{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

دختری که بوی رز می‌داد

پارت هفتم | نامی که نمی‌دانست

ماشین مشکی آرام از کنار خیابان دور شد.

رز چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

انگار آن نگاه هنوز روی صورتش مانده بود.

نفسی آرام کشید و زیر لب گفت:

«چرا هر بار پیداش می‌شه... حس عجیبی دارم؟»

سرش را تکان داد.

ـ «نه رز... زیادی داری فکر می‌کنی.»

دوربینش را برداشت و به راهش ادامه داد.

---

چند ساعت بعد...

رز وارد کافه‌ی همیشگی‌اش شد.

کافه‌ای کوچک با پنجره‌های چوبی و گلدان‌های پر از اسطوخودوس.

پشت میزی کنار پنجره نشست.

دفتر طراحی‌اش را باز کرد و شروع به نوشتن ایده‌های جدید برای آهنگ بعدی‌اش کرد.

پیشخدمت فنجانی شکلات داغ روی میز گذاشت.

همان لحظه، دو دختر پشت میز کناری مشغول صحبت بودند.

ـ «شنیدی؟ دیشب جشن تولد پسر خانواده‌ی لی بود.»

ـ «همون خانواده‌ای که همه ازشون حساب می‌برن؟»

ـ «آره... میگن هیچ‌کس جرئت نداره باهاشون دربیفته.»

رز ناخودآگاه سرش را بلند کرد.

خانواده‌ی لی...

این همان نامی بود که روی کارت دعوت دیشب، با حروف بسیار ریز نوشته شده بود.

یکی از دخترها ادامه داد:

ـ «اسم پسرش لینوعه...»

رز برای اولین بار آن نام را شنید.

لینو...

نامش را آرام در ذهنش تکرار کرد.

اما هنوز نمی‌دانست چرا شنیدن این اسم، قلبش را بی‌دلیل مضطرب می‌کند.

---

در همان زمان...

لینو داخل دفترش ایستاده بود و به منظره‌ی شهر نگاه می‌کرد.

صدای در آمد.

ـ «رئیس؟»

ـ «بیا داخل.»

دست راستش وارد شد.

ـ «درباره‌ی خانم رز تحقیق کردیم.»

لینو آرام برگشت.

ـ «بگو.»

ـ «هجده سالشه... اهل فرانسه‌ست. نوازنده‌ی پیانو و ویولنه. عکاسی هم می‌کنه. پدر و مادرش به خاطر شغلشون خارج از کشور زندگی می‌کنن و خودش تنهاست.»

لینو چند لحظه سکوت کرد.

ـ «دیگه؟»

ـ «همسایه‌ها همه میگن دختر آروم و مهربونیه. هیچ سابقه‌ی بدی هم نداره.»

لینو با صدایی آرام گفت:

«همین کافیه.»

مرد خواست از اتاق بیرون برود که لینو دوباره صدایش زد.

ـ «یه چیز دیگه...»

ـ «بله، رئیس؟»

ـ «بدون اینکه خودش بفهمه... ازش محافظت کنید.»

ـ «اگر متوجه بشه چی؟»

لینو نگاهش را به عکس رز روی میز دوخت.

ـ «نباید متوجه بشه.»

---

غروب شده بود.

رز از کافه بیرون آمد.

خیابان‌ها آرام بودند.

باد ملایمی موهایش را به حرکت درآورده بود.

ناگهان صدای آرامی از پشت سرش آمد.

ـ «خانم...»

رز برگشت.

همان زنی که دعوت‌نامه‌ی جشن را برایش آورده بود، چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

زن لبخند کوتاهی زد.

ـ «آقای لی از اجرای شما بسیار راضی بودند.»

رز با تعجب گفت:

ـ «خواهش می‌کنم... خوشحالم که راضی بودن.»

زن پاکت کوچکی را به طرفش گرفت.

ـ «ایشون خواستن این هدیه رو هم تقدیمتون کنم.»

رز با تردید پاکت را گرفت.

وقتی بازش کرد...

داخل آن فقط یک شاخه رز سفید بود.

بدون هیچ نامه‌ای...

بدون هیچ اسمی...

فقط یک گل.

رز با تعجب به گل نگاه کرد.

و همان لحظه، بی‌اختیار چشم‌های سرد مردی را به یاد آورد که فقط دو بار دیده بود...

لینو.🥹🌹
دیدگاه ها (۰)

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت هش...

تا جایی که میتونید درک کنید نمیشه که ما همینطوری بشینیم اهنگ...

بخونید💔💔💔💔💔💔💔💔

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط