پارت بیست و هشتم
✨ پارت بیست و هشتم
در اغوش زندان
جیمین و کوک هر دو از اتاق رفتن بیرون.
در رو آروم بستن.
ویو نویسنده
ته تنها شد
روی تخت نشست
به دستاش نگاه کرد
و آروم زیر لب گفت:
ته: کاش… کاش میفهمیدم قلبم چی میخواد…
میترسم دوباره عاشقش شم…
میترسم دوباره بشکنم…
بغضش ترکید.
سرشو فرو برد تو دستهاش و گریه کرد.
اما یک چیز روشن بود…
این بار
ته تنها نبود
حتی اگه خودش باور نداشت
چهار نفر پشت اون در
منتظر بودن تا دوباره بلندش کنن
**صدای قدمها پشت در**
ویو نویسنده
شب بود.
اتاق ته تاریک بود و سکوت سنگینی فضا رو پر کرده بود.
ته روی تخت دراز کشیده بود، چشمهاش باز بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
هرچی سعی میکرد بخوابه، نمیتونست.
فکرها مثل یه سیل توی ذهنش میچرخیدن.
حرفهای کوک، حرفهای جیمین، حرفهای یونگی…
حرفهای خودش…
"میترسم… خیلی میترسه…"
صدای نفس کشیدن خودش توی سکوت اتاق، بلند به گوش میرسید.
حس تنهایی داشت خفهش میکرد.
با اینکه میدونست جیمین و یونگی همین نزدیکی هستن، حتی میدونست کوک هم احتمالا جایی توی خونهست، اما احساس میکرد توی یه جزیرهی دور افتادهست.
آروم از تخت پایین اومد.
پاهاشو برهنه روی سرامیک سرد راه رفت.
به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
ماه کامل، آسمون رو روشن کرده بود.
ولی توی دل ته، هنوز تاریک بود.
همون موقع، از بیرون، صدای خیلی ضعیفی شنید.
صدای قدم زدن آروم روی سرامیک.
وقتی کوک از اتاقش بیرون اومد و توی راهرو نشست، ته متوجه نشد.
اما حالا که ته اومده بود کنار پنجره، صدای نفس کشیدن آروم و منظم کوک رو از پشت در میشنید.
ته سر جاش ایستاد.
یه حس عجیبی تو دلش افتاد.
نه ترس… نه عصبانیت…
یه جور… حسِ بودن.
اینکه تنها نیست.
آروم رفت سمت در.
انگشتشو گذاشت روی دستگیره.
میتونست ببینه که کوک همونجا، پشت در، آروم نشسته.
قفسهی سینهش با هر نفس آروم بالا و پایین میرفت.
ته در رو آروم باز کرد.
سلام نانایی ها 👶🏻 ببخشید دیر شد انروز فقط تونستم همین یه پارته رو بزارم حاله روحیم اصلا خوب نبود در هر حال ببخ دوستون دارم
شرایط👇🏻
لایک:39تا
کامنت:40 تا
ممنون دوستون دارم بای نانایی ها 👶🏻 ✨ 🐥
در اغوش زندان
جیمین و کوک هر دو از اتاق رفتن بیرون.
در رو آروم بستن.
ویو نویسنده
ته تنها شد
روی تخت نشست
به دستاش نگاه کرد
و آروم زیر لب گفت:
ته: کاش… کاش میفهمیدم قلبم چی میخواد…
میترسم دوباره عاشقش شم…
میترسم دوباره بشکنم…
بغضش ترکید.
سرشو فرو برد تو دستهاش و گریه کرد.
اما یک چیز روشن بود…
این بار
ته تنها نبود
حتی اگه خودش باور نداشت
چهار نفر پشت اون در
منتظر بودن تا دوباره بلندش کنن
**صدای قدمها پشت در**
ویو نویسنده
شب بود.
اتاق ته تاریک بود و سکوت سنگینی فضا رو پر کرده بود.
ته روی تخت دراز کشیده بود، چشمهاش باز بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
هرچی سعی میکرد بخوابه، نمیتونست.
فکرها مثل یه سیل توی ذهنش میچرخیدن.
حرفهای کوک، حرفهای جیمین، حرفهای یونگی…
حرفهای خودش…
"میترسم… خیلی میترسه…"
صدای نفس کشیدن خودش توی سکوت اتاق، بلند به گوش میرسید.
حس تنهایی داشت خفهش میکرد.
با اینکه میدونست جیمین و یونگی همین نزدیکی هستن، حتی میدونست کوک هم احتمالا جایی توی خونهست، اما احساس میکرد توی یه جزیرهی دور افتادهست.
آروم از تخت پایین اومد.
پاهاشو برهنه روی سرامیک سرد راه رفت.
به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
ماه کامل، آسمون رو روشن کرده بود.
ولی توی دل ته، هنوز تاریک بود.
همون موقع، از بیرون، صدای خیلی ضعیفی شنید.
صدای قدم زدن آروم روی سرامیک.
وقتی کوک از اتاقش بیرون اومد و توی راهرو نشست، ته متوجه نشد.
اما حالا که ته اومده بود کنار پنجره، صدای نفس کشیدن آروم و منظم کوک رو از پشت در میشنید.
ته سر جاش ایستاد.
یه حس عجیبی تو دلش افتاد.
نه ترس… نه عصبانیت…
یه جور… حسِ بودن.
اینکه تنها نیست.
آروم رفت سمت در.
انگشتشو گذاشت روی دستگیره.
میتونست ببینه که کوک همونجا، پشت در، آروم نشسته.
قفسهی سینهش با هر نفس آروم بالا و پایین میرفت.
ته در رو آروم باز کرد.
سلام نانایی ها 👶🏻 ببخشید دیر شد انروز فقط تونستم همین یه پارته رو بزارم حاله روحیم اصلا خوب نبود در هر حال ببخ دوستون دارم
شرایط👇🏻
لایک:39تا
کامنت:40 تا
ممنون دوستون دارم بای نانایی ها 👶🏻 ✨ 🐥
- ۲۵۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط