{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم ( اخر )

پارت دوم ( اخر )


هوا کمی سردتر شده بود.
اوایل پاییز بود و برگ‌های درخت‌های اطراف رود سن با باد می‌رقصیدند.
تهیونگ و الیا کنار هم قدم می‌زدند، بدون اینکه جایی خاصی برای رفتن داشته باشند. سکوت بین‌شون، سکوت سنگین نبود؛ از اون سکوت‌هایی بود که انگار حرف‌ها رو بی‌نیاز از گفتن، منتقل می‌کرد.

تهیونگ دست‌هایش را توی جیب پالتویش کرده بود، اما نگاهش مدام سمت الیا می‌رفت. موهایش با نسیم بازی می‌کرد و شال خاکستری‌اش دور گردنش، مثل برگ‌هایی که به شاخه چسبیده‌اند، سفت بسته شده بود.

– «سرده، نه؟»

– «یه‌ذره... اما قشنگه. پاریس وقتی هوا سرد می‌شه، شبیه یه خواب می‌شه.»

تهیونگ لبخند زد.
همون لبخند کج و گرمش.

رسیدن به پل "الکساندر سوم"، یکی از رمانتیک‌ترین پل‌های شهر، با چراغ‌های طلایی و منظره‌ی رودخانه‌ی سن، انگار پایان یک قطعه موسیقی بود.

اونجا، ایستادند.
صدای جریان آب، صدای دورِ شهر، و نورهای رقصان بر سطح رودخانه، همه چیز رو شبیه یه رویا کرده بود.

تهیونگ کمی به الیا نزدیک شد.
نف*س‌های گرمش روی پ*وست سرد شب پاشیده شد.
با صدایی آروم گفت:

– «میشه یه چیزی بپرسم؟»

الیا نگاهش کرد.
چشم‌هایش از نور چراغ‌ها برق می‌زد.

– «بپرس.»

تهیونگ مکث کرد.
انگار تمام واژه‌های دنیا رو قورت داده بود اما فقط یکی مونده بود که نمی‌تونست نگه‌ش داره.

– «اگه بگم که هر شب تصویرت رو نقاشی می‌کنم، فقط برای اینکه نزدیک تر حس*ت کنم... خیلی زیاده؟»

الیا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد، آروم لبخند زد.
یک قدم نزدیک‌تر رفت.

– «نه... خیلی هم قشنگه.»

همون لحظه، نسیم محکم‌تری وزید.
تهیونگ، با یه حرکت آرام اما پر از اطمینان، انگش*ت‌هاش رو گذاشت دو طرف صو*رت الیا.
یه مکث کوتاه.
یک نگاه ع*میق.

و بعد...
ل*ب‌هاش به ل*ب‌های الیا رسید.

نه ت*ند.
نه نا*گهانی.
یه بو*سه‌ی آهسته، نر*م، و پر از چیزی که حتی خود کلمات هم از توصیفش عاجز بودن.

صدای شهر گم شد.
انگار دنیا ساکت شد تا اون دو نفر، زیر آسمون شب، درست وسط پاریس، فقط همدیگه رو ح*س کنن.

وقتی از هم فاصله گرفتن، تهیونگ آروم گفت:

– «فکر کنم این… بهترین چیزی بود که تو زندگیم اتفاق افتاده.»

الیا با لبخند گفت:

– «تو همیشه اینقدر خوب نقاشی می‌کنی، یا فقط وقتی عا*شقی؟»

تهیونگ خندید.

– «فقط وقتی عا*شق توام.»

پایان
دیدگاه ها (۹)

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

💋فیلیکس و می سان 💋

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط