خارخندد و به گل گفتسلام

خارخنديد و به گل گفت:"سلام"
و جوابي نشنيد...
خار رنجيد ولي هيچ نگفت !!
ساعتي چندگذشت...
گل؛چه زيباشده بود ،،
دست بي رحمي،نزديک آمد...
گل؛سراسيمه ز وحشت افسرد !!
ليک؛آن خار،درآن دست خزيد..و گل ازمرگ رهيد..
صبح فردا که رسيد ،،
خار،با شبنمي ازخواب پريد...
گل ؛صميمانه به اوگفت :"سلام"
گل ؛اگر خار نداشت ،،
دل ؛اگر بي غم بود ،،
اگر از بهر کبوتر،قفسي تنگ نبود ،،
"زندگي، عشق ، اسارت ، قهر و آشتي "
" همه بي معنابود "
قيصرامين پور
دیدگاه ها (۶)

شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد بردخشت خشت و آجر آجر پ...

بعضی ها را هرچقدر هـم کهبــــخواهی تــــــــــــــــــمام نـ...

دلم گرفته است یا دلگیرم یا شاید هم دلم گیر است نمی دانماصلاً...

خدا یـــــــــــــــــــــــا ...دستـــــــــــــــــــــــا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط