{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است

سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است

بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است
دیدگاه ها (۱)

وای اگرما مردمی کوفی شویم دین رها بنموده و صوفی ش...

لبیک یا امیر

حقا که تو از سلاله فاطمه ای با خنده خود به درد ما خاتمه ای ...

کسی به عمق نگاه تو می رسد؟ هرگز کسی به نیمه ی راه تو می رسد...

دل را ز بى‌خودى سرِ از خود رمیدن استجان را هواى از قفس تن پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط