{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* دروغ های مادر (8)*

* دروغ های مادر (8)*


مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می ‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضا درون را می ‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
دیدگاه ها (۶)

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

دروغهای مادرم ... فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این ا...

دروغهای مادرم :داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرز...

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بود...

مادرم زیر سقف نم گرفته غسالخانه و در ملحفه ای که روی موها،چ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

#حکـایتهـاےازمــلاقات_باامـــام_زمـــــان_عج من «سعید چندا...

داستان کودک اندلسی قسمت دوم پدر و مادرم خیلى به من علاقه د...

یک آشنایی و ازدواج اینترنتی!وقتی شروع به خواندن کردم، آنفدر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط