𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
دختری که بوی رز میداد
پارت اول | ۳۶۵ شاخه رز
باران آرام روی خیابانهای سنگفرش پاریس میبارید.
پنجرهی اتاق رز نیمهباز بود و بوی خاک خیس و گلهای باغچه، فضای خانه را پر کرده بود.
دختر هجدهساله، با موهای بلند قهوهای و چشمانی که همیشه آرامش خاصی داشت، پشت پیانوی سفیدش نشسته بود.
هر بار که انگشتانش روی کلاویهها مینشست، انگار خانه نفس میکشید.
کنار پیانو، ویولن محبوبش داخل جعبهی مخملی قرار داشت و دوربین عکاسیاش روی میز کنار پنجره بود؛ سه چیزی که بعد از پدر و مادرش، بیشتر از هر چیز دوستشان داشت.
سالها بود که پدر و مادر رز به خاطر کارشان در کشوری دیگر زندگی میکردند. فاصله، دلتنگی را بیشتر کرده بود، اما یک رسم هیچوقت تغییر نکرد.
هر سال، درست در روز تولد رز...
زنگ خانه به صدا درمیآمد.
رز لبخندی زد و آرام از پشت پیانو بلند شد.
در را که باز کرد، نفسش برای چند ثانیه بند آمد.
۳۶۵ شاخه رز قرمز.
دستهگلی بزرگتر از همیشه، با روبانی سفید و کارت کوچکی که روی آن نوشته شده بود:
«برای دخترمان...
برای هر روزی که در این سال لبخند زدی، یک شاخه رز فرستادیم.
تولدت مبارک، عزیزترینمان.
با عشق،
مامان و بابا.»
لبخند گرمی روی لبهای رز نشست.
دستهگل را در آغوش گرفت و برای لحظهای چشمهایش را بست.
بوی رزها، تمام خانه را پر کرده بود.
اما هنوز چند دقیقه از آن لحظه نگذشته بود که زنگ خانه دوباره به صدا درآمد.
رز با تعجب در را باز کرد.
پشت در، زنی با کتوشلوار مشکی، موهای جمعشده و چهرهای کاملاً جدی ایستاده بود.
بدون هیچ مقدمهای گفت:
«شما خانم رز هستید؟»
رز با احتیاط پاسخ داد:
«بله... خودم هستم.»
زن پاکت مشکیرنگی را به سمت او گرفت.
«رئیس من از شما دعوت کرده است تا در جشن تولد پسرش پیانو بنوازید.»
رز پاکت را گرفت.
داخل آن، کارت دعوتی با طراحی طلایی قرار داشت؛ بدون هیچ نامی، فقط یک آدرس و ساعت شروع مراسم.
رز آرام پرسید:
«رئیس شما... چه کسی هستند؟»
زن لبخند بسیار کوتاهی زد.
«لازم نیست بدانید. فقط کافی است بدانید دستمزدتان هر مبلغی باشد، پرداخت خواهد شد.»
رز لحظهای سکوت کرد.
اجرای پیانو در مهمانیهای رسمی، بخشی از زندگی او بود؛ بنابراین این دعوت برایش عجیب به نظر نمیرسید.
با لبخندی مؤدبانه گفت:
«قبول میکنم.»
زن سرش را به نشانهی احترام خم کرد.
«ماشین فردا ساعت شش عصر دنبال شما خواهد آمد.»
وقتی زن رفت، رز دوباره به کارت دعوت نگاه کرد.
نمیدانست این تصمیم ساده...
قرار است او را وارد دنیایی کند که دیگر هیچ راه بازگشتی از آن وجود ندارد🌹🖤
اگه ریدم واقعا ببخشید
دختری که بوی رز میداد
پارت اول | ۳۶۵ شاخه رز
باران آرام روی خیابانهای سنگفرش پاریس میبارید.
پنجرهی اتاق رز نیمهباز بود و بوی خاک خیس و گلهای باغچه، فضای خانه را پر کرده بود.
دختر هجدهساله، با موهای بلند قهوهای و چشمانی که همیشه آرامش خاصی داشت، پشت پیانوی سفیدش نشسته بود.
هر بار که انگشتانش روی کلاویهها مینشست، انگار خانه نفس میکشید.
کنار پیانو، ویولن محبوبش داخل جعبهی مخملی قرار داشت و دوربین عکاسیاش روی میز کنار پنجره بود؛ سه چیزی که بعد از پدر و مادرش، بیشتر از هر چیز دوستشان داشت.
سالها بود که پدر و مادر رز به خاطر کارشان در کشوری دیگر زندگی میکردند. فاصله، دلتنگی را بیشتر کرده بود، اما یک رسم هیچوقت تغییر نکرد.
هر سال، درست در روز تولد رز...
زنگ خانه به صدا درمیآمد.
رز لبخندی زد و آرام از پشت پیانو بلند شد.
در را که باز کرد، نفسش برای چند ثانیه بند آمد.
۳۶۵ شاخه رز قرمز.
دستهگلی بزرگتر از همیشه، با روبانی سفید و کارت کوچکی که روی آن نوشته شده بود:
«برای دخترمان...
برای هر روزی که در این سال لبخند زدی، یک شاخه رز فرستادیم.
تولدت مبارک، عزیزترینمان.
با عشق،
مامان و بابا.»
لبخند گرمی روی لبهای رز نشست.
دستهگل را در آغوش گرفت و برای لحظهای چشمهایش را بست.
بوی رزها، تمام خانه را پر کرده بود.
اما هنوز چند دقیقه از آن لحظه نگذشته بود که زنگ خانه دوباره به صدا درآمد.
رز با تعجب در را باز کرد.
پشت در، زنی با کتوشلوار مشکی، موهای جمعشده و چهرهای کاملاً جدی ایستاده بود.
بدون هیچ مقدمهای گفت:
«شما خانم رز هستید؟»
رز با احتیاط پاسخ داد:
«بله... خودم هستم.»
زن پاکت مشکیرنگی را به سمت او گرفت.
«رئیس من از شما دعوت کرده است تا در جشن تولد پسرش پیانو بنوازید.»
رز پاکت را گرفت.
داخل آن، کارت دعوتی با طراحی طلایی قرار داشت؛ بدون هیچ نامی، فقط یک آدرس و ساعت شروع مراسم.
رز آرام پرسید:
«رئیس شما... چه کسی هستند؟»
زن لبخند بسیار کوتاهی زد.
«لازم نیست بدانید. فقط کافی است بدانید دستمزدتان هر مبلغی باشد، پرداخت خواهد شد.»
رز لحظهای سکوت کرد.
اجرای پیانو در مهمانیهای رسمی، بخشی از زندگی او بود؛ بنابراین این دعوت برایش عجیب به نظر نمیرسید.
با لبخندی مؤدبانه گفت:
«قبول میکنم.»
زن سرش را به نشانهی احترام خم کرد.
«ماشین فردا ساعت شش عصر دنبال شما خواهد آمد.»
وقتی زن رفت، رز دوباره به کارت دعوت نگاه کرد.
نمیدانست این تصمیم ساده...
قرار است او را وارد دنیایی کند که دیگر هیچ راه بازگشتی از آن وجود ندارد🌹🖤
اگه ریدم واقعا ببخشید
- ۲۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط