خارخندد و به گل گفتسلام
خارخنديد و به گل گفت:"سلام"
و جوابي نشنيد...
خار رنجيد ولي هيچ نگفت !!
ساعتي چندگذشت...
گل؛چه زيباشده بود ،،
دست بي رحمي،نزديک آمد...
گل؛سراسيمه ز وحشت افسرد !!
ليک؛آن خار،درآن دست خزيد..و گل ازمرگ رهيد..
صبح فردا که رسيد ،،
خار،با شبنمي ازخواب پريد...
گل ؛صميمانه به اوگفت :"سلام"
گل ؛اگر خار نداشت ،،
دل ؛اگر بي غم بود ،،
اگر از بهر کبوتر،قفسي تنگ نبود ،،
"زندگي، عشق ، اسارت ، قهر و آشتي "
" همه بي معنابود "
قيصرامين پور
و جوابي نشنيد...
خار رنجيد ولي هيچ نگفت !!
ساعتي چندگذشت...
گل؛چه زيباشده بود ،،
دست بي رحمي،نزديک آمد...
گل؛سراسيمه ز وحشت افسرد !!
ليک؛آن خار،درآن دست خزيد..و گل ازمرگ رهيد..
صبح فردا که رسيد ،،
خار،با شبنمي ازخواب پريد...
گل ؛صميمانه به اوگفت :"سلام"
گل ؛اگر خار نداشت ،،
دل ؛اگر بي غم بود ،،
اگر از بهر کبوتر،قفسي تنگ نبود ،،
"زندگي، عشق ، اسارت ، قهر و آشتي "
" همه بي معنابود "
قيصرامين پور
- ۶۶۲
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط