ویو صبح
𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁷
( ویو صبح )
« ویو سوجین »
ساعت ۷ صبحه عمل امروزه، جونگکوک حالش زیاد خوب
( ۶ ساعت بعد )
« ویو کوک »
دکتر اومد بیرون ، دویدم سمتش
کوک: دکتر حال مادرم خوبه؟ عمل چطوری پیش رفت؟
دکتر: خداروشکر عمل موفق بود ، البته مادرتون تا چند ساعت آینده بیرون نمیان ، و چند روزی در بیمارستان ما بستری هستن ، فعلا هم درحال ریکاوری هستن
کوک: دستتون درد نکنه واقعا خسته نباشید
سوجین اومد سمتم
سوجین: چی شد
کوک: عمل موفق بودددد
گرفتمش بغلم و چرخوندمش
به خودم اومدم گذاشتمش رو زمین
کوک: حتما گرسنه اته، بریم خونه لباساتو عوض کن خواستی حموم هم برو که بعد بریم
سوجین: باشههههه هوراااا
( دو ساعت بعد )
« ویو سوجین »
از اتاق اومدم بیرون
کوک: خدایی؟ شرتک؟ بعد خان داداشت نمیگه چرا خواهر مارو با لباس باز بردی بیرون؟
سوجین: خب شلوارام همه کثیفن
کوک: برو یکی از شلوار های منو بپوش
سوجین: تروخدا قد خودتو نگاه کن ، قد منو هم نگاه کن ، خب معلومه بهم بلنده
کوک: اومممم... اوکی همینجوری بیا دیگه کاریش نمیشه کرد
.
.
.
از وقتی اومده بودیم رستوران نگاه های سنگین مرد و پسر های میز بغلی رو روی خودم حس می کردم و جونگکوک هم متوجه این شده بود
یهو دستش رو گذاشت روی رون لخت پام
سوجین : هی .. دست..تت
بجای اینکه دستش رو برداره سفت تر کرد
کوک: بهت گفتم اینو نپوش ، بزار فکر کنن دوست دخترمی نگاه دیگه نکنن
خنده شیطونی زدم و دستم رو دور دستش حلقه کردم
سوجین : باشه ددی (نگاه شیطون )
کوک: وا....وات؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها پارت ۱۷ رو نوشتم ایشالا که چیزی رو جا نگذاشته باشم😔
وایییی... ددی😈؟ هوم؟😼
( ویو صبح )
« ویو سوجین »
ساعت ۷ صبحه عمل امروزه، جونگکوک حالش زیاد خوب
( ۶ ساعت بعد )
« ویو کوک »
دکتر اومد بیرون ، دویدم سمتش
کوک: دکتر حال مادرم خوبه؟ عمل چطوری پیش رفت؟
دکتر: خداروشکر عمل موفق بود ، البته مادرتون تا چند ساعت آینده بیرون نمیان ، و چند روزی در بیمارستان ما بستری هستن ، فعلا هم درحال ریکاوری هستن
کوک: دستتون درد نکنه واقعا خسته نباشید
سوجین اومد سمتم
سوجین: چی شد
کوک: عمل موفق بودددد
گرفتمش بغلم و چرخوندمش
به خودم اومدم گذاشتمش رو زمین
کوک: حتما گرسنه اته، بریم خونه لباساتو عوض کن خواستی حموم هم برو که بعد بریم
سوجین: باشههههه هوراااا
( دو ساعت بعد )
« ویو سوجین »
از اتاق اومدم بیرون
کوک: خدایی؟ شرتک؟ بعد خان داداشت نمیگه چرا خواهر مارو با لباس باز بردی بیرون؟
سوجین: خب شلوارام همه کثیفن
کوک: برو یکی از شلوار های منو بپوش
سوجین: تروخدا قد خودتو نگاه کن ، قد منو هم نگاه کن ، خب معلومه بهم بلنده
کوک: اومممم... اوکی همینجوری بیا دیگه کاریش نمیشه کرد
.
.
.
از وقتی اومده بودیم رستوران نگاه های سنگین مرد و پسر های میز بغلی رو روی خودم حس می کردم و جونگکوک هم متوجه این شده بود
یهو دستش رو گذاشت روی رون لخت پام
سوجین : هی .. دست..تت
بجای اینکه دستش رو برداره سفت تر کرد
کوک: بهت گفتم اینو نپوش ، بزار فکر کنن دوست دخترمی نگاه دیگه نکنن
خنده شیطونی زدم و دستم رو دور دستش حلقه کردم
سوجین : باشه ددی (نگاه شیطون )
کوک: وا....وات؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها پارت ۱۷ رو نوشتم ایشالا که چیزی رو جا نگذاشته باشم😔
وایییی... ددی😈؟ هوم؟😼
- ۹.۶k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط