{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 15.

"ویو پارک دوین"

_«دوووووین!»

همون لحظه فهمیدم امروز قراره روز آرومی نباشه..

چون ملیس با اون قیافه شیطونی و برق عجیب توی چشماش هیچوقت خبر خوب نمی‌آورد..

+«نه.»

ملیس که هنوز حتی به من نرسیده بود اخم کرد..

_«چی نه؟»

+«هرچی میخوای بگی نه.»

_«ولی هنوز چیزی نگفتم.»

+«میدونم.»

_«پس از کجا فهمیدی؟»

+«چون تویی.»

ملیس دستشو روی قلبش گذاشت..

_«وای دوین..»

_«این همه شناخت بعد از این همه سال؟»

+«متاسفانه.»

سوآ هم از پشتش رسید..

یه لیوان قهوه دستش بود..

_«صبح بخیر.»

+«برای من نیست.»

_«باز شروع شد؟»

+«تموم نشده که شروع بشه.»

سوآ و ملیس یه نگاه به هم انداختن..

بعد هر دو همزمان نزدیک شدن..

خیلی نزدیک..

بیش از حد نزدیک..

+«چیه؟»

_«هیچی.»

+«دروغ.»

_«هیچی.»

+«دارین منو میترسونین.»

ملیس چشم هاشو ریز کرد..

بعد آروم گفت:

_«امروز صبح باهم اومدین؟»

+«نه.»

_«مطمئنی؟»

+«اره.»

_«خیلی مطمئنی؟»

+«ملیس.»

_«جانم؟»

+«برو سرکارت.»

سوآ خندید..

_«بیخیالش شو.»

_«دیشب تا سه صبح داشت سناریو مینوشت.»

+«چه سناریویی؟»

ملیس با افتخار گفت:

_«سناریوی عشق رئیس و کارمند.»

+«تو واقعا مشکل داری.»

_«ممنون.»

+«تعریف نبود.»

_«میدونم.»

هوفی کشیدم..

و سمت ورودی شرکت راه افتادم..

اما این دوتا هم کنارم راه افتادن..

مثل دو تا محافظ شخصی فضول..

وارد لابی شرکت شدیم..

کارمندها یکی یکی وارد میشدن..

صدای سلام و احوالپرسی همه جا پیچیده بود..

اما هنوز چند قدم برنداشته بودیم که در ورودی باز شد..

و جونگ کوک وارد شد..

همون لحظه نصف لابی ساکت شد..

چون هنوز همه به حضور مدیرعامل جدید عادت نکرده بودن..

جونگ کوک با کت مشکی و پیراهن سفید وارد شد..

همون قیافه همیشگی..

همون اخم همیشگی..

همون ابهت ترسناک همیشگی..

و مستقیم سمت آسانسور رفت..

بدون اینکه به کسی نگاه کنه..

بدون اینکه توقف کنه..

اما درست وقتی از کنارمون رد شد..

فقط برای یه ثانیه نگاهمون به هم افتاد..

یه ثانیه..

نه بیشتر..

بعد هردومون انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشه نگاهمون رو برگردوندیم..

ولی...

ملیس دید..

سوآ هم دید..

و لعنت به شانس من..

هردوشون دیدن..

همین که جونگ کوک وارد آسانسور شد..

ملیس آروم گفت:

_«دیدم.»

+«چیو؟»

_«نگاهو.»

+«چه نگاهی؟»

_«همون نگاه.»

+«هیچ نگاهی نبود.»

سوآ هم سر تکون داد..

_«منم دیدم.»

+«شما دوتا نیاز به دکتر دارین.»

_«نه.»

_«تو نیاز داری.»

+«چرا؟»

_«چون داری انکار میکنی.»

دستم رو روی صورتم کشیدم..

خدایا صبر..

فقط صبر..

چند ساعت بعد...

تقریبا همه غرق کار بودن..

منم داشتم روی طراحی جدید کار میکردم..

که یهو صدای یونا کل بخش رو پر کرد..

_«خانوم پارک دوین؟»

سرمو بلند کردم..

+«بله؟»

یونا لبخند زد..

اون لبخندهای ترسناکش..

_«مدیرعامل خواستنتون.»

کل بخش ساکت شد..

ملیس سرشو بلند کرد..

سوآ سرشو بلند کرد..

ته یون سرشو بلند کرد..

حتی بوراک هم از پشت مانیتورش نگاه کرد..

و من فقط دلم میخواست زمین دهن باز کنه..

قورت دادم..

+«برای چی؟»

یونا شونه بالا انداخت..

_«نگفت.»

+«عالی.»

_«موفق باشی.»

+«انگار دارم میرم اعدام.»

_«احساس بدی دارم.»

+«مرسی یونا.»

کیفم رو برنداشتم..

چون معلوم نبود چرا خواستتم..

فقط از جام بلند شدم..

و زیر نگاه سنگین همه سمت دفتر مدیرعامل راه افتادم..

تق..

تق..

تق..

جلوی در ایستادم..

و ضربه زدم..

صدای جونگ کوک اومد:

_«بیا داخل.»

دستگیره رو پایین دادم..

و وارد دفتر شدم..

جونگ کوک پشت میزش نشسته بود..

چندتا پرونده جلوش بود..

اما انگار منتظر من بود..

در رو بستم..

+«خواستین منو؟»

_«بله.»

+«برای چی؟»

جونگ کوک چند ثانیه نگام کرد..

بعد خیلی آروم گفت:

_«فکر کنم یه مشکل جدید داریم.»
اخمام درهم رفت..

+«چه مشکلی؟»

جونگ کوک گوشی موبایلش رو برداشت..

و صفحه رو سمتم چرخوند..

_«این.»

نگاهم افتاد روی صفحه..

و همون لحظه چشمام گرد شد..

چون اسم کسی روی صفحه بود که اصلا انتظارشو نداشتم...

یی جنی...
دیدگاه ها (۳)

همخونه اجباری... پارت 17."ویو کانگ بوراک"یه چیزی درست نبود.....

همخونه اجباری... پارت 18."ویو پارک دوین"بالاخره ساعت کاری تم...

همخونه اجباری... پارت 16."ویو پارک دوین"_«این.»گوشی رو از دس...

همخونه اجباری... پارت 14. "ویو پارک دوین"صبحونه تموم شد..من ...

همخونه اجباری... پارت 4."ویو پارک دوین"در آسانسور باز شد..من...

همخونه اجباری... پارت 12."ویو پارک دوین"رمن ها آماده شدن..ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط