همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 14.
"ویو پارک دوین"
صبحونه تموم شد..
من کیفم رو برداشتم..
جونگ کوک هم کلید ماشینش رو از روی میز برداشت..
چند ثانیه سکوت بینمون بود..
تا اینکه همزمان سمت در رفتیم..
و همزمان گیر کردیم توی چهارچوب در..
+«برو کنار.»
_«شما برو کنار.»
+«من اول رسیدم.»
_«نه.»
+«اره.»
_«نه.»
+«جونگ کوک.»
_«خانوم پارک.»
+«داری رو اعصابم راه میری.»
_«متقابله.»
اخم کردم..
بعد با شونه هلش دادم..
+«بکش کنار.»
_«چه وحشی.»
+«ممنون.»
بالاخره از خونه بیرون اومدیم..
هوای صبح سئول خنک تر از دیروز بود..
بم هم پشت پنجره نشسته بود..
و مثل یه پیرمرد فضول نگامون میکرد..
+«حتی گربه امم داره قضاوتم میکنه.»
_«حق داره.»
+«خفه شو.»
جونگ کوک پوزخند زد..
و سمت ماشینش رفت..
اما همون لحظه خشکم زد..
_«...»
+«وایسا.»
جونگ کوک برگشت..
_«چی شد؟»
+«این ماشین توئه؟»
_«بله.»
+«جدی؟»
_«اره.»
ماشین مشکی براقش زیر نور آفتاب برق میزد..
از اون ماشینایی که قیمتش اندازه یه خونه بود..
منم به ماشین خودم نگاه کردم..
بعد به ماشین اون..
بعد دوباره به ماشین خودم..
+«توهین شدم.»
_«چرا؟»
+«ماشین من کنار این شبیه بچه اشه.»
_«ماشینتون خوبه.»
+«داری دلداری میدی؟»
_«شاید.»
+«دوست ندارم.»
_«حدس میزدم.»
سوار ماشین خودم شدم..
و در رو بستم..
قبل از روشن کردن ماشین..
نگاهم سمت جونگ کوک رفت..
اونم داشت سوار ماشینش میشد..
عجیب بود..
خیلی عجیب..
دو نفر که دیشب زیر یه سقف خوابیده بودن..
الان باید جدا جدا برن شرکت..
و اونجا وانمود کنن هیچ ارتباطی باهم ندارن..
گوشیم ویبره خورد..
پیام از ملیس..
_«رسیدی؟»
+«دارم میرم.»
_«همراه رئیس؟»
+«نه.»
_«چرا؟»
+«چون هرکدوم ماشین خودمونو داریم.»
_«حیف.»
+«حیف چی؟»
_«صحنه عاشقانه از دست رفت.»
+«برو بمیر.»
پیام رو بستم..
و ماشین رو روشن کردم..
همزمان جونگ کوک هم از جلوی خونه حرکت کرد..
چند متر جلوتر از من بود..
اما نه اون منتظر من موند..
نه من دنبالش رفتم..
حدود نیم ساعت بعد...
جلوی شرکت رسیدم..
و درست وقتی ماشینم رو پارک کردم..
ماشین جونگ کوک هم چند ردیف اون طرف تر ایستاد..
+«عالی.»
پیاده شدم..
اونم پیاده شد..
چند ثانیه نگاهمون به هم افتاد..
اما یاد حرف خودش افتادم..
داخل شرکت..
مدیرعامل و کارمند..
فقط همین..
برای همین بدون اینکه چیزی بگم..
سمت ورودی راه افتادم..
اما هنوز به در نرسیده بودم که صدای هیجان زده ای اومد..
_«دوووووین!»
+«اوه نه.»
ملیس بود..
و وقتی ملیس اونجوری اسم آدم رو صدا میکرد..
یعنی یه فاجعه در راهه...
و با قیافه اش معلوم بود یه چیزی فهمیده...
شرط=200 لایک، 100 بازنشر
پارت 14.
"ویو پارک دوین"
صبحونه تموم شد..
من کیفم رو برداشتم..
جونگ کوک هم کلید ماشینش رو از روی میز برداشت..
چند ثانیه سکوت بینمون بود..
تا اینکه همزمان سمت در رفتیم..
و همزمان گیر کردیم توی چهارچوب در..
+«برو کنار.»
_«شما برو کنار.»
+«من اول رسیدم.»
_«نه.»
+«اره.»
_«نه.»
+«جونگ کوک.»
_«خانوم پارک.»
+«داری رو اعصابم راه میری.»
_«متقابله.»
اخم کردم..
بعد با شونه هلش دادم..
+«بکش کنار.»
_«چه وحشی.»
+«ممنون.»
بالاخره از خونه بیرون اومدیم..
هوای صبح سئول خنک تر از دیروز بود..
بم هم پشت پنجره نشسته بود..
و مثل یه پیرمرد فضول نگامون میکرد..
+«حتی گربه امم داره قضاوتم میکنه.»
_«حق داره.»
+«خفه شو.»
جونگ کوک پوزخند زد..
و سمت ماشینش رفت..
اما همون لحظه خشکم زد..
_«...»
+«وایسا.»
جونگ کوک برگشت..
_«چی شد؟»
+«این ماشین توئه؟»
_«بله.»
+«جدی؟»
_«اره.»
ماشین مشکی براقش زیر نور آفتاب برق میزد..
از اون ماشینایی که قیمتش اندازه یه خونه بود..
منم به ماشین خودم نگاه کردم..
بعد به ماشین اون..
بعد دوباره به ماشین خودم..
+«توهین شدم.»
_«چرا؟»
+«ماشین من کنار این شبیه بچه اشه.»
_«ماشینتون خوبه.»
+«داری دلداری میدی؟»
_«شاید.»
+«دوست ندارم.»
_«حدس میزدم.»
سوار ماشین خودم شدم..
و در رو بستم..
قبل از روشن کردن ماشین..
نگاهم سمت جونگ کوک رفت..
اونم داشت سوار ماشینش میشد..
عجیب بود..
خیلی عجیب..
دو نفر که دیشب زیر یه سقف خوابیده بودن..
الان باید جدا جدا برن شرکت..
و اونجا وانمود کنن هیچ ارتباطی باهم ندارن..
گوشیم ویبره خورد..
پیام از ملیس..
_«رسیدی؟»
+«دارم میرم.»
_«همراه رئیس؟»
+«نه.»
_«چرا؟»
+«چون هرکدوم ماشین خودمونو داریم.»
_«حیف.»
+«حیف چی؟»
_«صحنه عاشقانه از دست رفت.»
+«برو بمیر.»
پیام رو بستم..
و ماشین رو روشن کردم..
همزمان جونگ کوک هم از جلوی خونه حرکت کرد..
چند متر جلوتر از من بود..
اما نه اون منتظر من موند..
نه من دنبالش رفتم..
حدود نیم ساعت بعد...
جلوی شرکت رسیدم..
و درست وقتی ماشینم رو پارک کردم..
ماشین جونگ کوک هم چند ردیف اون طرف تر ایستاد..
+«عالی.»
پیاده شدم..
اونم پیاده شد..
چند ثانیه نگاهمون به هم افتاد..
اما یاد حرف خودش افتادم..
داخل شرکت..
مدیرعامل و کارمند..
فقط همین..
برای همین بدون اینکه چیزی بگم..
سمت ورودی راه افتادم..
اما هنوز به در نرسیده بودم که صدای هیجان زده ای اومد..
_«دوووووین!»
+«اوه نه.»
ملیس بود..
و وقتی ملیس اونجوری اسم آدم رو صدا میکرد..
یعنی یه فاجعه در راهه...
و با قیافه اش معلوم بود یه چیزی فهمیده...
شرط=200 لایک، 100 بازنشر
- ۶.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط