قهوه تلخ
قهوه تلخ
پارت۵۲
ویو فوجیورا
این امکان ندارع
من از ویلیام باردارم چطور ممکنه
حس عجیبی داشتم چ
دستم رو روی دلم گذاشتم
سان: چرا؟
ویو چویا
چویا: دلت درد نمیکنه
دازای: یکم
دستمو روی دلش گزاشتم
شروع کردم به ماساژ دادن
دازای: خوبم، چویا
چویا: جونم
دازای: یه کلبه جنگی میشناسم این اطراف بیا بریم شب اونجا
چویا: کار دارم(همه باهم چویای بی لیاقت)
دازای: باشه مشکلی نیست
میمیک صورتش از حالت ذوق زده به
ناراحتی کشیده شد
نه نه
نمیخاستم ناراحت بشه
زدم بغل
چویا: ادرسش کجاست
دازای: بیا بریم بیخیالش
چویا: نکنه باز میخای همینجا
دازای: نه نه سس خوردم
نگاهم به لبش کشیده شد
نتونستم و 💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋
بعد چند مین نفس کم اوردم و صندلی رو درست کردم و لب زدم
چویا: خب برو
دازای: خب....
ببخشید بیشتر نتونستم بنویسم 🤍
شب تونم بخیر باشه جوجو ها🐥
پارت۵۲
ویو فوجیورا
این امکان ندارع
من از ویلیام باردارم چطور ممکنه
حس عجیبی داشتم چ
دستم رو روی دلم گذاشتم
سان: چرا؟
ویو چویا
چویا: دلت درد نمیکنه
دازای: یکم
دستمو روی دلش گزاشتم
شروع کردم به ماساژ دادن
دازای: خوبم، چویا
چویا: جونم
دازای: یه کلبه جنگی میشناسم این اطراف بیا بریم شب اونجا
چویا: کار دارم(همه باهم چویای بی لیاقت)
دازای: باشه مشکلی نیست
میمیک صورتش از حالت ذوق زده به
ناراحتی کشیده شد
نه نه
نمیخاستم ناراحت بشه
زدم بغل
چویا: ادرسش کجاست
دازای: بیا بریم بیخیالش
چویا: نکنه باز میخای همینجا
دازای: نه نه سس خوردم
نگاهم به لبش کشیده شد
نتونستم و 💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋
بعد چند مین نفس کم اوردم و صندلی رو درست کردم و لب زدم
چویا: خب برو
دازای: خب....
ببخشید بیشتر نتونستم بنویسم 🤍
شب تونم بخیر باشه جوجو ها🐥
- ۶.۸k
- ۱۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط