"خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
"خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
پارت ۳
سالها گذشت و جی می حالا پسری شانزده ساله بود. قدش از ات گذشته بود و شونهبهشونهی جیمین راه میرفت. چشمهایش هنوز همان برق کودکی را داشت، اما در نگاهش بلوغی پیدا شده بود که ات و جیمین را هر روز بیشتر به فکر فرو میبرد.
یک شب بارانی، جی می دیرتر از همیشه به خانه برگشت. جیمین جلوی در ایستاده بود و مثل همیشه نگران.
جیمین: "کجا بودی این وقت شب؟ میدونی چقدر دلم شور زد؟"
جی می سرش را پایین انداخت.
جی می: "بابا، فقط با دوستام بیرون بودم... نمیخواستم ناراحتت کنم."
ات آرام دست روی شانهی جیمین گذاشت و گفت:
"بذار نفس بکشه، جیمین. اون دیگه بچه نیست."
جیمین آهی کشید و به ات نگاه کرد. نگاهش پر از نگرانی بود. بعد آرامتر شد و دستش را روی شانهی جی می گذاشت.
"باشه... فقط قول بده هرجا میری، بدون اینکه قایمکاری کنی بهمون بگی. چون ما فقط نگران توییم، پسر."
جی می با لبخند کمرنگی سرش را تکان داد. لحظهای بعد، ات دید که جی می آرام سرش را روی شانهی جیمین گذاشت، درست مثل سالها پیش که کودک بود.
روزها میگذشت. گاهی جی می با ات دربارهی دلمشغولیهای نوجوانیاش حرف میزد.
"مامان... تو وقتی همسن من بودی عاشق شدی؟"
ات با خنده خجالتی گفت:
"آره... و اون کسی که عاشقش شدم، هنوز کنارمه."
جی می لبخند زد:
"بابا؟"
ات سرش را تکان داد و چشمانش پر از برق شد.
آن شب، وقتی جیمین فهمید جی می این سؤال را از ات پرسیده، فقط لبخند زد و گفت:
"خوبه که یاد بگیره عشق واقعی چه شکلیه... نه چیزی که زود بیاد و زود بره."
خانهی کوچکشان حالا پر از صداهای نوجوانانه بود. گاهی بحثها و دلخوریهای کوچک، گاهی خندههای بلند. اما همیشه چیزی که همهچیز را محکم نگه میداشت، عشقی بود که بین جیمین و ات جریان داشت. عشقی که جی می هم از همان یاد میگرفت.
یک غروب، وقتی آسمان پر از رنگهای نارنجی و صورتی بود، جی می از پشت پنجره به والدینش نگاه میکرد. جیمین و ات کنار هم روی مبل نشسته بودند، دست در دست هم. او لبخند زد و در دلش گفت:
"کاش منم یه روز عشقی مثل عشق مامان و بابا پیدا کنم... عشقی که هیچوقت از بین نره."
و خانهشان همان خانهی قدیمی بود؛ پر از خنده، پر از بوسه، پر از زندگی.
پارت ۳
سالها گذشت و جی می حالا پسری شانزده ساله بود. قدش از ات گذشته بود و شونهبهشونهی جیمین راه میرفت. چشمهایش هنوز همان برق کودکی را داشت، اما در نگاهش بلوغی پیدا شده بود که ات و جیمین را هر روز بیشتر به فکر فرو میبرد.
یک شب بارانی، جی می دیرتر از همیشه به خانه برگشت. جیمین جلوی در ایستاده بود و مثل همیشه نگران.
جیمین: "کجا بودی این وقت شب؟ میدونی چقدر دلم شور زد؟"
جی می سرش را پایین انداخت.
جی می: "بابا، فقط با دوستام بیرون بودم... نمیخواستم ناراحتت کنم."
ات آرام دست روی شانهی جیمین گذاشت و گفت:
"بذار نفس بکشه، جیمین. اون دیگه بچه نیست."
جیمین آهی کشید و به ات نگاه کرد. نگاهش پر از نگرانی بود. بعد آرامتر شد و دستش را روی شانهی جی می گذاشت.
"باشه... فقط قول بده هرجا میری، بدون اینکه قایمکاری کنی بهمون بگی. چون ما فقط نگران توییم، پسر."
جی می با لبخند کمرنگی سرش را تکان داد. لحظهای بعد، ات دید که جی می آرام سرش را روی شانهی جیمین گذاشت، درست مثل سالها پیش که کودک بود.
روزها میگذشت. گاهی جی می با ات دربارهی دلمشغولیهای نوجوانیاش حرف میزد.
"مامان... تو وقتی همسن من بودی عاشق شدی؟"
ات با خنده خجالتی گفت:
"آره... و اون کسی که عاشقش شدم، هنوز کنارمه."
جی می لبخند زد:
"بابا؟"
ات سرش را تکان داد و چشمانش پر از برق شد.
آن شب، وقتی جیمین فهمید جی می این سؤال را از ات پرسیده، فقط لبخند زد و گفت:
"خوبه که یاد بگیره عشق واقعی چه شکلیه... نه چیزی که زود بیاد و زود بره."
خانهی کوچکشان حالا پر از صداهای نوجوانانه بود. گاهی بحثها و دلخوریهای کوچک، گاهی خندههای بلند. اما همیشه چیزی که همهچیز را محکم نگه میداشت، عشقی بود که بین جیمین و ات جریان داشت. عشقی که جی می هم از همان یاد میگرفت.
یک غروب، وقتی آسمان پر از رنگهای نارنجی و صورتی بود، جی می از پشت پنجره به والدینش نگاه میکرد. جیمین و ات کنار هم روی مبل نشسته بودند، دست در دست هم. او لبخند زد و در دلش گفت:
"کاش منم یه روز عشقی مثل عشق مامان و بابا پیدا کنم... عشقی که هیچوقت از بین نره."
و خانهشان همان خانهی قدیمی بود؛ پر از خنده، پر از بوسه، پر از زندگی.
- ۱۸.۲k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط