خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
پارت ۱
باران نمنم روی پنجرههای شیشهای خانه میکوبید. صدای خندهی کودکانهای فضای آرام خانه را پر کرده بود. جیمین روی مبل نشسته بود و موهای مشکیاش کمی آشفته شده بود، چون چند دقیقه پیش پسر
کوچکش، جی می ، با دستهای کوچکش سعی کرده بود شونه کند.
ات از آشپزخانه بیرون آمد، با یک پیشبند سفید و ظرفی پر از کوکیهای تازه پخته. نگاهش روی این دو مرد زندگیاش که روی زمین بازی میکردند، متوقف شد. قلبش پر از گرما شد.
ات (با لبخند): "بچهها... آمادهاید برای خوردن کوکیها؟"
جی می (با ذوق): "مامان! من سکلاتی میخوام!"
جیمین (با خنده): "وای، دیگه من و تو توی رژیم نمیمونیم، جی می !"
ات ظرف را روی میز گذاشت و کنارشان نشست. جی می بلافاصله روی پای او پرید و شروع کرد به خوردن کوکی. جیمین آرام دست ات را گرفت و انگار فقط دنبال بهانهای بود تا گرمای دست همسرش را لمس کند.
شبها برایشان خاصترین زمان بود. وقتی جی می در اتاقش به خواب میرفت، آرامش خانه تغییر شکل میداد. جیمین همیشه با موهای نیمهخیس از حمام بیرون میآمد و با یک لبخند بازیگوشانه سمت ات میرفت.
جیمین: "میدونی چی بیشتر از همه دوست دارم؟"
ات (با شیطنت): "چی دیگه؟"
جیمین (به آرامی در آغوشش کشید): "اینکه هنوزم بعد از چند سال، وقتی نگاهت میکنم، همون حس اولین باره..."
ات آرام سرش را روی سینهی او گذاشت. صدای ضربان قلب جیمین آرامش عجیبی میداد. همان قلبی که به او خانهای داده بود.
روزهایشان پر از لحظههای کوچک و بزرگ بود. صبحها جیمین جی می را تا درِ مهدکودک میبرد و قبل از خداحافظی، پیشانیاش را میبوسید. عصرها وقتی به خانه برمیگشت، همیشه یک دسته گل کوچک برای ات میآورد. شاید فقط سه شاخه رز، اما برای ات ارزشش به اندازهی تمام دنیا بود.
یک شب بارانی، وقتی جی می خواب بود، جیمین چراغهای خانه را خاموش کرد و فقط چند شمع روشن گذاشت. موسیقی آرامی در پسزمینه پخش میشد.
ات (متعجب): "این همه سورپرایز واسه چیه؟"
جیمین (با لبخند): "هیچی... فقط خواستم یادآوری کنم که تو تنها دلیل من برای جنگیدن با تمام سختیهای دنیایی."
اشک در چشمهای ات جمع شد. همیشه باور داشت عشق ممکن است با گذشت زمان کمرنگ شود، اما با جیمین هر روز عمیقتر میشد.
و در همان لحظه، وقتی شمعها میسوختند و صدای باران با خندهی آرامشان قاطی میشد، فهمیدند زندگیشان ساده اما کامل است.
خانهای کوچک، پسری که مثل خورشید در خانهشان میدرخشید، و عشقی که هرگز کم نمیشد.
پارت ۱
باران نمنم روی پنجرههای شیشهای خانه میکوبید. صدای خندهی کودکانهای فضای آرام خانه را پر کرده بود. جیمین روی مبل نشسته بود و موهای مشکیاش کمی آشفته شده بود، چون چند دقیقه پیش پسر
کوچکش، جی می ، با دستهای کوچکش سعی کرده بود شونه کند.
ات از آشپزخانه بیرون آمد، با یک پیشبند سفید و ظرفی پر از کوکیهای تازه پخته. نگاهش روی این دو مرد زندگیاش که روی زمین بازی میکردند، متوقف شد. قلبش پر از گرما شد.
ات (با لبخند): "بچهها... آمادهاید برای خوردن کوکیها؟"
جی می (با ذوق): "مامان! من سکلاتی میخوام!"
جیمین (با خنده): "وای، دیگه من و تو توی رژیم نمیمونیم، جی می !"
ات ظرف را روی میز گذاشت و کنارشان نشست. جی می بلافاصله روی پای او پرید و شروع کرد به خوردن کوکی. جیمین آرام دست ات را گرفت و انگار فقط دنبال بهانهای بود تا گرمای دست همسرش را لمس کند.
شبها برایشان خاصترین زمان بود. وقتی جی می در اتاقش به خواب میرفت، آرامش خانه تغییر شکل میداد. جیمین همیشه با موهای نیمهخیس از حمام بیرون میآمد و با یک لبخند بازیگوشانه سمت ات میرفت.
جیمین: "میدونی چی بیشتر از همه دوست دارم؟"
ات (با شیطنت): "چی دیگه؟"
جیمین (به آرامی در آغوشش کشید): "اینکه هنوزم بعد از چند سال، وقتی نگاهت میکنم، همون حس اولین باره..."
ات آرام سرش را روی سینهی او گذاشت. صدای ضربان قلب جیمین آرامش عجیبی میداد. همان قلبی که به او خانهای داده بود.
روزهایشان پر از لحظههای کوچک و بزرگ بود. صبحها جیمین جی می را تا درِ مهدکودک میبرد و قبل از خداحافظی، پیشانیاش را میبوسید. عصرها وقتی به خانه برمیگشت، همیشه یک دسته گل کوچک برای ات میآورد. شاید فقط سه شاخه رز، اما برای ات ارزشش به اندازهی تمام دنیا بود.
یک شب بارانی، وقتی جی می خواب بود، جیمین چراغهای خانه را خاموش کرد و فقط چند شمع روشن گذاشت. موسیقی آرامی در پسزمینه پخش میشد.
ات (متعجب): "این همه سورپرایز واسه چیه؟"
جیمین (با لبخند): "هیچی... فقط خواستم یادآوری کنم که تو تنها دلیل من برای جنگیدن با تمام سختیهای دنیایی."
اشک در چشمهای ات جمع شد. همیشه باور داشت عشق ممکن است با گذشت زمان کمرنگ شود، اما با جیمین هر روز عمیقتر میشد.
و در همان لحظه، وقتی شمعها میسوختند و صدای باران با خندهی آرامشان قاطی میشد، فهمیدند زندگیشان ساده اما کامل است.
خانهای کوچک، پسری که مثل خورشید در خانهشان میدرخشید، و عشقی که هرگز کم نمیشد.
- ۱۸.۵k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط