پارت چهارم ( اخر )
پارت چهارم ( اخر )
آنها تصمیم گرفتند از همهچیز بگذرند.
از قضاوتها، از مرزهای تعریف شده.
در یک شب زمستانی، در یک ویلای دورافتاده در سوئیس، ازدواج کردند.
فقط آن ها دو نفر بودند، و یک کشیش که پول خوبی گرفته بود برای ساکت ماندن.
زندگی جدیدشان ترکیبی از عشق، خطر و وفاداری بود.
یونا حالا در مافیا جایگاهی داشت.
نه به عنوان وارث، بلکه به عنوان ملکهٔ کنار پادشاه.
---
داستان آنها، بین خطوط قانون و دل، در میان گلوله ها و گل های عشق، ادامه داشت. هیچکس دقیق نمیدانست حقیقت.
برای دنیا، یونا هنوز دخترخواندهٔ رئیس بود.
اما در شبهای خاموش ویلا، وقتی که تهیونگ سرش را روی شانهٔ یونا میگذاشت و زمزمه میکرد:
«تو تنها کسی هستی که بهم آرامش میدی...»
او دیگر نه مافیا بود، نه پادشاه... فقط یک مرد عاشق.
و این، تمام چیزی بود که اهمیت داشت.
پایان
آنها تصمیم گرفتند از همهچیز بگذرند.
از قضاوتها، از مرزهای تعریف شده.
در یک شب زمستانی، در یک ویلای دورافتاده در سوئیس، ازدواج کردند.
فقط آن ها دو نفر بودند، و یک کشیش که پول خوبی گرفته بود برای ساکت ماندن.
زندگی جدیدشان ترکیبی از عشق، خطر و وفاداری بود.
یونا حالا در مافیا جایگاهی داشت.
نه به عنوان وارث، بلکه به عنوان ملکهٔ کنار پادشاه.
---
داستان آنها، بین خطوط قانون و دل، در میان گلوله ها و گل های عشق، ادامه داشت. هیچکس دقیق نمیدانست حقیقت.
برای دنیا، یونا هنوز دخترخواندهٔ رئیس بود.
اما در شبهای خاموش ویلا، وقتی که تهیونگ سرش را روی شانهٔ یونا میگذاشت و زمزمه میکرد:
«تو تنها کسی هستی که بهم آرامش میدی...»
او دیگر نه مافیا بود، نه پادشاه... فقط یک مرد عاشق.
و این، تمام چیزی بود که اهمیت داشت.
پایان
- ۱۱.۳k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط