{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و ششم

پارت بیست و ششم
(زخم‌هام هنوز بیدارن)
ویو نویسنده
اتاق خیلی ساکت بود.
کوک هنوز روی زمین جلوی صندلیه ته نشسته بود.
ته هم روی صندلی بود، چشم‌هاش قرمز و خسته.
ته: چرا الان برگشتی؟ وقتی دیگه هیچی از من نمونده؟
وقتی قلبم مرده؟
کوک: چون منم با همون قلبت مُردم…
تنها جسمم زنده موند.
هر شب به کارایی که باهات کردم فکر کردم…
هر شب با فکر چشم‌هات تا صبح بیدار موندم.
ته با حرص و بغض گفت:
ته: تو نمی‌فهمی چه بلایی سرم آوردی…
من از عشق بدم اومد…
از هرچیزی که منو یاد تو بندازه…
ولی بازم… بازم نمی‌تونم ازت متنفر باشم… چرا؟ آخه چرا؟
اشکش دوباره سرازیر شد.
کوک آروم دستشو آورد بالا و گذاشت روی گونه‌ی ته.
ته خواست دستشو پس بزنه، اما نتونست.
فقط گریه کرد.
کوک: چون هنوز یه گوشه‌ی دلت منو دوست داره…
ولی نترس، قول میدم دیگه هیچ‌وقت ازت سوءاستفاده نکنم.
من دیگه اون مافیای قبل نیستم…
اون آدم مرده…
الان فقط یه آدم خرابم که دنبال بخشش توئه.
ته با صدای خسته گفت:
ته: من نمیخوام فقط واسه این ببخشمت که دوباره دلم بلرزه…
میخوام ببخشمت چون خسته‌ام…
دیگه دوست ندارم با نفرت زندگی کنم…
کوک با چشمای خیس بهش نگاه کرد:
کوک: همین که اینو گفتی، یعنی هنوز یه امیدی هست…
من نمیخوام فقط واسه خودم کنارت باشم…
میخوام کنارت باشم تا دوباره بخندی…
اگه یه روز دوباره بخندی، می‌فهمم عشق هنوز کامل نمرده.
ته یه لبخند خیلی کوچیک و خسته زد.
از رو صندلی بلند شد و رفت سمت پنجره.
آفتابِ عصر کم‌جون از شیشه می‌اومد تو اتاق.
ویو نویسنده
کوک از پشت آروم رفت سمتش.
آهسته دست‌هاشو دوره کمر ته حلقه کرد.
این بار بغلش، حرص و هوسی توش نبود، فقط ترس از دوباره از دست دادنش بود.
ته نفس عمیقی کشید و تکیه داد به سینه‌ی کوک
صدای قلبش رو شنید.
ته: ببین… هنوز صدای قلبت همونه…
ولی من دیگه اون پسر ساده نیستم که با یه نگاه عاشقت بشه…
کوک: اشکال نداره…
اگه لازم باشه از اول شروع می‌کنم…
هزار بار… تا بالاخره برگردی…
حتی اگه آخرش، مال من نشی.
ته برگشت و مستقیم تو چشماش نگاه کرد:
ته: اگه واقعا میخوای ثابت کنی، باید صبر داشته باشی…
من هنوز زخمی‌ام کوک…
زخم‌هام هنوز بیدارن…
کوک سرشو تکون داد:
کوک: من کنار همین زخم‌ها می‌مونم…
تا وقتی خودشون منو ببخشن…
ویو نویسنده
بیرون اتاق، جیمین پشت در بود.
آروم به یونگی گفت:
جیمین: یونگی… فکر کنم یکم آروم‌تر شدن…
یونگی لبخند کمرنگی زد و گفت:
یونگی: بالاخره بعد اون همه شب تاریک…
شاید یه صبح روشن هم براشون بیاد…
داخل اتاق، هنوز صدای هِق‌هِق بود…
ولی این بار، اشک‌ها یه کم بوی امید می‌دادن…
سلام نانایی ها 👶🏻
بفرما اینم از این پارت شرط نداریم شب پارت بعدی رو میزارم بوس بهتون✨ 🐥
دیدگاه ها (۱۵)

بچه ها فیکشو تازه شروع کرده خیلی فیکش قشنگه و همینطور موضوعه...

پارت بیست و پنجم در آغوش زندانویو نویسنده اتاق ساکت بود… ف...

فیک شروعی دوباره پارت ۱

پدر خوانده عاشق پارت 8.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط