{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یارو تو خیابون بدو بدو اومد سمتم یقه مو گرفت گفت: مرتیکه

یارو تو خیابون بدو بدو اومد سمتم یقه مو گرفت گفت: مرتیکه با زن من چیکار داری؟

منم هنگ کرده بودم گفتم هیچی به خدا

گفت: نمی تونی هم کاری داشته باشی! چون من اصلا زن ندارم!

بعد یه کم مثل اسب خندید رفت

بعد میگن تحریم ها هیچ اثری رو مردم نداشته ^_^
دیدگاه ها (۲)

،، هر روز صبح عکس شکیرا رو میذارم روبروم میگم از امروز هیچ چ...

دوست دخترم بهم گفت:ﻣﻨﻮ چه قدر دوست داریمنم گفتم : ﻗﺪ دریابهم...

به عمم میگم نظرت چیه درمورد عمه بودنت ؟!!...........زل زد تو...

عشق ناگهانیℙ:𝟟یهو دست هلن و گرفتم گفتم بریم نمیخواستم هلن و ...

رمان آسمون صورتی من پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط