اشاره کردم:
ـ بخور عزیزم.
و کاسه و گذاشتم جلوش...
خودم خواستم امسال هفت سینم و اینجوری بچینم. اخه تو خونه دلم می گرفت. چیه مگه؟ دیدم هوا بهاریِ. بارونم که نیست. گفتم بیاییم بیرون.
رادیو رو روشن کردم و قرآنم و برداشتمو همینکه بازش کردم. یادم افتاد امروز نه نمازِ صبح خوندم و نه نمازِ ظهر. نفسم و سخت دادم بیرون. از روزی که شروع کردم به نماز خوندن همینه. نمی دونم چرا یادم می ره.
البته بعضی روزا هم یادم می مونه ها. اما انگشت شماره اونروزایی که من سر وقت یادم میاد وقتِ نمازِ...
رادیو داشت می گفت که خونه دلمونم یه گردگیری بهش بد
دیدگاه ها (۴۹)

12 قسمت صد و یازدهم حالا چی هست؟شونه ای بالا انداخت و گفت:ـ...

13 قسمت صد و بیست و یکم ـ بله که پلیسِ. خودش به من گفت. حت...

10 قسمت نود و دوم خدا رو شکر اینجا لازم نیست وسیله ...

9 قسمت هشتاد و یکم کمی سرم و کج کردم و با ابروهایی...

پایان سبزه

عررررررر

‏🦙[۱۵:۰۷ به وقت کره]•۲ عکس•پریروزبا خودم توی جونگنو* قرار گذ...

سرنوشت(ویو شوگا)صبح روز بعد تصمیممو گرفتم.دیگه نمی‌خواستم را...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:72رفتم به سمت خونه‌...در رو ب...

برای کسانی که می‌دونن عشق سه حرف داره...از اولین لحظه‌ای که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط